۳۰ آپریل ۲۰۱۱
مهلت تموم شد. باید همهی نمونهکارهامونو تحویل ِ دانشگاه میدادیم. ۳۰تا نمونهکار آماده کردم. خودم شخصن بردم دانشگاه و تحویل دادم. یکماه پیش وقتی رفته بودم دانشگاه شنیدم که از ترم ِ بعدی یک رشتهی دیگه هم اضافه میشه و شرکتکنندههای ِ رشتهی طراحیلباس میتونن همزمان در این رشته هم شرکت کنن. من که دیدم تمایلاتم به این رشتهی جدید بیشتره برای ِ Accessoire Design هم اسمنویسی کردم.
۱۳ می ۲۰۱۱
جواب ِ دانشگاه اومد. رشتهی طراحی لباس قبول نشدم. ۶نمره برای ِ راهیابی به مرحلهی عملی لازم بود که من ۵ شدم. تو رشتهی Accessoire Design امتیاز ِ کافی رو اوردم و به امتحان ِ ورودی دعوت شدم.
۳۱ می ۲۰۱۱
همراه با یک عالمه ورق ِ A2 و مدادهای ِ طراحی و آبرنگ و مدادرنگی و چسب و قیچی همراه با بقیهی “شاید دانشجو بشویم” ها وارد ِ سالن ِ امتحان شدم. دور تا دور نشستیم. وسط ِ سالن چندتا سهپایهی نقاشی که به صورت ِ خیلی بیرحمانهای به هم گره خورده بودن همراه با یک میز ِ کوچیک که روش یه صندلی ِ چرخدار بود وجود داشت و روش استوانهی شیشهای که روش مجسمهی مریم ِ مقدس چیده شده بود. اونطرف تر هم یک استوانه که روش حجم ِ بزرگی کاغذ ِ مچاله شده وجود داشت.
ازمون خواستن تو ۶۰ دقیقه ۴ تا طرح از این صحنه طراحی کنیم. من موفق نشدم طرح ِ چهارم رو تموم کنم. ۳تای ِ قبلی هم به نظرم افتضاح شد.
بعد باید از این صحنه ۳ تا طرح ِ گرافیکی میکشیدیم. ۵۰ دقیقه وقت داشتیم. من ۴ تا طرح کِشیدم.
بهمون گفتن میتونیم به سالن ِ غذاخوری ِ دانشگاه بریم و ناهار بخوریم.
وقتی برگشتیم بهمون گفتم با رنگ از این خرت و پرتا نقاشی کنید. ۶۰ دیقه وقت داشتیم ۴ تا کار آماده کنیم.
توی ِ ۱۰ دقیقه هم باید یه درخت میکشیدیم.
قسمت ِ اول تموم شد و بعد از نیم ساعت پروفسورهای ِ این رشته وارد ِ سالن شدن. ازمون خواستن یک MUST HAVE طراحی کنیم. من بدون ِ لحظهای فکر کردن یه بولینگبگ طراحی کردم.
بعدش قسمتی از یک روزنامه رو برامون خوندن که مربوط میشد به فیلم ِ دزدان ِ دریای ِ کارائیب و پنهلوپهکروز و جشنوارهی کَن و در آخر ازمون خواستن برای ِ پنهلوپهکروز یه لباس ِ مراسم ِ فرش ِ قرمز طراحی کنیم. اینبار هم بدون ِ فکر کردن قرمز رو برداشتم و پونصدهزار تا گل ِ رز کشیدم که بشه دامن ِ لباس ِ شب ِ پنهلوپه.
ناگهان در باز شد و یکی با یه عالمه کاغذ وارد ِ سالن شد. بهمون گفتن باید با اینا یه Accessoire برای ِ لباسی که طراحی کردیم درست کنیم. وقت برای ِ فکر کردن نداشتم پس سریع دست به کار شدم و یه کیف ِ دستی ِ کوچیک درست کردم.
و بالاخره بعد از ۷ساعت طراحی و نقاشی و کاردستی از سالن اومدم بیرون.
۱ ژوئن ۲۰۱۱
ساعت ۳ برای ِ مصاحبه دعوت شدم دانشگاه. همراه با ۳ نفر ِ دیگه وارد ِ سال شدم. دوتا از پرفسورها اونور ِ میز نشسته بودن و ازم سوال پرسیدن. اینکه چه انتظاراتی از دانشگاه و این رشته دارم؟ اینکه ۱۵سال دیگه خودمو کجا میبینم؟ اینکه دوست دارم تو کدوم قسمت ِ این رشته تمرکز ِ بیشتری داشته باشم؟ بعد درمورد ِ طرحای ِ دیروز حرف زدیم. توضیح دادم که چرا این و این و این رو طراحی کردم. از تصوراتم گفتم و بعد از ۲۰ دیقه گپوگفتگو از دانشگاه اومدم بیرون.
۴ ژوئن ۲۰۱۱
با صدای ِ خواهری از خواب بیدار شدم. گفت از دانشگاه نامه اومده. اول پاکت رو گرفتم دستم سبکسنگینش کردم که شاید از وزنش بفهمم قبول شدم یا نه و به آرومترین حد ِ ممکن در ِ پاکت رو باز کردم.
باورم نمیشه. به یکی از اهداف ِ بزرگم رسیدم. قبول شدم!
کنجکاوم بدونم آینده چی برام میاره.
