آخرای ِ سال ِ ۶۲  که دایی‌بزرگه رفت جبهه فقط ۱۸ سالش بود. دایی‌کوچیکه ۱۸ سالش شد که دایی‌بزرگه رو تو تابوت برگردوندن. دایی‌کوچیکه گفت میرم انتقام ِ داداشمو بگیرم. رفت و تو اولین عملیات شهید شد. فقط چیزی ازش نداشتن که برگردونن. ۱۴ سال بعد یه پلاک و چندتا استخون اوردن که دیگه مامان‌بزرگ نخواد هر سال ۲۸ ِ صفر به امید ِ برگشتن ِ پسرش آش‌رشته بپزه.

و مامان همیشه فحش میده و میگه همش تقصیر ِ اون آهنگران ِ کثافت بود. اگه اون ضجّه‌خونی‌هارو نمی‌کرد اینا تو اون سن‌وسال نمیرفتن جلو توپ و تانک.