توی ِ قطار نشستم. دستمو میبرم تو  کیفتم تا موبایلمو دربیارم و موزیک گوش بدم. موبایلمو خونه جا گذاشتم. دنبال یه چیز دیگه میگردم تا تو این یه ساعت سرمو باهاش گرم کنم. کتاب هم تو کیفم نیست. یه خودکار پیدا میکنم. دنبال ِ دفترم میگردم. اینو هم یادم رفته بردارم. پشت ِ یه نسخه شرو میکنم به نوشتن.

قطار خلوته. یه ربع مونده تا حرکت. توی ِ این واگن من هستم و یه پسری که دو تا صندلی اونورتر نشسته و هدفون تو گوششه. صدای ِ یه مرد و دو تا زن میاد که دارن باهم ترکی حرف میزنن. از پشت سرم صدای ِ کیف و باز شدن ِ در ِ بطری اومد. پس یکی دیگه هم اینجا هست. باهم میشیم شیش نفر. صندلی‌هارو میشمرم. باید نیمخیز شم. خندم میگیره از این کارم. ۳۲تا صندلی. ۲۸تا صندلی ِ خالی. از شیشه بیرون رو نگاه میکنم. یه پسربچه که داره به یه پیرزن استفاده از اتومات ِ نوشیدنی‌هارو نشون میده. آدمایی که دارن سوار قطار میشن. اونورتر دوچرخه‌ها کنار هم ردیف شدن. هزارتا دوچرخه شاید. دوچرخه‌ی منم بین ِ هموناس. چندروه که اونجاس. همش یادم میره که چندروز پیش با دوچرخه اومدم ایستگاه و با اتوبوس برمیگردم خونه.

کاغذم داره تموم میشه. کاش ریزتر مینوشتم. کاش قطار زودتر راه بیوفته.