باهم باشیم

Just another WordPress weblog


مرداد, ۱۳۸۹

جزوه‌های ِ رفته از یاد

وقتی مدرسه‌م تموم شد (همین یکماه پیش) تصمیم گرفتم همه‌ی جزوه‌هامو آتیش بزنم. مطمئن بودم هرگز لازمشون نخواهم داشت. البته به عنوان ِ یادگاری چند نمونه نگه داشتم که بتونم بعده‌ها به بچه‌هام نشونشون بدم و پز ِ دوران ِ مدرسه‌مو بدم مثلن.

میخواستم با آتیش زدن ِ این کاغذا به یه احساس ِ رهایی و خوشحالی و اینا برسم. کلی برنامه داشتم خلاصه.

همه‌شونو جمع کردم روی ِ هم و گذاشتم تو زیرزمین و منتظر ِ یه فرصت شدم تا نقشه‌م رو عملی کنم. تا اینکه امروز عصر پیرزن ِ صابخونه در زد و گفت فردا قراره اون گروهی که هرسال کاغذا و روزنامه‌های ِ باطله  رو برای ِ بازیافت جمع میکنه بیاد. تو هم اون کوه ِ کاغذی که تو زیرزمین تلنبار کردی رو میتونی بذاری بیرون تا ببرن. مامان گفت راس میگه ببر اینارو خیال ِ همه‌رو راحت کن. اما من رو نقشه‌ای که داشتم پافشاری کردم که میخوام اینارو آتیش بزنم و فلان و اگه آتیش نزنم عقده میشه اینجای ِ دلم(!).

تا اینکه همین چندساعت‌پیش به صورت ِ خودجوش رفتم زیرزمین جزوه‌هامو برداشتم و بردم گذاشتم دم ِ در کنار ِ روزنامه‌باطله‌ها که فردا بیان ببرن.

دلیلش هم خوندن ِ این مطلب بود :

بازیافت کاغذ موجب ۷۵ درصد کاهش آلودگی هوا، ۵۰ درصد صرفه جویی در انرژی و ۹۰ درصد صرفه جویی در مصرف آب می‌شود.

منم که جوگیر.

البته فکر کنم دلیل ِ اصلیش این بود که  سوزوندن ِ این دست‌نوشته‌ها دیگه لطفی نداره برام. باید همون روز ِ آخر ِ مدرسه اینکارو میکردم که خیلی ذوق داشتم.

بین‌الشیب

دقیقن یک ماه و دو روزه که هر کاری دوست داشتم انجام دادم. فارغ از نگرانی‌ها و اضطراب‌ها. البته نگرانی از آینده همیشه هست اما این چندوقت سعی کردم به آینده کمتر فکر کنم و از لحظه لذت ببرم.

دیدی بین ِ دوتا سراشیبی و سربالایی یه‌ذره صاف و همواره؟ من الان تو اون قسمتم به عبارتی. امیدوارم سربالایی ِ بعدی زیاد شیب نداشته باشه.

خاکستر ِ تو

سرفه کرد. از این سرفه‌های ِ ‌الکی‌. دست ِ راستشو کرد تو جیب ِ شلوار ِ جین ِ رنگ و رو رفته‌ش و به خانومی که پشت ِ میز نشسته بود و مشغول ِ صحبت کردن با تلفن بود بی‌حوصله نگاه کرد. خانوم متوجه‌ ِ حضور ِ مرد شد و وقتی تلفن رو قطع کرد رو به مرد کرد و گفت: بشینید لطفا. مردجوان روی ِ صندلی نشست و گفت: میخوام بلیت رزو کنم. زن پرسید: مقصدتون کجاست؟ مردجوان دست ِ راستشو از جیب ِ شلوارش بیرون اورد و همونطور که به حلقه‌‌اش نگاه میکرد گفت: ایران، تهران. زن همونطور که چیزهایی رو تایپ میکرد از مرد پرسید: چند نفر هستید ؟ مرد جواب داد: یه نفر.  زن پرسید: برای ِ کِی؟ مرد جواب داد: هرچه زودتر. زن بدون ِ اینکه نگاهش رو از مانیتور بگیره گفت: بلیت ِ برگشت رو برای ِ چه زمانی میخواید؟ مردجوان دست ِ راستش رو دوباره توی ِ جیبش کرد و گفت: بلیتِ یه‌طرفه میخوام. بدون ِ برگشت. زن نگاهی به مرد انداخت و بعد از مکث ِ کوتاهی به تایپ کردن ادامه داد. چند لحظه بعد گفت: برای ِ شنبه‌ی همین‌هفته ساعت ِ ۱ بعد از ظهر از فرودگاه ِ فرانکفورت. بعد از گفتگوی ِ کوتاهی در مورد مبلغ ِ بلیت و هماهنگی‎‌های ِ لازم در مورد پرواز مرد از آژانس ِ مسافرتی خارج شد و به مقصد ِ آپارتمانش سوار ِ مترو شد.

روی ِ تخت ِ دونفره دراز کشید و به گذشته فکر کرد. به این ۶ سال. سرش رو چرخوند به طرف ِ میز کنار ِ تخت و نگاهش خشک شد روی ِ جعبه‌ی کوچک ِ سفیدرنگ. و اونقدر به بیتا فکر کرد که خوابش برد.

***

بیتا بلوز دامن ِ ارغوانی پوشیده بود و موهای ِ خرمایی‌رنگش رو روی ِ شونه‌هاش ریخته بود. دسته‌گل ِ صورتی رنگی دستش بود و همینطور که بازوی ِ اسلان رو گرفته بود باهم از محضر بیرون اومدن. شام رو تو یک رستوران ِ ایرانی خوردن و شب رو تو خونه‌ی بیتا گذروندن.

***

چهارسال گذشته بود. درس ِ اسلان و بیتا تموم شده بود. بیتا همونطور که ظرف‌هارو توی ِ ماشین‌ظرفشویی میچید گفت: امروز به صابخونه گفتم آگهی ِ خونه رو بده به روزنامه. اسلان توی ِ فنجون‌ها چای ریخت و گفت: چرا قبلش به من چیزی نگفتی؟ بیتا دست از کار کشید و به چشمای ِ اسلان که حالا پشت ِ میز غذاخوری نشسته بود نگاه کرد و گفت: ینی چی؟ قرارمون همین بود. اسلان که سعی میکرد به چشمای ِ بیتا نگاه نکنه گفت: من کار پیدا کردم. همینجا میمونیم. بیتا ظرف‌هارو به حال ِ خودشون رها کرد و پشت ِ میز نشست و گفت: نه. ما اینجا نمیمونیم. برمیگردیم ایران. اسلان من نمیتونم دیگه اینجارو تحمل کنم. من دلم تنگ شده برای ِ مادرم. برای ِ کارم. برای ِ ایران. بفهم. اسلان فنجون ِ چای رو گذاشت جلوی ِ بیتا و گفت: عزیزم. تو میتونی هروقت دلت خواست بری ایران و به مادرت سر بزنی. بیتا گفت: اما من نمیخوام فقط به مادرم سر بزنم. میخوام پیشش باشم. اسلان مادر تنهاست. ما حتی پارسال برای ِ مراسم ِ پدر نرفتیم ایران. چرا نمیفهمی؟ بغض نگذاشت بیتا حرفش را تمام کند. اسلان دستهای ِ بیتا را گرفت و گفت: میریم. صبر کن. پارسال هم وسط ِ امتحانا بود. یادت نیست؟ نمی‌تونستیم بریم. فقط الان صبر کن. من برم سر ِ کار. نمی‌تونم اول ِ کار مرخصی بگیرم. میفهمی که. بیتا اونشب خیلی گریه کرد.

***

از اونشب دوسال گذشته بود. بیتا نزدیک‌های ِ ظهر از خواب بیدار شد. لباس پوشید. به بالکن رفت و سیگاری روشن کرد. از طبقه‌ی دوازدهم به پایین نگاه کرد. به ۶ سال ِ پیش وقتی که برای ِ اولین بار به این آپارتمان اومده بود فکر کرد. روی ِ صندلی ایستاد و پایش رو روی ِ نرده‌ی بالکن گذاشت و خودش رو به پایین پرت کرد.

***

اسلان توی ِ هواپیما نشسته بود و به جعبه‌ی سفید که محکم توی ِ دستاش گرفته بود نگاه میکرد. فکرش پر بود از حرف‌هایی که قرار بود به مادر ِ بیتا بزنه. به اون پیرزن چی میخواست بگه؟ یا کافی بود جعبه‌ی سفید رو جلوی ِ صورت ِ پیرزن بگیره و بگه: این خاکستر ِ دخترته…

باغچه‌ات آباد

زنگ زد گفت میای کمک کنی باغچه رو سرو سامون بدیم؟ گفتم میام. گفت اگه بارون گرفت نیا. بارون گرفت اما حاضر شدم و رفتم. وقتی در رو باز کرد گفت چرا اومدی؟ بارون میاد. گفتم تو بیرون نیا خیس میشی. خودم راست و ریستش میکنم. یه بارونی داد تنم کردم و دستکش دستم کردم و قیچی ِ باغبونی رو گرفتم دستم و رفتم سر وقت ِ باغچه. بارون نم‌نم میبارید. با حوصله ساقه‌‌ی پایه‌شیر هارو قطع کردم و با چنگک از تو باغچه انداختمشون بیرون تا بعدن جمعشون کنم. بارون شدید شد. دوساعتی طول کشید تا همه‌ی پایه‌شیرهارو بچینم. مواظب بودم جوون‌ترارو قطع نکنم. قشنگ بودن. سفارش کرده بود ساقه‌هارو از ته قیچی نکنم تا دوباره دربیان. کارم که تمون شد چنگک بزرگه رو برداشتم و پایه‌شیرهای ِ قطع شده رو ریختم تو فرقون و بردم پشت ِ گلخونه خالی کردم. جارو رو برداشتم و یه دور حیاط رو از اول تا آخر جارو زدم و برگای ِ باقیمونده رو جمع کردم.

تمام ِ این مدت یه آرامش ِ خاصی داشتم. منی که همه‌ی کارامو با عجله و هول‌هولکی انجام میدم وقتی تو باغچه کار میکنم حرکاتم آروم میشه. افکارم هم آروم میگیرن. فقط به اون برگا و ساقه‌ها فکر میکنم و حرکت ِ قیچی.

حتی تصمیم گرفتم باغبون شم.

خواهیدن

همیشه گفته‌ای : …میخوام

شده یه بار بپرسی از من :

چی میخوای؟

یه جای ِ دنج برای ِ بوسیدن

یه جای ِ دنج پیدا کردم برای ِ نوشتن. روی ِ نیمکت زیر ِ سایه‌ی درخت و جایی که رفت و آمد نداره.  به قول ِ گفتنی یه جای ِ خوب برای ِ بوسیدن. دور از مزاحم.

مامان رو تو غرفه تنها گذاشتم. تنها که نه. اونهمه آدم میان و میرن. خیلی گرم بود. نتونستم بمونم و اومدم تو پارک که خنک‌تره.

اولین باره که میام لوکزامبورگ. این شهری هم که الان رو یکی از نیمکت‌هاش نشستم و مینویسم خیلی قشنگه. تو همین ۴ ساعتی که اینجاییم کلی از سوراخ‌سمبه‌هاشو گشتم و خوشم اومده. یه شهر ِ کوچیک و آروم به اسم ِ اشترناخ.

این لوکزامبورگی‌ها زبون ِ بامزه‌ای دارن. انگار آلمانی رو از چرخ‌گوشت رد کرده باشی! خوب آلمانی میفهمن اما فهمیدن‌شون یکم سخته.

تا ساعت ۵ نمایشگاهه. این چندساعت ِ باقی‌مونده رو میخوام بخوابم. روی ِ همین نیمکت.

اعتیاد

سرنگ را پر میکنم از تو

تزریقت میکنم

جاری میشوی

در رگ‌هایم

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress