باهم باشیم

Just another WordPress weblog


آبان, ۱۳۸۸

خوابیده بودیم باهم

پیراهن مردونه ش رو میپوشم و از اتاق خواب بیرون میام. میرم تو آشپزخونه و تو کابینت ها دنبال قهوه میگردم و وقتی پیداش میکنم قهوه جوش رو روشن میکنم و فنجونی برمیدارم و منتظر میشم.

قهوه میریزم و میشینم روی صندلی و آرنج هامو میذارم روی میز و قهوه مینوشم و فکر میکنم به مردی که پشت ِ اون در خوابیده روی ِ تخت.

چندسال گذشته؟ ۵ سال شاید.

.

یه صبح ِ سرد ِ پاییزی اومده بود توی کافی شاپ و قهوه سفارش داده بود و روزنامه خونده بود. براش قهوه برده بودم و نگاهم کرده بود و لبخند زده بود و لبخند زده بودم.

روز ِ بعد هم قهوه خواسته بود و روزنامه خونده بود مثل روزهای بعد و بعدتر.

اون روز که بارون باریده بود بیشتر مونده بود توی کافی شاپ و بینایی ِ ساراماگو رو خونده بود و وقتی دومین قهوه رو برده بودم براش گفته بودم کوری قشنگ تره و گفته بود چون شما میگی شک ندارم که کوری قشنگ تره و بسته بود کتاب رو و خندیده بودم.

روز بعد اسمم رو پرسیده بود و گفته بودم و به زبان فارسی گفته بود حدس میزدم ایرانی باشی و تعریف کرده بود از چشم هام.

یک هفته نیومده بود و نگران شده بودم و وقتی روز هشتم سر ساعت همیشگی قهوه سفارش داده بود پرسیده بودم کجا بودید و خندیده بود و گفته بود سفر. تعریف کرده بود از ونیز و قایق ها و دریا. گفته بود وکیل شرکتیه که قطعات اتوموبیل میفروشه و سفر زیاد میره باید.

روز بعد که یکشنبه بود با گرم کن ورزشی اومده بود و شیرگرم خواسته بود. گفته بودم که شب ها میدوم و خوشحال شده بود و پیشنهاد داده بود باهم بدویم.

هرشب ساعت ۸ روی پل میدیدم همدیگر رو و می دویدیم و مینشستیم روی نیمکت کنار رودخونه و حرف میزدیم و دوباره میدویدیم و روی پل از هم جدا میشدیم.

.

.

برنامه ی صبح ها ادامه داشت با قهوه و روزنامه و گاهی گپی اگر خلوت بود.

چندماه گذشته بود؟ خاطرم نیست.

.

زمستون بود و نمیدویدیم هرشب. دعوتم کرده بود به کنسرت یونانی که خواننده دوستش بود. قبول کرده بودم و شب دنبالم اومده بود و تعریف کرده بود از لباس و آرایش ِ موهام.

با سارا آشنام کرده بود که مادرش یونانی بود و پدرش ایرانی و صدای خوبی هم داشت. سارا خونده بود و ما نوشیده بودیم و رقصیده بودیم باهم.

آخر شب دعوتم کرده بود به خونه ش و پذیرفته بودم و خوابیده بودیم باهم.

.

۲ هفته بعد ازم خواسته بود باهم زندگی کنیم  و در عرض یک ماه تمام زندگی م منتقل شده بود به آپارتمانش که در همسایگی ِ کافی شاپ بود.

سفر میرفت… درس میخوندم… سفر میرفت… کار میکردم… درسم تموم شده بود… سفر میرفت.

.

.

۲سال گذشته بود؟ خاطرم نیست. سفر رفته بود و تماس گرفته بود که برنمیگرده. وسایلش رو فرستاده بودم براش و خونه رو پس داده بودم به صاحبخونه و برگشته بودم به خونه ای که با ۳ نفر دیگه تقسیمش کرده بودم اون قدیم ها.

استخدام شده بودم تو یه شرکت تبلیغاتی و سارا رو میدیدم گاه گاهی و دوست بودیم باهم.

.

.

چندسال گذشته بود؟ ۳ سال؟

سارا دعوتم کرده بود به کنسرتش و رفته بودم و دیده بودمش. تازه برگشته بود.

به رقص دعوتم کرد و رقصیدیم باهم دوباره.

.

حالا خوابیده روی تخت. پیراهن ش تنمه و به فنجون ِ خالی ِ قهوه نگاه میکنم. صبح شده.

سفرنامه ی فرانسه – قسمت ِ یکی مونده به آخر

امروز صبح چون ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم حس ِ دوش گرفتن نداشتم و زودی حاضر شدم و با سلینا و لیزا رفتم پایین برای صبحونه و بعدشم نمیدونم چرا دوباره حاضر شدیم تا راه بیوفتیم به سوی ِ پل ِ Pont du Gard . از اونجایی که محل سکونت ِ ما جایی بود نزدیک ِ خدا باید ۲ ساعتی تو اتوبوس میشستیم و طرح ِ صندلی های ِ اتوبوس رو به شلوارمون میگرفتیم تا برسیم به جایی که باید.

جناب ِ راهنما مریض بودن و نیومدن و ما مجبور به بازدید خسته کننده ترین موزه ی عالم شدیم که مربوط بود به آب و کانال و پُلسازی و این چیزایی که من ِ نامعمار درکش نمیکردم شاید.

بالاخره دوتا خانوم ِ باشخصیت مارو همراهی کردن تا پُل ِ ۲۰۰۰ساله ای که رُم ها ساخته بودن و چقدر هم زیبا و محکم ساخته بودن که سالم ترین پُلی بود که مونده بود از اون قرن ِ یکم و ای ول داشت. حالا این که تصویه ی تمام ِ آب ِ شهر رو این پُل انجام میداد بماند.

گفت به گروه های ۲۰تایی تقسیم شیم تا از روی پل رد بشیم چون نریزه یه وخت پُل و خراب شه و بیا و درستش کن.

از تونل ِ تاریکی رد شدیم و وقتی رد شدیم و رسیدیم اونور ِ درّه که قبلا رودی بود خروشان تازه فهمیدم اصلا حسّ نگرفتم هنگام ِ عبور از ۲۰۰۰سال تاریخ.

راه افتادیم به سوی ِ شهر ِ Montpelier

بارون گرفت و شانس که نداریم و زیر بارون دنبال رستورانی گشتیم تا چیزی بخوریم که بینهایت گرسنه بودیم طبق ِ معمول و راه رفتیم تو اون کوچه های ِ باریک و تنگ و پر از مغازه که لذت بردم و عکس گرفتم و دوست داشتم اونجارو! جون میداد برای قدم زدن با یار در دوران نامزدی :))

به فست فودی که فحشش میدم همیشه قناعت کردم و ساعت ۵ راه افتادیم به نقطه ی کوری که توش سکونت داشتیم.

چمدونمو بستم تا حدودی و رفتیم شام و گفتند فردا ساعت ۹ صبح چمدونارو ببریم تحویل راننده اتوبوسمون بدیم تا بار رو ببنده و ۹:۳۰ راه بیوفتیم.

بعد از شام تو راهروهای ِ هتل ویلون بودیم و یه ذره اینجا یه ذره اونجا و … آخر ِ شب معلم ها و ۲ تا از بچه هارو تو سالن مطالعه گیر اوردیم که داشتن بازی میکردن و من و لیزا همراهشون شدیم. یکی از بازی های ِ مورد علاقه من! گروه های ِ دونفری و چندتا آدمک و یه دونه تاس و یه عالمه کارت که توش چیزهایی رو نوشته بود که باید نقاشی میکردیم و همگروهیمون حدس میزد اون چیه و اگر درست بود اجازه داشتیم تاس بندازیم.

خیلی خندیدیم. مثلا من باید کوبا رو نقاشی میکردم یا یکی باید قهر کردن رو نقاشی میکرد یا … خیلی خوب بود.

قرار بود بریم دیسکو که نرفتیم و غصه خوردم خیلی.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress