باهم باشیم

Just another WordPress weblog


مهر, ۱۳۸۸

کتف و بازو و سیبیل

کتف و بازوم درد میکنه… نه دیگه اونقدرا هم ناورزشی نیستم اما خب ۱۱ کیلومتر پارو زدن و ۶ ساعت تو رودخونه شناور بودن کتف و بازوی آدم رو … بله… کتف و بازوم درد میکنه …معلم ورزش تازه مون میخواست با ما آشنا شه خب… خیلی هم خوش گذشت… خب دیروز که هنوز کتف و بازوم درد نمیکرد که… واسه همین بهم خیلی خیلی خوش گذشت… تازه صحنه های چپ کردن قایق رفقا هم خالی از لطف نبود… خب من و معلم تو یه قایق نشسته بودیم و بعید بود چپ کنیم احساس میکنم از معلم ورزشم خوشم میاد… نه به خاطر اینکه باعث شد خشک به مقصد برسیم… خب اینم میتونه دلیل خوبی باشه… مخصوصا برای منی که سرماخورده بودم و … اما فکر میکنم خاطراتی که از سفر ِ یک هفته ایش به ایران تعریف کرد اونم با اون همه هیجان و احساس خوب باعث شد از معلم ورزشم خوشم بیاد.. شایدم به خاطر خنده های بامزه شه… با اون سیبیل ِ پرپشت

پرسه در خاک ِ غریب

وارد ساختمون میشم. یه راهروی طولانی و چندتا در و صندلی و… روی یه صندلی میشینم. به یکی از درها که باز میشه و خانومی ازش بیرون میاد نگاه میکنم و از جام بلند میشم. میرم طرفش و به انگلیسی میپرسم من تازه رسیدم آلمان. میخوام خودمو معرفی کنم. خانومه برمیگرده تو اتاق و تلفن رو برمیداره و با جایی تماس میگیره و به زبونی که ۲روزه میشنوم و نمیفهمم صحبت میکنه. ازم میخواد منتظر باشم. چند دقیقه بعد آقایی وارد میشه و ازم میخواد همراش برم. از پله ها بالا میریم و یه راهروی طولانی ِ دیگه و چندتا در و صندلی و… وارد یکی از اتاق ها میشیم. پشت میز میشینه و از منم خواهش میکنه بشینم. اسم و فامیل و تاریخ تولدمو میپرسه. مجبور میشم براش رو کاغذی که بهم میده بنویسم تا بتونه تو کامپیوتر وارد کنه. کارت دانشجوییمو درمیارم و میذارم روی میز. توقعی ندارم چیزی ازش سردربیاره. حتی شک دارم به اینکه بتونه تشخیص بده اون دختر باحجاب ِ روی کارت منم.

برام توضیح میده که باید به هایم موقت برم و این برگه ای که بهم میده رو نشون ِ نگهبانی بدم و خودمو معرفی کنم. تا روز مصاحبه باید اونجا بمونم و بعدش به هایم دائم منتقل میشم.

۲ تا مامور پلیس منو تا جایی که اون آقا حرفشو زد همراهی میکنن. برگه رو به نگهبانی نشون میدم. مامورا میرن. نگهبان با کسی تماس میگیره. چند دقیقه بعد مرد جوونی میاد و خودشو فرشاد معرفی میکنه. از اینکه بعد از مدت ها یه همزبون میبینم خوشحال میشم.

حالا فرشاد ساکمو گرفته و منو به جایی که قراره موقتا ساکن باشم هدایت میکنه. میگه ساختمون خانوم های تنها و خانواده ها باهمه و به یه ساختمون ۳طبقه اشاره میکنه و توضیح میده اینجا قسمت مردای تنهاس. ساختمون روبه روشو نشون میده و میگه طبقه ی اول سالن غذاخوریه و طبقه ی بالا اداره ی رسیدگی به پناهنده ها. میگه همینجا مصاحبه میشم و میپرسه وکیل داری؟ وقتی میگم نه. میگه فرقی نمیکنه زیاد. دوشنبه بیا خودتو معرفی کن. انگشت نگاری میشی و ازت عکس میگیرن و برات کارت شناسایی صادر میکنن با اقامت ۳ ماهه تا وقت ِ مصاحبه و دادگاه. کنترل پزشکی هم میشی.

