باهم باشیم

Just another WordPress weblog


اردیبهشت, ۱۳۸۹

تموم شد

بـِل اَخَره تموم شدن اون امتحانای ِ طاقت‌فرسا و من راحت شدم. ینی همه‌ی کلاس‌‎سیزدهمی‌ها راحت شدن. خوشحالیمون رو بعد از آخرین امتحان که ریاضی بود  با رفتن به دیسکوی ِ شهر، که معمولا جمعه‌ها و شنبه‌ها بازه اما اینبار چهارشنبه درشو به روی ِ ما باز کرده بود تا محفلی باشه برای ِ شادی‌وخوشحالی ِ ما، نشون دادیم. البته چنددرصدی هم فردای ِ اون روز امتحان داشتن که البته بی‌نصیب نموندن و بعد از امتحان حیاط ِ مدرسه رو تسخیر کردن و مراسم ِ منقل و کباب و شراب رو به راه انداختن که صدالبته ما هم در شادی‌شون شریک شدیم.

اگه بخوام خوشبین باشم میتونم بگم امتحانا بد نبود و فقط یکی‌ از سه‌تارو خراب کردم.

۴روز هم دور از درس و مدرسه نفسی کشیدیم تا امروز که کلاس‌ها شروع شد. کمتر از ۲ ماه دیگه نتیجه‌ی امتحانارو میگیریم و امیدوارم قبول شم و مدرکمو بگیرم. چندتا امتحان ِ فرعی هم تو درسای ِ فرانسه و تاریخ و انگلیسی و شیمی مونده البته.

باید کم‌کم خودمو برای ِ امتحانِ شفاهی ِ آخر سال هم آماده کنم. تا هفته‌ی دیگه باید ۴ تا موضوع معرفی کنم تا یکیش برای ِ امتحانِ فلسفه انتخاب شه.

اینم یه عکس از شادی ِ ما تو حیاط ِ مدرسه :

قلبش خراب شد.. مُرد

– مامان چرا آدما میمیرن؟ مُردن ینی چی؟

+ ینی عمرشون تموم میشه.

– چطوری؟

+ قلبشون خراب میشه. میمیرن.

– قلبشون خراب بشه دیگه نمیشه درستش کرد؟

+ همیشه نه. بعضی وقتا میشه درستش کرد اما بعضی وقتا نمیشه.

– قلب ِ من کِی خراب میشه؟

+ وقتی خیلی خیلی پیر شدی!

– بابا که خیلی پیر نبود. چرا قلبش خراب شد؟

+ آخه از قلبش خوب مواظبت نکرده بود. سیگار میکشید. ورزش هم نمیکرد.

– من هیچوقت سیگار نمیکشم!

+ آفرین دختر ِ خوشگلم.

– عمه مهرک که سیگار نمیکشید چرا قلبش خراب شد؟

+ آخه عمه مهرک تصادف کرد.

– مثل ِ ماشینمون که تصادف کرد خراب شد؟

+ آره عزیزم.

– اما اون آقاهه درستش کرد دوباره.

+ خب قلب ِ عمه مهرک مثل ِ قلب ِ ماشینمون قوی نبود. مثل ِ قلب ِ پلی‌استیشن ِ آرش بود که وقتی خراب شد دیگه درست نشد.

– آهان. من همیشه مواظب ِ قلبم هستم که خراب نشه.

+ آفرین دخترم!

کتابخونه ؛ خونه‌ی دوم ِ من…

عکس‌نوشت: نماهایی از درس‌خوندن ِ من در کتابخونه

قبل از اینکه وارد ِ ساختمون ِ کتابخونه شم میرم فروشگاه ِ سر ِ خیابون و برای ِ چندساعتی که تو کتابخونه هستم هله‌هوله میخرم. میوه و شکلات و نوشیدنی و…  این کتابدارا هم هرروز شاهدن که من با یه کیسه خوراکی وارد ِ کتابخونه میشم. اولا روم نمیشد و قایمکی میرفتم داخل اما الان دیگه هم من عادت کردم هم اونا.

طبقه‌ی دوم ته ِ سالن پشت ِ قفسه‌ها یه اتاقی هست که خالی و خلوته و جون میده برای ِ درس خوندن. شده پاتوق ِ من! البته از دیروز یه پسره هم میاد و پشت ِ اون یکی میزه میشینه و درس میخونه و حتی از منم بیشتر میمونه! من ساعت ۱۲ میرم تا ۴ و نیم بعدش راه میوفتم میرم کلاس ریاضی تا ۸ ِ شب!

امروز یه جای ِ دنج ِ دیگه پیدا کردم واسه مطالعه. قسمت ِ کودک و نوجوان ِ کتابخونه سوراخ سمبه زیاد داره. یه گوشه هست که موکت کردن و کلی هم بالش‌اینا هست که بشه لم داد و کتاب خوند. منم رفتم کفشامو دراوردم و دراز کشیدم و کتاب ِ تحلیل ِ راهزنان ِ شیلر رو خوندم. داشت خوابم میبرد که پاشدم رفتم محوطه‌ی جلوی ِ کتابخونه و نشستم رو چمنا و ناهار خوردم.

کلا محیط ِ کتابخونه رو خیلی دوست دارم.

درسم هم که تموم شه باز به زندگی در کتابخونه‌ ادامه خواهم داد.

سیزده‌بدر خوب است

برای ِ من همیشه سیزدهم فروردین پر بوده از اتفاقای ِ خوب و خنده‌دار

تو ایران که بودیم شب ِ قبل ِ سیزده‌به‌در خونه‌ی یکی جمع میشدیم و آماده میشدیم برای ِ روز ِ سیزده‌به‌در! مامانا غذا آماده میکردن و باباها هم… هیچی باباها هم میشستن مثلا پاپالان بازی میکردن :)) هرسال هم میرفتیم یکی از پارک‌جنگلی‌های ِ تهران رو فتح میکردیم! ‌خوش میگذشت.. تاب بستن و والیبال و بدمینتون و وسطی و زو … خوردن ِ آش و شکوندن ِ تخمه … قایم شدن بین ِ درختا و بوته‌ها…

این ۸ سالی هم که ایران نیستیم سیزده‌به‌درهای ِ خوب و قشنگی رو گذروندیم با آدمایی که اینجا باهاشون آشنا شدیم و شدن دوست و فامیلمون. هرسال میریم کنار ِ دریاچه و رودخونه و سبزه‌هامونو به آب میدیم. حتی امروز که هوا سرد بود و فرصت ِ بازی و پیک‌نیک نبود یه فلاکس چای برداشتیم بردیم کنار ِ رودخونه‌ی داهاتمون و ۱۰ دیقه‌ای نشستیم و سیزده‌مونو به در کردیم.

برای ِ من سیزده بدر یکی از بهترین اتفاقای ِ ساله. کاری ندارم به نحس بودن ِ عدد ِ سیزده و … میدونمم که هرروز میشه بیرون رفت و با طبیعت خوش بود اما سیزده‌بدر یه چیز دیگه‌س!

و درک نمیکنم آدمهایی که از نوروز و عیددیدنی و سیزده‌به‌در و … بیزارن! به نظر ِ من میشه اینروزهارو طوری رقم زد که به خودت و بقیه خوش بگذرونی

اینقدر بدعنق نباشیم!

امیدوارم نحسی ِ سال ِ ۸۸ از بین رفته باشه و سال ِ ۸۹ پر باشه از اتفاقای ِ شاد و خبرهای ِ خوب

دروغ ِ ۱۳

تو به من گفتی دوستت دارم و من

نمیدانستم آن‌روز

۱۳ فروردین بود

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress