وقتی مدرسهم تموم شد (همین یکماه پیش) تصمیم گرفتم همهی جزوههامو آتیش بزنم. مطمئن بودم هرگز لازمشون نخواهم داشت. البته به عنوان ِ یادگاری چند نمونه نگه داشتم که بتونم بعدهها به بچههام نشونشون بدم و پز ِ دوران ِ مدرسهمو بدم مثلن.
میخواستم با آتیش زدن ِ این کاغذا به یه احساس ِ رهایی و خوشحالی و اینا برسم. کلی برنامه داشتم خلاصه.
همهشونو جمع کردم روی ِ هم و گذاشتم تو زیرزمین و منتظر ِ یه فرصت شدم تا نقشهم رو عملی کنم. تا اینکه امروز عصر پیرزن ِ صابخونه در زد و گفت فردا قراره اون گروهی که هرسال کاغذا و روزنامههای ِ باطله رو برای ِ بازیافت جمع میکنه بیاد. تو هم اون کوه ِ کاغذی که تو زیرزمین تلنبار کردی رو میتونی بذاری بیرون تا ببرن. مامان گفت راس میگه ببر اینارو خیال ِ همهرو راحت کن. اما من رو نقشهای که داشتم پافشاری کردم که میخوام اینارو آتیش بزنم و فلان و اگه آتیش نزنم عقده میشه اینجای ِ دلم(!).
تا اینکه همین چندساعتپیش به صورت ِ خودجوش رفتم زیرزمین جزوههامو برداشتم و بردم گذاشتم دم ِ در کنار ِ روزنامهباطلهها که فردا بیان ببرن.
دلیلش هم خوندن ِ این مطلب بود :
بازیافت کاغذ موجب ۷۵ درصد کاهش آلودگی هوا، ۵۰ درصد صرفه جویی در انرژی و ۹۰ درصد صرفه جویی در مصرف آب میشود.
منم که جوگیر.
البته فکر کنم دلیل ِ اصلیش این بود که سوزوندن ِ این دستنوشتهها دیگه لطفی نداره برام. باید همون روز ِ آخر ِ مدرسه اینکارو میکردم که خیلی ذوق داشتم.

