باهم باشیم

Just another WordPress weblog


آبان, ۱۳۸۹

خدای ِ من تویی! مامان

دیروز نشسته بودیم با مامان چای میخوردیم و طبق ِ معمول بحث رو به دین و خدا کشوندیم و مثل ِ همیشه من وجود ِ خدارو رد کردم و مامان هم باهام مخالفت کرد و هی من دلیل اوردم و هی اون دلیل اورد تا اینکه یه جا برگشتم گفتم مامان خدای ِ من تویی! همچین چشاش برق زد و خندید بهم. بعد گفتم ببین من چقدر خوشبختم که میتونم با خدام چای بخورم. باهاش گپ بزنم. بزنیم تو سر و کله‌ی هم. خدای ِ من همیشه به من میرسه و نیازهامو برآورده میکنه.  اما خدای ِ تو چی؟ اصلن دیدیش تاحالا؟ اصلن نشسته به حرفت گوش کنه؟ میتونی مثل ِ الان بشینی باهاش چای بنوشی؟ نه نمیتونی. خدای ِ من قدر ِ منو میدونه و منو دوس داره و اینو بهم نشون میده. خدای ِ من از جنس ِ خودمه. منو میفهمه.  اما خدای ِ تو چی؟ البته کلی چیزای ِ دیگه هم گفتم که بیشتر باعث ِ خنده و شوخی شد.

حالا بگذریم که مامان از اون روز منو “بنده‌” و “مخلوق‌” ِ خودش خطاب میکنه

دموکراسی

تو اکثریت نیستی

پس خفه شو!

دانشگاهانه

هفته‌ی پیش رفته بودم دانشگاهی که امیدوارم بتونم سال ِ دیگه توش ادامه تحصیل بدم. تو یه شهری قرار گرفته که ۱۰۰کیلومتر ازمون فاصله داره. تو نگاه اول از ریخت و قیافه‌ی شهر خوشم نیومد. معیار ِ من از زیبا بودن ِ یه شهر زیبایی ِ ایستگاه ِ قطارش‌ه. ینی تاحالا نشده من از ایستگاه ِ قطار ِ شهری خوشم بیاد و اون شهر زیبا نباشه. البته الان نمیخوام در مورد ِ زیبایی ِ شهرها و ایستگاه‌های ِ قطار بحث کنم.

یه برنامه‌ای گذاشته بودن تا امثال ِ من بیان و با سیستم ِ آموزشی ِ دانشگاه و مراحل ِ پذیرش آشنا بشن. به چندگروه تقسیم شدیم و هرگروه همراه ِ استادی شد و به سالنی رفت. همه غیر از من نمونه‌کارهایی که باید برای ِ ثبت‌نام ارائه داد رو همراه اورده بودن و به استاد نشون دادن. استاد هم همه رو دونه به دونه نگاه میکرد و نظر میداد. کارهای ِ بچه ها خیلی خوب بود. ینی طوری خوب بود که من هی ناامید میشدم که نکنه منو قبول نکنن. استاد گفت باید به ما ثابت کنید که طراحی بلدید. همین! اینکه حداکثر ۲۰ نفر رو برای ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میگیرن هم منو یکم ترسوند.

برگشتنی توی ِ ایستگاه قطار منتظر ِ قطارم بودم و کتاب ِ شب ِ ممکن ِ شهسواری رو میخوندم که یکی کنارم نشست و گفت: وقتی دیدمتون مطمئن بودم ایرانی هستید! برگشتم بهش سلام کردم که گفت منو تو دانشگاه دیده و اونم میخواد رشته‌ی طراحی‌خودرو بخونه تو همین دانشگاه. و گفت که ۴ ماهه از ایران اومده و تو یه شهر ِ دیگه یه رشته‌ی دیگه میخونه اما میخواد رشته‌شو عوض کنه. تا یه جایی هم‌مسیر بودیم و بهم دفترنقاشی ِ ۳سالگی‌شو نشون داد که خیلی برام جالب بود. کاغذاش همه زرد و سوراخ شده بودن و توی ِ دفتر هم فقط خط‌خطی‌های ِ کودکانه‌ای بیش نبود. وقتی هم داشت می‌رفت گفت خیلی برام جالب بود که فارسی رو اینقدر خوب و بی‌لهجه حرف میزنی. منم با خودم گفتم: نه پس میخواستی تو این فقط ۹ سال فارسی یادم بره؟

اون آهنگران ِ کثافت

آخرای ِ سال ِ ۶۲  که دایی‌بزرگه رفت جبهه فقط ۱۸ سالش بود. دایی‌کوچیکه ۱۸ سالش شد که دایی‌بزرگه رو تو تابوت برگردوندن. دایی‌کوچیکه گفت میرم انتقام ِ داداشمو بگیرم. رفت و تو اولین عملیات شهید شد. فقط چیزی ازش نداشتن که برگردونن. ۱۴ سال بعد یه پلاک و چندتا استخون اوردن که دیگه مامان‌بزرگ نخواد هر سال ۲۸ ِ صفر به امید ِ برگشتن ِ پسرش آش‌رشته بپزه.

و مامان همیشه فحش میده و میگه همش تقصیر ِ اون آهنگران ِ کثافت بود. اگه اون ضجّه‌خونی‌هارو نمی‌کرد اینا تو اون سن‌وسال نمیرفتن جلو توپ و تانک.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress