باهم باشیم

Just another WordPress weblog


دل‌مشغولی‌ها

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت ششم

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت پنجم

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت چهارم

 

اگه شما هم دوست دارید تجربه‌ی مهاجرت‌تون رو به گوش بقیه برسونید٬ خوشحال میشم صداتون رو برام بفرستید :)

ایمیل من: mer3deh88@gmail.com

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت سوم


 

 

اگه شما هم دوست دارید تجربه‌ی مهاجرت‌تون رو به گوش بقیه برسونید٬ خوشحال میشم صداتون رو برام بفرستید :)

ایمیل من: mer3deh88@gmail.com

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت دوم

 

 

اگه شما هم دوست دارید تجربه‌ی مهاجرت‌تون رو به گوش بقیه برسونید٬ خوشحال میشم صداتون رو برام بفرستید :)

ایمیل من: mer3deh88@gmail.com

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت اول

خوشحال میشم این پادکست رو توی ساوندکلاود هم به اشتراک بگذارید.

 

اگه شما هم دوست دارید تجربه‌ی مهاجرت‌تون رو به گوش بقیه برسونید٬ خوشحال میشم صداتون رو برام بفرستید :)

ایمیل من: mer3deh88@gmail.com

به بهانه‌ی ۱۵ سالگی از ایران رفتن

 

پی‌نوشت: این متن رو هم ۴ سال پیش برای سالگرد ۱۱ سالگی نوشته بودم

اگر ایران میماندم

چندروز پیش داشتم داستان مهاجرتمان را برای دوستی تعریف میکردم. حرفم که به آخر رسید پرسید فکر میکنی اگر ایران میماندی چطور آدمی میشدی؟

گفتم مطمئنن این آدمی که الان هستم نمیشدم. حتمن تا الان ازدواج کرده بودم و بچه هم داشتم. یادم میاید در ۱۰ سالگی از یک پسر ۲۴ ساله خواستگاری کردم که مادرش گفت وقتی بزرگ شدی درباره‌ش حرف میزنیم. این را گفتم تا اشاره‌ای کنم به علاقه‌ام به ازدواج. درس هم میخواندم ولی گمان نمیکنم طراح میشدم. فکر کنم مهندسی میخواندم ولی بعد از بچه‌دار شدن خانه‌دار میشدم. ولی نقاشی و خیاطی هم میکردم که در خانواده‌ی ما از نون شب واجب‌تر است. مهم نیست چه کاره هستی ولی اگر چند تیکه لباس خودت ندوخته باشی چپ‌چپ نگاهت میکنند یا اگر نقاشی‌ات خوب نباشد سرشان را تکان میدهند و میگویند تو به کی رفتی؟

فکر کردن به اینکه اگر در ایران میماندم چطور آدمی میشدم برایم سرگرم‌کننده است.

تهرانی که نمیشناسم

azadi sq

چندشبه خواب تهران رو میبینم. خیلی دلچسبه٬ طوری که نمیخوام از خواب بیدار شم و زور میزنم تا اون تصاویر ادامه داشته باشن. از یه جایی به بعد دیگه میدونم این خودمم که دارم خوابمو کنترل میکنم و سر خودمو کلاه میذارم ولی ادامه میدم چون میخوام بازم ببینم. چون دلچسبه.

جالبی یا غمگینی‌ش اینجاست که من این تهرانی که تو خواب‌ها و تصوراتم میبینم رو هرگز ندیدم. تجربه‌ای که از تهران دارم خیلی محدوده. توی ۱۳سال جاهای زیادی رو نمیشد دید. نمیشد اونطوری که باید تجربه کرد خیابون‌ها و مکان‌هارو. من هیچ کافه‌ای نرفتم توی تهران. سن و سال‌م به کافه نمیخورد و اون موقع‌ها کافه‌ای نبود به این شکلی که الان هست و پر شده توی شهر. ولی میخونم ازشون و میبینم عکس‌هاشون رو. همین‌هارو هم توی خواب میبینم.

دیدن عکس‌های مرکزهای خرید و آدمهایی که توش راه میرن هیجان‌زده‌م میکنه. چقدر آرزو دارم بین اون آدم‌ها راه برم.

۱۳ سال گذشت از آخرین باری که تهران بودم.

۱۳ سال تهران بودم و ۱۳ سال تهران نبودم.

 

منبع عکس: The Tehran Times

 

موسیقی ِ آدمها

عادت ندارم وقتی بیرون از خانه هستم هدفون در گوشم بگذارم و به موسیقی گوش دهم. دوست هم ندارم اینکار را. ترجیح میدهم صدای ِ آدم‌هارا بشنوم. وقتی در اتوبوس نشسته‌ام یا در قطار صداهای ِ اطراف برایم مهم هستند. ناخودآگاه گوش میدهم به حرفهای ِ کسانی که کنارم نشسته اند. جالب است برایم که بدانم درمورد ِ چه چیزی باهم حرف میزنند. درمورد ِ چه چیزهایی چطوری فکر میکنند. نظرشان درموردِ چنان مسئله چیست. فلان رفتار ِ دوستشان که دارند درباره اش حرف میزنند را خوب میدانند یا بد.

حرف‌های ِ بچه‌ها هم برایم شنیدنی‌ست. سوال‌هایی که از پدرمادرشان میپرسند یا وقتی چیزی را تعریف میکنند برایم خیلی جالب است و گوش‌هایم تیز میشود. برخورد ِ بزرگترهایشان با آنهارا هم زیرنظر میگیرم. تحلیلش میکنم برای ِ خودم. با خودم فکر میکنم اگر من بودم چه برخوردی میکردم.

به آدم‌ها زیاد نگاه میکنم. البته قانونِ ۳ ثانیه را هم زیر ِ پا نمیگذارم.  دوست دارم حرف‌ها و صداها و حرکاتِ همنوع‌هایم را.

اگر هدفون گوشم باشد متوجهِ این چیزها نخواهم شد و نمیشنوم صداهایِ هیجان‌انگیزِ اطرافم را.

اتوبوس

عکس از اینجا

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress