باهم باشیم

Just another WordPress weblog


فروردین, ۱۳۸۹

گربه‌ها هم آدمن

گفتم تو این فاصله که منتظرم اتوبوس بیاد تا برم کتابخونه اتفاق ِ جالبی که دیشب برامون افتاد رو اینجا ثبت کنم.

دیشب سالگرد یه اتفاقی بود و به همین مناسبت ما شام رفتیم بیرون. ماشین رو پارک کردیم و راهی ِ رستوران شدیم که دیدیم یه گربه‌ی سیاه از زیر ِ یه ماشین اومد بیرون و خودشو مالید به پروپاچه‌ی ما و میو میو کرد. یکم باهاش بازی کردیم که برادرم گفت این که لیزاس! به دنبالش مامان و خواهرم هم گفتن اِ آره خودشه! لیزاس! من گفتم لیزا اینوقت ِ شب اینجا چیکار میکنه که مامان داستان ِ گم شدن ِ لیزا رو تعریف کرد. ۴ ماه پیش لیزا که گربه‌ی صاحبخونه‌مونه از خونه رفته بوده و دیگه برنگشته. اونا هم تو روزنامه و اینترنت آگهی داده بودن که هرکی لیزا رو پیدا کرد خبر بده. خلاصه مامان رفت ماشین اورد و با برادرم لیزا رو بردن خونه و تحویل ِ صاحبان ِ نگرانش دادن و برگشتن و ما رفتیم شاممون رو خوردیم. سر ِ شام هم از احساسات ِ حیوانات و سگ و گربه حرف زدیم. من که از اخلاق ِ گربه ها خوشم نمیومد و اونارو حیواناتی مغرور و دماغ‌بالا میدونستم و در مقابل سگ‌هارو عاشق بودم و به این معتقد بودم که سگ برتر از گربه آمد پدید! به این باور رسیدم که گربه‌ها هم معرفت سرشون میشه. لیزا بوی ِ مارو حس کرد و صدای ِ مارو شنید و مارو شناخت. خیلی تحت ِ تاثیر قرار گرفتم. البته من گربه‌هارو هم دوس داشتم به خاطر ِ قیافه‌های ِ ملوسشون و ادا و اطواراشون اما اخلاقشون رو نمیپسندیدم تا اینکه دیشب اون اتفاق باعث شد نظرم نسبت بهشون عوض بشه.

حالا اینکه چرا لیزا باید جلوی ِ پای ِ ما سبز بشه هم خودش خیلی جالبه!

قدیما یه داستانی نوشته بودم که لیزا توش ایفای ِ نقش کرده بود. اینم لینکش

تعطیلات بی تعطیلات

DSC04265

برای ِ من بهار وقتی شروع میشه که کنار خیابون پر میشه از گل‌های ِ نرگس که این اتفاق افتاده و من خوشحالم.

تعطیلات ِ عید پاک هم امروز شروع شد و ۱۴ روز ادامه داره. البته نه برای ِ من چون تعطیلاتی که با درس خوندن و آماده شدن برای ِ امتحانا بگذره تعطیلات نیست!

باید ۳ تا کتاب بخونم چون تصمیم گرفتم امتحان ادبیات ِ آلمانی رو تحلیل ِ کتاب بردارم. محاکمه‌ی کافکا و راهزنان ِ شیلر و میشائیل کُلهاس ِ کلایست رو تو این ۲ سال خوندیم که یکی از این ۳ تا موضوع ِ امتحان خواهد بود. کتابای ِ تحلیل ِ هر ۳ تاشون رو خریدم تا بخونمشون.

ریاضی و صنعت رو هم باید حسابی تمرین کنم. من هیچوقت ریاضیم خوب نبوده. برق و فلزاتم هم اصلا خوب نبوده واسه همین باید بگردم یکی رو پیدا کنم تو این ۱۹ روز باهام کار کنه. کلاس ریاضی ثبت نام کردم و دوشنبه هم میرم دانشگاه ِ فنی ِ داهاتمون تا بگردم شاید تونستم یکی از دانشجوهارو راضی کنم تا بیاد با من تمرینای ِ برق حل کنه.

تنها آرزویی که دارم قبول شدن تو این امتحاناس.

پینوکیو

کاشه همه‌ی آدمها مثل ِ پینوکیو بودن…

وقتی دروغ میگفتن دماغشون دراز میشد…

صادقانه دروغ میگفتن

به جرم ِ سبز بودن…

سبز

اولین بار تو خیابون ِ انقلاب دیدمش. داشت با موبایل از جمعیت فیلم میگرفت. ازش عکس گرفتم. نمیدونم چرا بین ِ اونهمه آدم این یکی نظرمو به خودش جلب کرده بود. شاید به خاطر ِ تی‌شرتِ سبزش یا به‌ خاطر ِ موهایِ   بلندش بود. یکی دویید و داد زد: اومدن! اومدن! همه دوییدیم تو خیابون فلسطین. نمیخواستم گمش کنم. پشت ِ سرش دوییدم. لباس شخصی‌ها با موتور اومدن تو جمعیت. پام گیر کرد به سنگایی که رو آسفالت ِ خیابون بودن و نزدیک بود بیوفتم که دستمو گرفتم به بازوش. برگشت نگام کرد. دستمو گرفت و دنبال ِ بقیه دوییدیم تو کوچه. یه مرد ِ میانسالی در خونه‌شو باز گذاشته بود و مردم رو راهنمایی میکرد داخلِ پارکینگِ ساختمون تا پناه بگیرن. رفتیم تو پارکینگ و در رو بستیم. صدایِ تیر اومد.  یکی از پسرا که باتوم خورده بود خنده‌ش گرفت و گفت همیشه بابام از انقلاب میگفت و پُز ِ کتک‌هایی که خورده بود رو میداد. الان منم شدم مثل ِ خودش. یه خانومه که گریه میکرد گفت دخترشو تو جمعیت گم کرده. موبایلا قطع بود. یکی از همسایه‌ها برامون آب اورد. شوهرش هم فحش میداد و پلیس رو نفرین میکرد. میگفت دیروز پسر ِ یکی از همسایه‌ها رو گرفته بودن. پسره داشته از کلاس میومده که شلوغ شده و اینم دوییده تا زود برسه خونه که دستگیرش کردن. پشتِ در ِ پارکینگ هنوز پوسترایِ انتخاباتی ِ موسوی و کروبی چسبیده بود. روش با رنگ ِ سبز علامت ِ وی کشیده بودن. گره ِ دستبندِ سبزمو محکم کردم. بعد ِ نیم‌ساعت که دیگه سروصداها خوابیده بود درو باز کردیم و اومدیم بیرون.

***

اینبار تو میدونِ آزادی دیدمش. رو کاپوتِ یه ماشین وایساده بود و فیلم میگرفت. چهره‌ی جذابی داشت. ازش عکس گرفتم. رفتم نزدیکش وایسادم و شعار دادم. گفتم: مرگ بر دیکتاتور! دوربین رو چرخوند طرفم و گفت دوباره بگو. دوباره گفتم: مرگ بر دیکتاتور! ماسک رو صورتم بود. یه‌دفعه یه وانت با سرعت اومد طرفمون و ترمز کرد. چندتا گارد ریختن پایین و شروع کردن به کتک زدن ِ مردم. مارو هم زدن. دوربینم رو سفت چسبیدم و دوییدم. پشتم میسوخت.

***

از یه خانوم ِچادری پرسیدم قطعه‌ی ۲۵۷ کجاست؟ گفت قبر ِ ندا؟ نرو اونجا! میگیرنت دختر. اینا رحم ندارن. گفتم من خبرنگارم! گفت دیگه بدتر و رفت. صداشو از پشتِ سرم شنیدم که گفت منم دارم میرم اونجا. بیا باهم بریم. سرمو برگردوندم طرفش. دیدم با همون تی‌شرتِ سبز و موهای ِ بلند ِ از پشت بسته‌ اومده. وقتی نزدیکِ قطعه شدیم دست کرد تو جیبشو یه ماسک دراورد و داد بهم. جمعیت خیلی زیاد بود. همه تو سکوت وایساده بودن. عکس گرفتم. یوهو صدای ِ فریاد بلند شد. همه میدوییدن. لباس‌شخصی ها به جمعیت حمله کرده بودن و همه رو میزدن و دستگیر میکردن. پراکنده شدیم.

***

آخرین بار روز ِ عاشورا دیدمش. موهاشو کوتاه کرده و بود و لباس سیاه تنش بود. چشماش سرخ بود. چشمای ِ همه از گاز ِ اشک‌آور سرخ بود. آخرین عکسمو ازش گرفتم.

***

امروز عکسشو تو یکی از سایتا دیدم. به جرم ِ محاربه اعدام شده بود.

گوله‌های برف

DSC06488

به خیالمون  داشت زمستون تموم میشدا.. باز امروز از پشت ِ شیشه دیدم ۲ مَن برف نشسته رو آسفالت! مامان رسوندمون مدرسه. البته قبلش من باید برفای ِ رو ماشین رو جارو میکردم. صابخونمون سرشو از پنجره کرد بیرون و از دیدن ِ اونهمه برف غافلگیر شد و منم غافلگیری ِ خودمو تکرار کردم تا احساس ِ تنهایی نکنه در غافلگیر شدن! بهش گفتم که امیدوار بودم دیگه برف نمیاد و داره بهار میشه. گفت انگار تا آپریل همین بساطه. چنان آهی از نهادم برخاست که برفای ِ روی ِ ماشین آب شدن(!)

پسرای ِ کلاسمون  خیلی خوشحال بودن از بارش ِ برف چون میتونستن با گوله‌های ِ برف ساختمون ِ روبه‌روی ِ مدرسمون رو مورد ِ حمله قرار بدن و به شیشه‌های ِ دفتر ِ بانک گوله پرتاب کنن و از خودشون شادی دربیارن مثل ِ پسربچه‌های ِ تخس ِ ۸-۹ ساله!

منم کوچیک که بودم برف دوس داشتم.

زن چیست؟

زن

تعربف ِ دهخدا از زن

تعریف ِ  ِویکی‌پدیا از زن

تعریف ِ ویکی‌گفتارد از زن

پیشنهاد میکنم این مطالب رو به زبان ِ انگلیسی و آلمانی و فرانسوی هم ببینید و مقایسه کنید حجم ِ مطالب رو باهم(!!!)

امیدوارم روزی برسه که همه‌ی زن‌ها به زن بودنشون افتخار کنن و از زن بودنشون لذت ببرن.

امیدوارم روزی برسه که هیچ زنی آرزوی ِ مرد بودن نکنه.


به نام ِ زن با صدایِ فریناز

حرف ِ زن با صدایِ شاهین‌نجفی

زن ِ زیبا با صدای ِ ویگن

من زنم با صدایِ زیبا شیرازی

یک‌زن (نازک‌دل) با صدایِ مریم جلالی

سرود تغییر برای ِ برابری با صدایِ شیرین اردلان و آزاده فرامرزی

بگو نه! با صدایِ گلاره ِ

سرود ِ یاران با صدای ِ فیروزه فرهی

مرگ بر گودر؟!

اون زمونا که گودر نبود یادمه هلک و هلک میرفتم دونه به دونه‌ی وبلاگای ِ موردعلاقه‌مو چک میکردم که آپ شدن یا نه! اگه به روز بودن که میشستم و با حوصله میخوندم و کامنت میذاشتم! زیاد نبود تعداد ِ این وبلاگا!  مثلا فوقش مشتری ِ پروپاقرص ِ ۷ یا ۸ تا وبلاگ بودم. اما الان که گودر اومده مشتری ِ بیش از ۵۰ تا فید ِ وبلاگ هستم و میخونمشون اما حتی نمیدونم قالب ِ وبلاگشون چه شکلیه! به عبارتی روزنامه‌ای میخونمشون اما دریغ از یک نظر! عذاب ِ وژدان میگیرم بعضی‌وقتا… آخه اصلن نمیرسم و وقت نمیکنم نظر بدم درباره ی نوشته‌ای از بس فرت و فرت فید آپ میشه و یه عالمه هم شِر میشه و خداتا پست نخونده میمونه…

دارم فکر میکنم اون مدلی بهتر بود یا این مدلی!؟…

گودر چیست؟

آنتی‌فمینیسم

_  زن ندارم!

+  خب بخر

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress