کاش بعضی از افکار
تابلوی ِ ورودممنوع داشتن

کاش بعضی از افکار
تابلوی ِ ورودممنوع داشتن
وقتی ۹ سال پیش ازش جدا شدم خیلی با الانش فرق میکرد.. همهچیش
آدماش فرق میکردن.. حتی کوچهخیابوناش هم فرق میکردن با الان
دریاچه ارومیهش آب داشت
زایندهرودش جاری بود
بنزینش سهمیهبندی نشده بود
از طرح ِ مبارزه با بدحجابی و گشت ِ نسبت خبری نبود
دختراش چکمه میپوشیدن
سگاش آزاد بودن
تورمش کمتر بود
بقیه کشورا تحریمش نکرده بودن
هواپیماهاش فرتفرت سقوط نمیکردن
زندانیای ِ سیاسیش کمتر بودن
تلویزیونش ۲۰:۳۰ نداشت
مشایی نداشت
شهداش رو تو دانشگاه خاک نمیکردن
رئیسجمهورش لات نبود
آبروش نرفته بود
نداها و سهرابهاش زنده بودن
وقتی ازش جدا میشدم خوب بود حالش. الان حالش وخیمه اما
من اینطوری نسپرده بودمش به شما
اما میدونید؟ از یه چیزی خوشحالم! خوشحالم که تو بهترین روزها ترکش کردم و خاطرات ِ خوب دارم ازش فقط
و اینکه چقدر خوب خونده سیاوش حرفای ِ دل ِ منو بعد از این سههزار و دویصت و هشتاد و پنج روز دلتنگی : قاب ِ شیشهای
کاش یه بار دیگه ببینمش… قبل از اینکه دیر شه
…
بازیگر میشدیم
شاید برای ِ یکبار هم که شده نقش ِ یه آدم ِ خوشبخت رو بازی میکردیم
این روزها سعی میکنم کمتر خونه بمونم. بعد سعی میکنم وقتی خونه هستم سرم رو به یه چیزی گرم کنم. خیاطی میکنم بضی وقتا. مثلن چندوقت پیش با دستمالسرهام یه دامن دوختم. یا روی ِ تیشرتای ِ خستهکنندهم حرکات ِ ژانگولر انجام میدم. یا با لباسایِ کهنه و زوار در رفتهم آزمایش میکنم که یه چیزی ازشون دربیاد. نقاشی هم میکشم. بعد وقتی نقاشی میکشم همش به این فکر میکنم که چقدر من هیچی از نقاشی نمیدونم و تصمیم میگیرم که حتمن یه کلاس برم. و هنوز نرفتم. درست کردن ِ دستبند و گردنبند هم جا پُر کن ِ خوبیه برای ِ اوقات ِ بیکاری. این دوران ِ بینالشیبی. این دوران ِ انتظار. به دو جا تقاضای ِ کارورزی کردم. برای ِ خیاطی. ۶ ماه باید برم خیاطی یاد بگیرم تا بتونم دانشگاه ثبتنام کنم. رشتهی طراحیلباس.
خلاصه که این روزها بیشتر با خودم زندگی میکنم.
فیلم ِ خوب فیلمیه که
وسطش پا نشی بری دستشویی
تلفن جواب ندی
چیپس نخوری