تقریبا به انتهای محوطه میرسیم که وارد یه ساختمون میشیم. طبقه ی اول ۳ تا خانوم دم یه در ایستادن و باهم عربی حرف میزنن. فرشاد به زبون همون خانوم و آقای توی اداره ی پناهندگی چیزی میگه و اون خانوم چندتا ملافه میده دست من. از پله ها بالا میریم و جلوی اتاق شماره ی ۱۲۵ می ایستیم. فرشاد در میزنه. دختر جوونی با ابروهای پیوسته در رو باز میکنه. سلام میکنیم. به من لبخند میزنه و میگه خوش اومدی. خودشو سمیرا معرفی میکنه بهم دست میده. وارد اتاق میشیم. یه اتاق ۲۰ متری و ۴ تا تخت ۲طبقه ی فلزی و یخچال و ظرفشویی و میز و صندلی و کمدهای فلزی.

یه زن شاید ۴۰ ساله لب پنجره نشسته و یه لیوان بزرگ چای دستشه. از جاش بلند میشه و بعد از سلام احوالپرسی خودشو منیره معرفی میکنه. سمیرا برام چای میریزه. همگی میشینیم. منیره خانوم تا ملافه هارو تو دستم میبینه به تختای کنار در اشاره میکنه و میگه اینا خالی هستن. بلند میشم و ملافه هارو میزارم طبقه ی بالا تخت. سمیرا میپرسه گرسنه ت نیست؟ چیزی میخوری؟ جواب میدم نه مرسی. میپرسه ژتون غذا گرفتی؟ به فرشاد نگاه میکنم. فرشاد از جاش بلند میشه و لیوان چای رو میذاره رو میز و میگه فردا بهت میدن و میره سمت در و میگه امشب گودبای پارتی ِ سارا و امیره. میبینمتون. در رو باز میکنه و میره.

تختمو به کمک سمیرا درست میکنم . میپرسه چند سالته؟ میگم ۲۳٫ میگه خسته ای بخواب. خسته نیستم اما میخوابم.

بیدار که میشم هوا تاریک شده و چراغ خاموشه. انگار کسی تو اتاق نیست. از تخت پایین میام و بعد از اینکه چراغ رو روشن میکنم به موبایلم نگاه میکنم. بعد از ۳ روز از ماهان اس ام اس دارم. نوشته خوب رسیدی؟ شب زنگ میزنم.

ساعت از ۹ گذشته. ساکمو میذارم تو کمد و درشو قفل میکنم. میخوام از اتاق بیرون برم که یادم میوفته کلید ندارم تا درو قفل کنم. میرم کنار پنجره. زمین چمن فوتبال شلوغه. یه سری دارن فوتبال بازی میکنن و یه سری کنار زمین نشستن. فرشاد رو میبینم زیر چراغ برق با چند نفر دیگه رو زیر انداز نشسته. دارن ورق بازی میکنن. منو میبینه و برام دست تکون میده. میگه بیا پایین. میگم کلید ندارم. روشو برمیگردونه طرف زمین بازی  و سمیرا که روی تاب نشسته و با تلفن حرف میزنه رو صدا میزنه. میگه برو برو بالا درو ببند که این خانوم بیاد پایین. سمیرا سرشو بالا میگیره و منو نگاه میکنه و برام دست تکون میده. از اتاق بیرون میام و پله هارو پایین میرم. سمیرا از در ساختمون میاد تو و همچنان با موبایل حرف میزنه.

میرم طرف فرشاد و بقیه. همه بلند میشن و سلام میکنن. خودمو معرفی میکنم و بهشون دست میدم. وحید سارا امیر نازنین سودابه و محسن و بچه هاشون لیلا کوچولو و برادرش سهراب و منیره خانوم.

موبایلم زنگ میزنه. از جمع جدا میشم و میرم طرف زمین بازی و رو تابی که سمیرا روش نشسته بود میشینم.

– الو ماهان؟

– سلام خوبی؟

– خوبم تو چطوری؟ کجایی؟

– خوبم. رسیدیم یونان. یالچین خبر داد رسیدی. دیشب بهت زنگ زدم خاموش بودی. کجایی الان؟

– کمپ. کی راه میوفتی؟

– فعلا معلوم نیست. این یارو خیلی داره لفتش میده. شاید پس فردا.

– ماهان تورو خدا مواضب خودت باش. خیلی نگرانم.

– مواظبم. تو مواظب خودت باش. یک هفته دیگه پیشتم عزیزم. باید قطع کنم. فعلا خدافظ

قطع میکنه و میگم خدافظ.

موبایل رو تو دستم فشار میدم و میرم سمت بقیه.

یک ماه بعد ماهان از کانادا زنگ میزنه و میگه کارامو زود درست میکنه تا برم پیشش.

بهش نمیگم که ۲ روز از ازدواج ِ صوری م با سعید میگذره و باید ۳ سال صبر کنم تا اقامت بگیرم.

با طعم پودینگ شکلاتی

داشتم ناامیدانه در یخچال رو میبستم که چشمم خورد به آخرین پودینگ شکلاتی. برش داشتم و همونطور که درشو باز می‌کردم اومدم نشستم پای میز تا اینارو بنویسم.

کلاسا شروع شده با همون معلما و همکلاسی ها. فقط طبق سنّت دیرینه کلاس ما سیزدهمی‌ها طبقه ی آخر ساختمون مدرسه س. این یعنی‌ مجبوریم ۴ طبقه رو بالا بریم.  اینجوری بهتره. اینو مدیرمون میگه. معلما هم تائیدش می‌کنن. چون ما سال آخری هستیم و ۶ ماه دیگه امتحان نهایی داریم و سکوت طبقه ی چهارم ساختمون مدرسه رو لازم داریم.

همین روز اول تقویمم پر شد از تاریخ امتحانای میان ترم. حتا تاریخ جشن فارغ التحصیلی مونم میدونیم از الان. همون شبی که پسرا با کت شلوار و ما دخترا با لباسای شب و موهای شینیون شده و صورت آرایش کرده میریم رو سن و مدرک ۱۳ سال درس و مشق رو میگیریم. و مامان بابا هامون دست میزنن و بهمون افتخار می‌کنن. همون شبی که تصمیم گرفتم یه بطری ودکا و شاید تکیلا رو تنها تنها سر بکشم و برای اولین بار مست کنم.

ا.. چرا ظرف پودینگم خالیه؟ کی‌ خوردتش؟

غربت ِ ۸ ساله ی مرسده

این پُست رو پارسال نوشتم … دیدیم حرفام تغییری نکرده پس دوباره آپش میکنم

هشت سال گذشت

هشت سال از ۱۹شهریور ۱۳۸۰

هشت سال از پرواز هواپیمایی از باند ِ فرودگاه مهرآباد که منو از ۱۳ سال خاطره جدا کرد

از ۱۳ سال آدمایی که نقاش ِ خاطراتم بودن

از ۱۳  سال ایران

از ۱۳ سال تهران

سخت بود… سخت بود در عرض ِ یک هفته کل ِ جریان ِ زندگیت بریزه به هم… به طوری که اصلا وقت نکنی در موردش واکنش نشون بدی

و تازه ساعت ِ ۵ بعداز ظهر، وقتی که تو سالن فرودگاه مهرآباد وایسادی و عزیز ترین موجودات ِ زندگیت دارن فشارت میدن و اشکاشونو با شونه هات پاک میکنن می فهمی که: ” آره مرسده… انگار جدی جدی داری میری! ” اما هنوز هم لبخند ِ پت و پهنی تحویلشون میدی و میگی: اینکارا چیه؟ من زود برمیگردم خب!”

و بی اعتنا به اونا که میخونن:

ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم؟

قفسه تموم دنیا

چقدر سخته ساعت ِ ۷ شب از پشت ِ شیشه های ِ هواپیما با تهران وداع گفتن

وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

چقدر سخته نتونی از هم خاطره ای هات خدافظی کنی!!! از هم کلاسی هات… از صمیمی ترین دوستت

(۳ ماه بعد بهش زنگ زدم که گفت وقتی توی ِ صف، اسممون رو گفتن که تو یه کلاس افتادیم خیلی خوشحال شده بود اما وقتی غیبت هام زیاد شد خیلی غصه خورد)

هشت سال پیش فکرشو هم نمیکردم روزی می رسه که عذاب آورترین سوالی که ازم میپرسن اینه:” کی میای ایران؟”

توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری

کی میدونه تلخ ترین دروغی که گفتم دروغ ِ سیزده ِ نوروز ِ ۸۷ بود؟ اینکه دارم میام ایران! اینکه هواپیمام میشینه رو باند ِ همون فرودگاهی که منو با یه کوله پشتی ِ سیاهرنگ راهی ِ غربت کرد…غربتی که امروز ۸ساله شد

باورم نمیشه من ۱۳ سال رو تو یه کوله پشتی جا داده باشم

ناراحتم.. ناراحتم از اینکه چرا اونطور که باید ازش خدافظی نکردم.. چرا اینقدر راحت ازش جدا شدم؟ چرا فکرشو نکردم که روزی برام میشه حسرت و آرزو؟ کاش یه دل ِ سیر نگاش میکردم…کاش یه دل ِ سیر میگشتمش… کاش گوشه گوشه شو ثبت میکردم…

سخته و شاید درک نکنی چی میگم…

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

شاید اونموقع حرف ِ منو بفهمی

هشت ساله ندیدمش… ازش یه مشت خاک دارم فقط

سخته وقتی دلتنگی ِ این خاک توی لحظه هام می شینه

چند سال دیگه میبینمش؟

نمی دونم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

مرگ بر برنامه ریزی

دستام بوی پلاستیک میده. کاش دستکش دستم نمیکردم. اونموقع لااقل بوی رایحه ی مواد شوینده میداد. بهتر از بوی پلاستیکه خب. منتظرم کف آشپزخونه خشک شه تا برم صندلی هارو بچینم. وقتی داشتم تی میکشیدم به این فکر کردم که هفته ی دیگه کلاسا شروع میشه. غصه م گرفت. چقدر زود تموم شد این تعطیلات ۶ هفته ای. وای الان یاد تک تک ِ کارایی افتادم که قرار بود انجام بدم و انجام ندادم یا نصفه نیمه انجام دادم. یاد ۹ تا کتابی که چه خوشخیالانه فکر میکردم میتونم تو این مدت تمومشون کنم. الان که نگام خورد به دیوار روبه روم یادم افتاد قرار بود با این رنگایی که خریدم اتاق رو رنگ بزنیم. اما الان دیوار نارنجی نیست. سفیده.

سرمو چرخوندم اونور چشمم افتاد به جزوه هام. دردم گرفت. قرار بود ریاضی و برق و فلزات تمرین کنم تو این مدت مثلا. سریع رومو برمیگردونم تا بیشتر دردم نگیره که چشمم میخوره به بوم سفیدی که قرار بود دیگه سفید نمونه. اون احساسی که موقع تی کشیدن داشتم متشدّت میشه. خوبه بلیطی که اول تعطیلات تابستونی خریدم تا باهاش کل استانمون رو بگردم جلو چشمم نیست وگرنه الان فریاد میکشیدم. اما خب عوضش مسیر دهاتمون تا شهر منزل رو نزدیک به دویصد بار رفتم و اومدم. لطفش بیشتر هم بود تازه. خب الان خوشحال شدم و جمله های بالا رو فراموش کردم.

چون نگفت ایران ازش خوشم اومد

تو این ۲ ساعتی که اینجاییم نزدیک ِ ۵ تا فنجون قهوه نوشیدم… از همین فلاکسی که مامان اورده!  خب خیلی سرده . شایدم من سردمه! اما فکر کنم بقیه هم سردشونه. مثلا همین خانومی که روبه روی ماست الان زیپ ِ ژاکتشو تا خرخره کشید بالا. سرده خب لابد دیگه. مامان داره دکور میچینه هنوز! این علامت تعجب رو که گذاشتم برگشت بهم گفت: بنویس ۱۸۰! منم رو این برچسبا که داده دستم و من گذاشتم روی ِ این دفترچه نوشتم ۱۸۰یورو و دادم دستش که بچسبونه رو اون گردنبنده. بقیه هم دارن مثل ما دکورشونو میچینن و بعضیا هم مثل همین آقاهه که کنارمونه کارشون تموم شده! الان نگاش کردم بهم خندید. منم بهش لبخند زدم. همون موقع که اومد ازم پرسید شما از پرزین هستید؟ خوشم اومد ازش. نگفت ایران. گفت پرزین. گفت سالی ۲ بار میره ایران و هربار ۲ ماه میمونه. تو دلم گفتم کوفتت بشه ! منم میخوام . اون زن و شوهره هم کارشون از همه زودتر تموم شد. هنر هم نکردن. همه ی اجناسشون کت و کلفته و زود چیده میشه. مثل مال ما نیست که همش ریز ریز

این پسر افغانه هم که اینطرف ماست ، منصور، مامان گفت منصور و منم بهش دست دادم و خودمو معرفی کردم هم داره میچینه هنوز. یه عالمه مجسمه و سنگ و کوزه های عتیقه. از ایران و افغانستان و پاکستان و هند.

دیوارای اینجا خیلی قشنگه.  همش تابلو نقاشیه. نقاشی های قدیمی.ازشون عکس میگیرم حتما. همه شونم شناسنامه دارن. مثلا همین که الان اون بالا روبه روی منه اگه درست خونده باشم مال ۳۰۰سال پیشه!

اول سیگارتو خاموش کن

یه پیراهن قرمز پوشیدم. صبح که داشتم حاضر میشدم حواسم بود سینه بند زرشکی مو ببندم تا رنگ بنداش وقتی بیرون میمونه با رنگ پیرهنم ست باشه. موهامو برخلاف همیشه باز گذاشتم. کفشهای مشکی مو نگاه میکنم و انگشتای لاک زدمو تکون میدم. همیشه وقتی به پاهام نگاه میکنم همین کارو انجام میدم انگار با اینکار انگشتام بهم سلام میکنن.

دسته گلی رو که اسم گلاشو نمیدونم میدم به اون یکی دستم و به ساعتم نگاه میکنم. ۱۰ دقیقه مونده و شاید بیشتر! بستگی داره تحویل چمدونا چقدر طول بکشه. میرم طرف یه صندلی خالی و میشینم. دامن پیرهنم تا رو زانوهامو میپوشونه. آینه رو از کیفم درمیارم و خودمو توش نگاه میکنم. لبامو براق تر میکنم. وقتی آینه و برق لب رو تو کیفم میذارم از جام بلند میشم و میرم طرف در خرو جی گیت.

مسافرا کم کم سر و کلشون پیدا میشه. چهرش میاد تو ذهنم و با خودم فکر میکنم حتی اگه عینک هم نزده باشه میشناسمش. لبخند میزنم. دیدمش. یه تی شرت سفید ساده تنش کرده با یه شلوار جین. یه کیف لپتاپ رو دوشش انداخته و به یه چمدون نسبتا بزرگ رو روی زمین میکشه و میاد سمت من اما هنوز منو ندیده. دسته گل رو بالا میبرم و تو هوا تکون میدم. اول به دسته گل نگاه میکنه و بعد نگاهش میوفته تو صورتم و میخنده. جلوتر که میاد همدیگرو بغل میکنیم و احوالپرسی. بهش میگم قطار تا ۲۰ دقیقه ی دیگه حرکت میکنه. باهم از پله برقی پایین میریم. ایستگاه درست زیر فرودگاه قرار داره. از پرواز میپرسم.

*

سوار قطار میشیم و چون جایی برای نشستن نیست روبه روی هم می ایستیم و به هم لبخند میزنیم. میگه: بزرگ شدی! میخندم و میگم تو هم پیر شدی! قطار نگه میداره و ۲تاصندلی خالی میشه. تا میشینیم از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و میگه: بالاخره اومدم دهاتتون. از تو جیبش موبایلشو درمیاره میگه اول از همه باید سیم کارت بخرم. کیفمو باز میکنم و از تو کیف پولم یه سیم کارت بیرون میارم و میگیرم طرفش و میگم اینم سیم کارت. میگه: عاشق این حرکاتتم! میخندیم و سیم ِ گوشی شو عوض میکنه. اول از همه شماره خودش و بعد هم شماره ی منو سیو میکنه. میپرسه: کی میرسیم؟ که میگم: نیم ساعت دیگه میرسیم مانهایم و از اونجا قطارمونو عوض میکنیم و میریم کارلسروهه. دو سه ساعت دیگه خونه ایم.

*

کلید رو تو در میچرخونم. در باز میشه و میام تو و چراغارو روشن میکنم. اونم پشت سرم وارد میشه. میرم طرف آشپزخونه و کتری رو روشن میکنم. ازم میپرسه :دستشویی کجاست؟ نشونش میدم و فنجونارو از کابینت بیرون میارمو میچینم رو میز.

نیم ساعت بعد هر دو تو کنار میز روبه روی هم تو آشپزخونه نشستیم و فنجونای خالی رو تو دستامون فشار میدیم. بهش میگم: خب چرا نمیپرسی؟ میگه: چیو؟ میگم :همون که میخواستی از تو قطار بپرسی و نپرسیدی! میخنده و میگه: خب تو که سوالو میدی جواب رو بگو. میپرسم چای میخوری؟ میگه آره. فنجونامونو پر میکنم و میگم: جدا شدیم! با تعجب میپرسه چی؟ کِی؟ چرا نگفتی پس؟ با شیطنت نگاهش میکنم و میگم:چون دیروز جدا شدیم. چشماش بزرگ میشه و باز میپرسه: چی؟ لبخند میزنم و میگم چاییت سرد نشه!

*

میگه رو مبل راحت تره پس مبل رو براش آماده میکنم . شب بخیر میگم و میرم تو اتاقم. لباس خوابمو میپوشم و رو تخت دراز میکشم.

*

به ساعت نگاه میکنم. از ۲ گذشته. آروم از تخت پایین میام و میرم طرف در. سعی میکنم طوری در رو باز کنم که صدایی تولید نشه. میرم طرف دستشویی. آباژور پذیرایی روشنه. با خودم فکر میکنم حتما رفته دستشویی اما میبینم در بالکن بازه. آروم میرم تو بالکن. به نرده ها تکیه داده و داره سیگار میکشه. میپرسم: بیداری؟ انگار که از خواب بیدار شده باشه تکونی میخوره و سرشو میچرخونه طرفم و میگه: اِ بیدارت کردم؟ میگم: نه اما انگار من ترسوندمت. میخنده و میگه: خوابم نبرد. میرم طرفش و سیگارشو از دستش میگیرم. خاموشش میکنم و میگم: اینجا سیگار کشیدن ممنوعه! میخنده و بغلم میکنه و میگه: بوسیدن چطور؟ صورتم رو به صورتش نزدیک میکنم و وقتی لبهامون به هم میخوره چشمامو میبندم.

۱۶ امرداد ۱۳۸۸

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress