درست یازده سال است که دیگر در ایران زندگی نمیکنم. در این سال ها هیچبار به ایران نرفته ام. به این فکر میکنم که در این یازده سال چه اتفاقاتی افتاده است. مسلمن اتفاقات زیادی افتاده است که هرکدامشان در زندگی من تاثیر گذاشته. فکر میکنم و خاطرات ورق میخورند و به عقب میروند به آن سال های اول که همه چیز جدید و سخت بود. ندانستن ِ زبان بزرگترین چالش ِ زندگی مان بود. آن روزهای مدرسه را یادم میاید. کلاسی میرفتم که نه کلاس درس بود و نه کلاس زبان. شاید چیزی بود از هردوی ِ اینها. چند بچه‌ی خارجی که هیچکدام زبان همدیگر را نمیفهمیدند. الان که فکر میکنم میبینم من هیچوقت همکلاسی فارسی زبان نداشتم. شاید اگر در شهر بزرگتری زندگی میکردیم این اتقاق میوفتاد. از بچه‌های کلاس میگفتم. ترک زبانی که به من اعداد را یاد میداد و روس‌زبانی که به او رنگ‌ها را یاد میدادم. معلمی که هرروز به ما دیکته میگفت تا گوشمان را با کلمات آشنا کند. دیکته‌هایی که تصحیح نمیشدند. بعد از چندماه به کلاس هفتم رفتم. البته قبلش از من امتحان ریاضی گرفتند و تصمیم گرفتند مرا به کلاس هفتم بفرستند. شاید هم به خاطر این بود که شش سال را در ایران درس خوانده بودم. وقتی که به کلاس آلمانی‌ها رفتم هم چیز زیادی از زبانشان نمیدانستم. من هیچوقت درست حسابی و از اول زبان آلمانی را یاد نگرفتم. هرچه بود از کشف‌هایِ خودم در مکالمات ِ روزمره و کوچه خیابان بود. انشا مینوشتم در حالی که دستور زبان ِ آلمانی را بلد نبودم. همه چیز در آلمانی جنسیت دارد که با پیشوندش مشخص میشود. تا به امروز جنسیت ِ خیلی از کلمات را نمیدانم و اقلب پیشوندش را طوری میگویم که شنیده نشود.

کمپ پناهندگی را به یاد میاورم. پر فراز و نشیب ترین روزهای ِ عمرم. هرروزش ماجرایی داشت. زندگی کردن با هفتصد نفر آدم ِ دیگر از فرهنگ‌های ِ دیگر پرماجرا خواهد بود.

به اتاقمان فکر میکنم. یک اتاق ِ بیست و پنج متری برای ِ یک خانواده. دستشویی و حمام ِ مشترک با هم‌طبقه‌ای هایمان که تعدادشان به سی نفر هم میرسید.

بهترین دوست‌های زندگی‌ام را در همان راهروهای ِ کمپ پیدا کردم. توی ِ آن محوطه‌ی عظیم که زمانی اردوگاه ِ فرانسوی‌ها بود. توی ِ آن باند ِ هلی‌کوپتر که زمین ِ بازی‌مان بود.

خریدهای ِ هفتگی  در روزهای ِ زوج با بن‌های ِ پانصد امتیازی که در یک فروشگاه ِ پنجاه متری خرج میشد.

اقامت‌های ِ سه ماهه و اجازه‌ی عبور و مرور تا شعاع ِ سی کیلومتری.

و چیزهای ِ دیگری که مدت‌ها بود یادشان نکرده بودم.

در کنار اینها ماجرای ِ دادگاه‌ها و نامه‌هایِ وکیل و آن منتظر ماندن‌هایِ طولانی و نامه‌های ِ چهل صفحه‌ای و جواب‌های منفی و ترک‌خاک و درخواست‌های تجدید ِ نظر و…

یادم میاید یکبار در زنگ تعلیمات اجتماعی جلویِ تخته ایستادم و برای ِ معلم و همکلاسی‌هایم درباره‌ی شرایط زندگی ِ یک پناهنده در آلمان سخنرانی کردم که منجر به باز ماندن ِ دهان ِ سی نفر آدم شد. هرگز فکرش را هم نمیکردند کنار ِ گوششان همچین چیزهایی وجود داشته باشد. درک نمیکردند همکلاسی‌شان برای ِ آمدن به اردو باید به اداره‌ای برود و اجازه بگیرد. نمیدانستند روزهای ِ امتحان کلید ِ کافه‌ی کمپ را میگیرد تا بتواند در آرامش درس بخواند چون در یک اتاق ِ ۲۵ متری که چندنفر دیگر هم زندگی میکنند نمیشود برای ِ امتحان درس خواند.

در همین شرایط عجیب و غریب موفق شدم وارد دبیرستان شوم. کاری بس شق القمر بود چرا که کم اتفاق می‌افتد دانش‌آموزی از آن مدل مدرسه بیشتر از ۹ کلاس درس بخواند. دانش‌آموزان ِ آن مدل مدرسه بعد از کلاس ِ نهم دنبال کار میروند. برای ِ همین خیلی به هتل شباهت دارد. این را وقتی به دبیرستان رفتم فهمیدم. کنار بچه‌هایی که از آن مدل مدرسه نبودند و چیزهای ِ دیگری از ریاضی و فیزیک و شیمی میدانستند که من تا به حال به گوشم هم نخورده بود. سخت‌ترین دبیرستان را هم انتخاب کرده بودم. دبیرستانی که درس‌های اصلی‌اش برق و مقاومت‌مصالح بود. همین مسئله باعث شد تا سه سال را در چهار سال تمام کنم و دیپلم بگیرم. در بین ِ همسن و سالهایم در کمپ دومین نفری بودم که دیپلم میگرفت و اولین نفری که به دانشگاه رفت. همیشه از این اتفاق ذوق زده‌ام.

یکی دوسال ِ پیش که به کمپ‌مان سر زدم از آن پنج ساختمان‌ِ غول پیکر فقط یکی باقی مانده بود. با پرس و جو فهمیدم به گروه‌های ِ موسیقی اجاره میدهند برای ِ تمرین. از بس که آنجا از همه جا دور بود و صدایش به جایی نمیرسید.

نگهبانی را هم خراب کرده بودند. همانجایی که از غریبه‌ها کارت‌شناسایی میخواست و به مهمان اجازه نمیداد بیشتر از ساعت ِ ده ِ شب بماند. همانجایی که به سگ‌ش یواشکی غذا میدادیم.

از اینکه عکسی از کمپ‌مان ندارم ناراحتم. دیگر هم که چیزی برای ِ عکس‌گرفتن وجود ندارد.

با دوست‌هایم قرار گذاشته بودیم سال‌ها بعد به آنجا برویم و به بچه‌هایمان نشان دهیم تا ببینند نوجوانی ِ مادر و پدرهایشان در کجا سپری شده. برای ِ همین مناسبت روی ِ دیوارهایش را یادگاری مینوشتیم . دیوارهایی که محل ِ ثبت ِ عشق‌هایمان هم بودند. فلانی عاشق ِ فلانی است. یا فلانی بعلاوه‌ی فلانی مساوی است با قلب.

اولین بار در همین کمپ عاشق شدم. عاشق ِ یک پسر ِعراقی که دوچرخه‌سواری در محوطه‌ی کمپ باعث و بانی‌اش بود و قرارهای ِ کنار ِ پنجره‌ای و حرف زدن با دست‌ها. این عشق‌ها کوتاه بودند و با آمدن ِ اتوبوس ِ جدید و پناهنده‌های ِ جدید امکان داشت تمام شوند.

شاید روزی سراغ ِ دفترخاطرات‌های ِ آن روزهایم بروم که همه چیز را با جزئیاتش نوشته ام.

بعد از اینکه از کمپ ِ پناهندگی بیرون آمدیم تا امروز ارتباطم را با پناهنده‌ها قطع نکرده‌ام. تا قبل از دانشگاه با جایی کار میکردم که به پناهنده‌ها کمک میکرد. برای ِ ترجمه با خیلی‌هایشان به دکتر و بیمارستان رفتم. حرفهای ِ وکیلشان را برایشان ترجمه کردم و در پیدا کردن ِ خانه یا کار همراهشان بودم. الان هم اگر فرصتش پیش بیاید دوست دارم از این کارها بکنم چون که میدانم شروعِ زندگی در یک کشور ِ دیگر خیلی سخت است و داشتن ِ راهنما یا یک دستی برایِ اینطور کمک‌ها خیلی با ارزش است.

چند وقت پیش برای ِ اولین بار رفته بودیم سفارت ِ ایران برای ِ عکس‌دار کردن ِ شناسنامه‌هایمان و گرفتن ِ کارت‌ملی. آن آقای ِ سفارت از مامان پرسید حالا ارزشش را داشت این همه سختی کشیدن؟ مامان یک چیزهایی درباره‌ی آینده‌ی ما گفت. کاری ندارم مامان چی جواب داد ولی الان که خودم به این سوال ِ آقای ِ سفارت فکر میکنم میبینم که جوابش فقط یک جمله است: ارزشش را داشت. درست است که سالهاست از کشور و عزیزانم دور مانده ام. و درست است سختی‌های زیادی را تحمل کرده ام. درست است یک پناهنده‌ام و رنگ ِ پاسپورتم هنوز آبی‌ست. ولی با همه‌ی اینها فکر میکنم چیزهایی که در این سالها تجربه کرده‌ام ارزشش خیلی خیلی زیاد است. اگر نمی‌ماندیم و مثل خیلی‌ها برمیگشتیم و آن اتفاق‌ها برایمان نمی‌افتاد من آدمی که الان هستم نمیشدم. من این آدم را دوست دارم.