سرفه کرد. از این سرفههای ِ الکی. دست ِ راستشو کرد تو جیب ِ شلوار ِ جین ِ رنگ و رو رفتهش و به خانومی که پشت ِ میز نشسته بود و مشغول ِ صحبت کردن با تلفن بود بیحوصله نگاه کرد. خانوم متوجه ِ حضور ِ مرد شد و وقتی تلفن رو قطع کرد رو به مرد کرد و گفت: بشینید لطفا. مردجوان روی ِ صندلی نشست و گفت: میخوام بلیت رزو کنم. زن پرسید: مقصدتون کجاست؟ مردجوان دست ِ راستشو از جیب ِ شلوارش بیرون اورد و همونطور که به حلقهاش نگاه میکرد گفت: ایران، تهران. زن همونطور که چیزهایی رو تایپ میکرد از مرد پرسید: چند نفر هستید ؟ مرد جواب داد: یه نفر. زن پرسید: برای ِ کِی؟ مرد جواب داد: هرچه زودتر. زن بدون ِ اینکه نگاهش رو از مانیتور بگیره گفت: بلیت ِ برگشت رو برای ِ چه زمانی میخواید؟ مردجوان دست ِ راستش رو دوباره توی ِ جیبش کرد و گفت: بلیتِ یهطرفه میخوام. بدون ِ برگشت. زن نگاهی به مرد انداخت و بعد از مکث ِ کوتاهی به تایپ کردن ادامه داد. چند لحظه بعد گفت: برای ِ شنبهی همینهفته ساعت ِ 1 بعد از ظهر از فرودگاه ِ فرانکفورت. بعد از گفتگوی ِ کوتاهی در مورد مبلغ ِ بلیت و هماهنگیهای ِ لازم در مورد پرواز مرد از آژانس ِ مسافرتی خارج شد و به مقصد ِ آپارتمانش سوار ِ مترو شد.
روی ِ تخت ِ دونفره دراز کشید و به گذشته فکر کرد. به این 6 سال. سرش رو چرخوند به طرف ِ میز کنار ِ تخت و نگاهش خشک شد روی ِ جعبهی کوچک ِ سفیدرنگ. و اونقدر به بیتا فکر کرد که خوابش برد.
***
بیتا بلوز دامن ِ ارغوانی پوشیده بود و موهای ِ خرماییرنگش رو روی ِ شونههاش ریخته بود. دستهگل ِ صورتی رنگی دستش بود و همینطور که بازوی ِ اسلان رو گرفته بود باهم از محضر بیرون اومدن. شام رو تو یک رستوران ِ ایرانی خوردن و شب رو تو خونهی بیتا گذروندن.
***
چهارسال گذشته بود. درس ِ اسلان و بیتا تموم شده بود. بیتا همونطور که ظرفهارو توی ِ ماشینظرفشویی میچید گفت: امروز به صابخونه گفتم آگهی ِ خونه رو بده به روزنامه. اسلان توی ِ فنجونها چای ریخت و گفت: چرا قبلش به من چیزی نگفتی؟ بیتا دست از کار کشید و به چشمای ِ اسلان که حالا پشت ِ میز غذاخوری نشسته بود نگاه کرد و گفت: ینی چی؟ قرارمون همین بود. اسلان که سعی میکرد به چشمای ِ بیتا نگاه نکنه گفت: من کار پیدا کردم. همینجا میمونیم. بیتا ظرفهارو به حال ِ خودشون رها کرد و پشت ِ میز نشست و گفت: نه. ما اینجا نمیمونیم. برمیگردیم ایران. اسلان من نمیتونم دیگه اینجارو تحمل کنم. من دلم تنگ شده برای ِ مادرم. برای ِ کارم. برای ِ ایران. بفهم. اسلان فنجون ِ چای رو گذاشت جلوی ِ بیتا و گفت: عزیزم. تو میتونی هروقت دلت خواست بری ایران و به مادرت سر بزنی. بیتا گفت: اما من نمیخوام فقط به مادرم سر بزنم. میخوام پیشش باشم. اسلان مادر تنهاست. ما حتی پارسال برای ِ مراسم ِ پدر نرفتیم ایران. چرا نمیفهمی؟ بغض نگذاشت بیتا حرفش را تمام کند. اسلان دستهای ِ بیتا را گرفت و گفت: میریم. صبر کن. پارسال هم وسط ِ امتحانا بود. یادت نیست؟ نمیتونستیم بریم. فقط الان صبر کن. من برم سر ِ کار. نمیتونم اول ِ کار مرخصی بگیرم. میفهمی که. بیتا اونشب خیلی گریه کرد.
***
از اونشب دوسال گذشته بود. بیتا نزدیکهای ِ ظهر از خواب بیدار شد. لباس پوشید. به بالکن رفت و سیگاری روشن کرد. از طبقهی دوازدهم به پایین نگاه کرد. به 6 سال ِ پیش وقتی که برای ِ اولین بار به این آپارتمان اومده بود فکر کرد. روی ِ صندلی ایستاد و پایش رو روی ِ نردهی بالکن گذاشت و خودش رو به پایین پرت کرد.
***
اسلان توی ِ هواپیما نشسته بود و به جعبهی سفید که محکم توی ِ دستاش گرفته بود نگاه میکرد. فکرش پر بود از حرفهایی که قرار بود به مادر ِ بیتا بزنه. به اون پیرزن چی میخواست بگه؟ یا کافی بود جعبهی سفید رو جلوی ِ صورت ِ پیرزن بگیره و بگه: این خاکستر ِ دخترته…

عالی بود ! + لایک
[پاسخ]
خسته نباشيد . اتفاقي با نوشته هاي تان آشنا شدم . درفرصتي مناسب اميد كه داستان هايتان را پيگيرتر بخوانم
[پاسخ]
آهان قلمت داره روون تر راه میره به قلمت یاد بده قدم بزنه و قدم زنون شایدم پرسه زنون به دور و برش بیشتر و بهتر نیگا کنه . دستت از ترس افتاده دختر براوو
[پاسخ]
نظرت اینه؟
اتفاقن این یکی به دل ِ خودم ننشست زیاد
احساس میکنم با عجله نوشته شده
ایت تند و باعجله نوشتن باعث میشه به قول ِ تو پرسه نزنم و به دور و ورم کمتر نگاه کنم
از این به بعد سعی میکنم حواسم باشه
مرسی
[پاسخ]
داستانهات رو شاد كن داري ميشي صادق هدايت
[پاسخ]
تو دومین نفری هستی که اینو میگی
من حتی یه اثر هم از هدایت نخوندم
میگفتی م.مودبپور باز قابل ِ درک بود
[پاسخ]
مرسده، چند تا از نوشتههات رو تا حالا خوندم..؛
خیلی خاص و خوب مینویسی.. توصیف وضعیت، مکان، حالات افراد و عکسالعملها رو عالی به نگارش در میاری.
موفق باشی دختر ایرونی :)
[پاسخ]
بعد از یکسال یک داستان خوندم که به دلم چسبید…مرسی مرسده
[پاسخ]
این نظرت چقدر چسبید بهم
اصلن ذوق کردم
[پاسخ]