باهم باشیم

Just another WordPress weblog


دل‌مشغولی‌ها

تهرانی که نمیشناسم

azadi sq

چندشبه خواب تهران رو میبینم. خیلی دلچسبه٬ طوری که نمیخوام از خواب بیدار شم و زور میزنم تا اون تصاویر ادامه داشته باشن. از یه جایی به بعد دیگه میدونم این خودمم که دارم خوابمو کنترل میکنم و سر خودمو کلاه میذارم ولی ادامه میدم چون میخوام بازم ببینم. چون دلچسبه.

جالبی یا غمگینی‌ش اینجاست که من این تهرانی که تو خواب‌ها و تصوراتم میبینم رو هرگز ندیدم. تجربه‌ای که از تهران دارم خیلی محدوده. توی ۱۳سال جاهای زیادی رو نمیشد دید. نمیشد اونطوری که باید تجربه کرد خیابون‌ها و مکان‌هارو. من هیچ کافه‌ای نرفتم توی تهران. سن و سال‌م به کافه نمیخورد و اون موقع‌ها کافه‌ای نبود به این شکلی که الان هست و پر شده توی شهر. ولی میخونم ازشون و میبینم عکس‌هاشون رو. همین‌هارو هم توی خواب میبینم.

دیدن عکس‌های مرکزهای خرید و آدمهایی که توش راه میرن هیجان‌زده‌م میکنه. چقدر آرزو دارم بین اون آدم‌ها راه برم.

۱۳ سال گذشت از آخرین باری که تهران بودم.

۱۳ سال تهران بودم و ۱۳ سال تهران نبودم.

 

منبع عکس: The Tehran Times

 

موسیقی ِ آدمها

عادت ندارم وقتی بیرون از خانه هستم هدفون در گوشم بگذارم و به موسیقی گوش دهم. دوست هم ندارم اینکار را. ترجیح میدهم صدای ِ آدم‌هارا بشنوم. وقتی در اتوبوس نشسته‌ام یا در قطار صداهای ِ اطراف برایم مهم هستند. ناخودآگاه گوش میدهم به حرفهای ِ کسانی که کنارم نشسته اند. جالب است برایم که بدانم درمورد ِ چه چیزی باهم حرف میزنند. درمورد ِ چه چیزهایی چطوری فکر میکنند. نظرشان درموردِ چنان مسئله چیست. فلان رفتار ِ دوستشان که دارند درباره اش حرف میزنند را خوب میدانند یا بد.

حرف‌های ِ بچه‌ها هم برایم شنیدنی‌ست. سوال‌هایی که از پدرمادرشان میپرسند یا وقتی چیزی را تعریف میکنند برایم خیلی جالب است و گوش‌هایم تیز میشود. برخورد ِ بزرگترهایشان با آنهارا هم زیرنظر میگیرم. تحلیلش میکنم برای ِ خودم. با خودم فکر میکنم اگر من بودم چه برخوردی میکردم.

به آدم‌ها زیاد نگاه میکنم. البته قانونِ ۳ ثانیه را هم زیر ِ پا نمیگذارم.  دوست دارم حرف‌ها و صداها و حرکاتِ همنوع‌هایم را.

اگر هدفون گوشم باشد متوجهِ این چیزها نخواهم شد و نمیشنوم صداهایِ هیجان‌انگیزِ اطرافم را.

اتوبوس

عکس از اینجا

چیزهایی که نگفته بودم

درست یازده سال است که دیگر در ایران زندگی نمیکنم. در این سال ها هیچبار به ایران نرفته ام. به این فکر میکنم که در این یازده سال چه اتفاقاتی افتاده است. مسلمن اتفاقات زیادی افتاده است که هرکدامشان در زندگی من تاثیر گذاشته. فکر میکنم و خاطرات ورق میخورند و به عقب میروند به آن سال های اول که همه چیز جدید و سخت بود. ندانستن ِ زبان بزرگترین چالش ِ زندگی مان بود. آن روزهای مدرسه را یادم میاید. کلاسی میرفتم که نه کلاس درس بود و نه کلاس زبان. شاید چیزی بود از هردوی ِ اینها. چند بچه‌ی خارجی که هیچکدام زبان همدیگر را نمیفهمیدند. الان که فکر میکنم میبینم من هیچوقت همکلاسی فارسی زبان نداشتم. شاید اگر در شهر بزرگتری زندگی میکردیم این اتقاق میوفتاد. از بچه‌های کلاس میگفتم. ترک زبانی که به من اعداد را یاد میداد و روس‌زبانی که به او رنگ‌ها را یاد میدادم. معلمی که هرروز به ما دیکته میگفت تا گوشمان را با کلمات آشنا کند. دیکته‌هایی که تصحیح نمیشدند. بعد از چندماه به کلاس هفتم رفتم. البته قبلش از من امتحان ریاضی گرفتند و تصمیم گرفتند مرا به کلاس هفتم بفرستند. شاید هم به خاطر این بود که شش سال را در ایران درس خوانده بودم. وقتی که به کلاس آلمانی‌ها رفتم هم چیز زیادی از زبانشان نمیدانستم. من هیچوقت درست حسابی و از اول زبان آلمانی را یاد نگرفتم. هرچه بود از کشف‌هایِ خودم در مکالمات ِ روزمره و کوچه خیابان بود. انشا مینوشتم در حالی که دستور زبان ِ آلمانی را بلد نبودم. همه چیز در آلمانی جنسیت دارد که با پیشوندش مشخص میشود. تا به امروز جنسیت ِ خیلی از کلمات را نمیدانم و اقلب پیشوندش را طوری میگویم که شنیده نشود.

کمپ پناهندگی را به یاد میاورم. پر فراز و نشیب ترین روزهای ِ عمرم. هرروزش ماجرایی داشت. زندگی کردن با هفتصد نفر آدم ِ دیگر از فرهنگ‌های ِ دیگر پرماجرا خواهد بود.

به اتاقمان فکر میکنم. یک اتاق ِ بیست و پنج متری برای ِ یک خانواده. دستشویی و حمام ِ مشترک با هم‌طبقه‌ای هایمان که تعدادشان به سی نفر هم میرسید.

بهترین دوست‌های زندگی‌ام را در همان راهروهای ِ کمپ پیدا کردم. توی ِ آن محوطه‌ی عظیم که زمانی اردوگاه ِ فرانسوی‌ها بود. توی ِ آن باند ِ هلی‌کوپتر که زمین ِ بازی‌مان بود.

خریدهای ِ هفتگی  در روزهای ِ زوج با بن‌های ِ پانصد امتیازی که در یک فروشگاه ِ پنجاه متری خرج میشد.

اقامت‌های ِ سه ماهه و اجازه‌ی عبور و مرور تا شعاع ِ سی کیلومتری.

و چیزهای ِ دیگری که مدت‌ها بود یادشان نکرده بودم.

در کنار اینها ماجرای ِ دادگاه‌ها و نامه‌هایِ وکیل و آن منتظر ماندن‌هایِ طولانی و نامه‌های ِ چهل صفحه‌ای و جواب‌های منفی و ترک‌خاک و درخواست‌های تجدید ِ نظر و…

یادم میاید یکبار در زنگ تعلیمات اجتماعی جلویِ تخته ایستادم و برای ِ معلم و همکلاسی‌هایم درباره‌ی شرایط زندگی ِ یک پناهنده در آلمان سخنرانی کردم که منجر به باز ماندن ِ دهان ِ سی نفر آدم شد. هرگز فکرش را هم نمیکردند کنار ِ گوششان همچین چیزهایی وجود داشته باشد. درک نمیکردند همکلاسی‌شان برای ِ آمدن به اردو باید به اداره‌ای برود و اجازه بگیرد. نمیدانستند روزهای ِ امتحان کلید ِ کافه‌ی کمپ را میگیرد تا بتواند در آرامش درس بخواند چون در یک اتاق ِ ۲۵ متری که چندنفر دیگر هم زندگی میکنند نمیشود برای ِ امتحان درس خواند.

در همین شرایط عجیب و غریب موفق شدم وارد دبیرستان شوم. کاری بس شق القمر بود چرا که کم اتفاق می‌افتد دانش‌آموزی از آن مدل مدرسه بیشتر از ۹ کلاس درس بخواند. دانش‌آموزان ِ آن مدل مدرسه بعد از کلاس ِ نهم دنبال کار میروند. برای ِ همین خیلی به هتل شباهت دارد. این را وقتی به دبیرستان رفتم فهمیدم. کنار بچه‌هایی که از آن مدل مدرسه نبودند و چیزهای ِ دیگری از ریاضی و فیزیک و شیمی میدانستند که من تا به حال به گوشم هم نخورده بود. سخت‌ترین دبیرستان را هم انتخاب کرده بودم. دبیرستانی که درس‌های اصلی‌اش برق و مقاومت‌مصالح بود. همین مسئله باعث شد تا سه سال را در چهار سال تمام کنم و دیپلم بگیرم. در بین ِ همسن و سالهایم در کمپ دومین نفری بودم که دیپلم میگرفت و اولین نفری که به دانشگاه رفت. همیشه از این اتفاق ذوق زده‌ام.

یکی دوسال ِ پیش که به کمپ‌مان سر زدم از آن پنج ساختمان‌ِ غول پیکر فقط یکی باقی مانده بود. با پرس و جو فهمیدم به گروه‌های ِ موسیقی اجاره میدهند برای ِ تمرین. از بس که آنجا از همه جا دور بود و صدایش به جایی نمیرسید.

نگهبانی را هم خراب کرده بودند. همانجایی که از غریبه‌ها کارت‌شناسایی میخواست و به مهمان اجازه نمیداد بیشتر از ساعت ِ ده ِ شب بماند. همانجایی که به سگ‌ش یواشکی غذا میدادیم.

از اینکه عکسی از کمپ‌مان ندارم ناراحتم. دیگر هم که چیزی برای ِ عکس‌گرفتن وجود ندارد.

با دوست‌هایم قرار گذاشته بودیم سال‌ها بعد به آنجا برویم و به بچه‌هایمان نشان دهیم تا ببینند نوجوانی ِ مادر و پدرهایشان در کجا سپری شده. برای ِ همین مناسبت روی ِ دیوارهایش را یادگاری مینوشتیم . دیوارهایی که محل ِ ثبت ِ عشق‌هایمان هم بودند. فلانی عاشق ِ فلانی است. یا فلانی بعلاوه‌ی فلانی مساوی است با قلب.

اولین بار در همین کمپ عاشق شدم. عاشق ِ یک پسر ِعراقی که دوچرخه‌سواری در محوطه‌ی کمپ باعث و بانی‌اش بود و قرارهای ِ کنار ِ پنجره‌ای و حرف زدن با دست‌ها. این عشق‌ها کوتاه بودند و با آمدن ِ اتوبوس ِ جدید و پناهنده‌های ِ جدید امکان داشت تمام شوند.

شاید روزی سراغ ِ دفترخاطرات‌های ِ آن روزهایم بروم که همه چیز را با جزئیاتش نوشته ام.

بعد از اینکه از کمپ ِ پناهندگی بیرون آمدیم تا امروز ارتباطم را با پناهنده‌ها قطع نکرده‌ام. تا قبل از دانشگاه با جایی کار میکردم که به پناهنده‌ها کمک میکرد. برای ِ ترجمه با خیلی‌هایشان به دکتر و بیمارستان رفتم. حرفهای ِ وکیلشان را برایشان ترجمه کردم و در پیدا کردن ِ خانه یا کار همراهشان بودم. الان هم اگر فرصتش پیش بیاید دوست دارم از این کارها بکنم چون که میدانم شروعِ زندگی در یک کشور ِ دیگر خیلی سخت است و داشتن ِ راهنما یا یک دستی برایِ اینطور کمک‌ها خیلی با ارزش است.

چند وقت پیش برای ِ اولین بار رفته بودیم سفارت ِ ایران برای ِ عکس‌دار کردن ِ شناسنامه‌هایمان و گرفتن ِ کارت‌ملی. آن آقای ِ سفارت از مامان پرسید حالا ارزشش را داشت این همه سختی کشیدن؟ مامان یک چیزهایی درباره‌ی آینده‌ی ما گفت. کاری ندارم مامان چی جواب داد ولی الان که خودم به این سوال ِ آقای ِ سفارت فکر میکنم میبینم که جوابش فقط یک جمله است: ارزشش را داشت. درست است که سالهاست از کشور و عزیزانم دور مانده ام. و درست است سختی‌های زیادی را تحمل کرده ام. درست است یک پناهنده‌ام و رنگ ِ پاسپورتم هنوز آبی‌ست. ولی با همه‌ی اینها فکر میکنم چیزهایی که در این سالها تجربه کرده‌ام ارزشش خیلی خیلی زیاد است. اگر نمی‌ماندیم و مثل خیلی‌ها برمیگشتیم و آن اتفاق‌ها برایمان نمی‌افتاد من آدمی که الان هستم نمیشدم. من این آدم را دوست دارم.

ترس از نوشتن

همش به خودم میگم دیگه زود به زود مینویسم. نمیذارم همه‌چیز تلنبار بشه تو فکرم. مینویسمشون تا بمونن. دلمشغولی‌هام.. درگیری‌هام.. مشکل‌هام.. دلخوشی‌هام.. ترس‌ونگرانی‎هام.. امید و آرزوهام..رابطه‌هام..

ولی..

ولی تنبلی میکنم. شایدم نمیتونم. نمیتونم همش رو همونطور که هستن بنویسم. شاید تو این جابه‌جایی چیزی ازشون کم شه. شکلشون عوض شه. نتونم مفهمومشو برسونم. ناقص ثبت شه. همش نگران ِ اینم.

واسه همین نمی‌نویسم‌شون.

شایدم از تنبلی‌ه. از بی‌حوصلی و عجله داشتن. همین الان دستم آروم نمیگیره رو کاغذ. از دست‌خطم ملومه. به تایپ کردن عادت کرده..

نمیدونم.

ادبیات ِ ماسکولیستانه

شاید خوبیت نداشته باشه که یه روز بعد از روز جهانی ِ زن یه مطلب ِ ماسکولیستی بنویسم ولی مینویسم چون دلم میخواد.

راستش امروز که تو قطار نشسته بودم و کتاب میخوندم (چون هرروز باید یکساعت تو قطار بشینم و کتاب بخونم تا برسم محل ِ کارآموزی‌م) به این فکر کردم که چقدر ادبیات ِ مردا بهتره. نه. منظورم دستور ِ زبان و اینا نیست. منظورم تبحر در به کار گیری از الفاظ و اصلاحاته. ینی اینطور که تو مشاهداتم دیدم مردا بهتر و قشنگ‌تر احساسشون رو نسبت به مسائل بیان میکنن. شاید چون صریح‌ترن. شاید چون عفت‌ِ کلام براشون اینقدر مهم نیست که برای ِ خانوما. اصن شاید واسه همینه که “عفت” اسم ِ دختره. هرهر. ولی جدی میگم. من به شخصه وقتی توصیف ِ یه چیزی، یه حسی، یه وضعیتی رو از زبون و قلم ِ یه مرد میشنوم و میخونم بیشتر لذت میبرم. شایدم مردایی که من باهاشون همصحبت شدم یا ازشون چیزی خوندم بااستعدادتر از زنایی بودن که باهاشون همصحبت شدم یا ازشون چیزی خوندم. کی چی میدونه.

ولی یه چیز ِ دیگه هم هست.

شاید چون موضوعاتی که مردا ازشون صحبت میکنن بهتر و زیباتر و جالب‌تر از چیزایی هست که زنا ذهنشون رو باهاش درگیر میکنن. مثلن یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین چیزی که یه مرد بهش فکر میکنه و ازش حرف میزنه یا مینویسه “زن”ه. بله زن. زن و زیبایی و زندگی. اینه که حرف‌ها و نوشته‌ها قشنگ میشن و به دل میشینن. شاید. ولی چرا وقتی یه زن در مورد ِ یه مرد مینویسه یا حرف میزنه با اینکه مثل ِ شعرای ِ فروغ شاید به دل بشینه ولی اونطور نیست که وقتی یه مرد از یه زن میگه و مینویسه. از نظر ِ ادبی بودن میگم. شاید به خاطر ِ اینه که از اون اول به مرد بیشتر میدون دادن که احساساتش رو بیان کنه؟ آزاد بوده از چیزای ِ ممنوعه‌ای مثل ِ زن و احساس بگه؟ ولی یه زن فرصت ِ گفتن و نوشتن از احساساتش نسبت به جنس ِ مخالفش رو نداشته؟ البته که اینطور هم بوده. مگه به فروغ نگفتن هرزه؟ البته حتمن مثال‌های ِ بهتری از فروغ وجود دارن که خب من مطالعشون نکردم. ببخشید.

شاید هم تنها دلیلی که فکر میکنم مردا بهتر از زنا مینویسن و حرف میزنن اینه که خودم یه زنم (و فمینیست هم نیستم). و لذت میبرم وقتی یه مرد یه زن و تمام ِ زنانگی‌ش رو اینقدر ملکوتی توصیف میکنه² و به قول ِ گفتی قند تو دلم آب میشه. شاید. کی چی میدونه.

خلاصه که خواستم این افکارم که تو اون یکساعت ِ توی ِ قطار به ذهنم رسید رو باهاتون درمیون بذارم. همینطوری.


² البته که من در مورد ِ مردانی که زن و هرچی به زن مربوط میشه رو تحقیر میکنن و با نا ادبیات ِ زشتی که دارن حال ِ آدم رو به هم میزنن حرف نمیزنم.

Now

– در چه حالی؟

+ دوست‌داشتن ِ تو

۱۰۰ دلیل که ثابت می کنه تو یک ایرانی هستی

این مطلب ترجمه شده از زبان ِ آلمانی هستش و بیشتر در خصوص ایرانی‌هایِ خارج از کشور تنظیم شده! پس لطفن به دل نگیرید

۱_ هرروز صبحانه چای با نون و پنیر میخوری

۲_ در روز حداقل ۵ بار از واژه‌های عزیزم / قربونت برم / اختیار دارین / شرمنده استفاده میکنی

۳_ هر دومین جمله رو با ببین شروع میکنی

۴_ اگر ساعت ۵ قرار داشته باشی ساعت ۶ از خونه بیرون میری

۵_ بابا مامانت میخوان که  دکتر مهندس شی

۶_ مامانت حداقل دو بار در روز بهت میگه  بچم قربونت بشم

۷_ تا از یه مهمونی یا عروسی میای شروع میکنی به غیبت

۸_ هروقت که به یک رستوران ایرانی میری موقع حساب گارسون میگه قابلتون رو نداره

۹_ کمد لباسات پر از لباسای ِ مشکی‌ه

۱۰_ حداقل یکی از اقوام یا آشناهات از دوستان ِ شاه بوده

۱۱_ موقع حساب کردن طوری رفتار میکنی که انگار تو میخوای پول بدی اما همش تعارف شابدلعظیمی‌ه

۱۲_ هروقت منتظر مهمونت سر ساعت ۱ هستی  ساعت ۳ ازش استقبال میکنی

۱۳_  تو و مهمونای ایرانیت ۳۰دقیقه هم جلو در صحبت میکنید که البته فقط می خواستید خداحافظی کنید

۱۴_ وقتی میری توالت به نظر میاد که اونجا خوابت برده

۱۵_ مامانت می خواد دعوات کنه اما دلش نمیاد

۱۶_ بابات میخواد که دخترش پیشش بمونه

۱۷_ حداقل روزی یکبار برنج و گوشت میخوری

۱۸_ سالاد رو بشقابی میخوری

۱۹_ وقتی مهمون داری یه کاسه ی بزرگ میوه روی میزه

۲۰_ لجبازی

۲۱_ مامانت ۴تا مهمون داره اما واسه ۱۰ نفر غذا میپزه

۲۲_ وقتی مهونی میری هی بهت میگن مگه روزه گرفتی؟ میوه بردار… شیرینی بخور

۲۳_ خاله و داییت بهت میگن خاله/دایی

۲۴_ پدر و مادرت بهت میگن  بابا / مامان

۲۵_ تو همه ی اتاقاتون یه فرش ایرانی پهن شده

۲۶_ مامان بابات به سکول میگن اِسکول و به شرانک میگم شِرانک

۲۷_  پلاک نقشه ی ایران گردنته

۲۸_ آی‌دی‌هات ایرانین یا پرشین به یدک میکشن

۲۹_ پسرها:  مامانتینا اجازه نمیدن ابرو هاتو برداری

۳۰_ پسرها:  مامانتینا نمیزارن گوشتو سوراخ کنی

۳۱_ مردها:  از زنت طلاق گرفتی اما همچنان اجازه نمیدی با مردهای دیگه ارتباط داشته باشه

۳۲_ به مهمونات میگی خونه‌ی خودتونه

۳۳_ چشمای بزرگ و خوشگلی داری

۳۴_ مژه‌های بلندی داری

۳۵_ مامانتینا نمیزارن بری سولاریوم چون پوست سفید و لطیفِ خودت قشنگ‌تره

۳۶_ از طلا زیاد استفاده میکنی

۳۷_ مردها:   هیچکس حق نداره زنت رو اونجوری نگاه کنه

۳۸_ بستنی مورد علاقه‌ت فالوده‌س

۳۹_ مردها:   تو خیلی خوب میتونی واسه خانوما افسانه تعریف کنی

۴۰_ اگه مریض شی نمیری دکتر

۴۱_ مامان بابات همیشه تعریف میکنن که قدیما ایران خیلی کشور خوبی بوده

۴۲_ میگی تهرانی هستی حتی اگه نباشی

۴۳_ حتی با کسایی که نمیشناسی موقع احوالپرسی  روبوسی میکنی

۴۴_  یا پرسپولیسی هستی یا استقلالی

۴۵_ بچه هات نباید هیچ کمبودی داشته باشن

۴۶_ آرزو میکنی که کاش مک‌دونالد کله‌پاچه داشت

۴۷_ مامانت سماور داره

۴۸_ با خودت غذای ایرونی به مدرسه یا محل کار میبری

۴۹_ موقع مهمونی خانوما با هم دعوا میکنن که کی ظرفارو بشوره در حالی که مردا دارن پاسور بازی میکنن یا منتظر چای هستن

۵۰_ مامانتینا همش واست روضه میخونن که حلال و حروم چقدر مهمه

۵۱_ مامان و بابات همیشه میگن ما جلو بابا مامانمون پامونو دراز نمیکردیم

۵۲_ به دوستای بابات میگی عمو

۵۳_ به دوستای مامانت میگی خاله

۵۴_ تو خونتون تابلوهای مینیاتوری آویزونه

۵۵_  پرچم ایران رو زدی به دیوار اتاقت

۵۶_ به ایرانی بودنت افتخار میکنی

۵۷_ هروقت آشنایی رو تو خیابون ببینی میگی  به به پارسال دوست امسال آشنا

۵۸_ پسر ها:   یه دوست دختر کمته

۵۹_ خانوم ها:  حداقل ۳بار در سال موهاتو رنگ میکنی

۶۰_ دخترا:  از پسر های ایرونی بد میگی اما آخرشم فقط اونارو میخوای

۶۱_ خانوما:  از ۱٫۶۳ بلندتر نمیشی

۶۲_ حداقل روزی ۵بار چای مینوشی

۶۳_ از بچگی بهت میگفتن آتیش پاره یا وروجک

۶۴_ هروقت داری یه چیز جالب تعریف میکنی هی صدات بلند تر میشه

۶۵_ اونقدر بلند میخندی که صداتو تا دو کیلومتر اونورتر هم میشنون

۶۶_ مامانتینا میرن سوپرمارکت تا نون بخرن اما با  ۴کیسه‌ی خرید برمیگردن

۶۷_ هنوز فیلمای فردین و فروزان و بهروز وثوقی نگاه میکنی

۶۸_ همه‌ی مغازه‌ها و رستوران‌های ایرانی شهرتون رو میشناسی

۶۹_ مامانتینا اصرار میکنن که تعمیرکار برق هم بشینه پای سفره‌ی غذا

۷۰_ قصه‌های مورد علاقه‌ی بچگیت شنگول و منگول بوده یا خاله سوسکه

۷۱_ هروقت آهنگ باباکرم میشنوی نمیتونی سرجات بشینی

۷۲_ هروقت از مامانت میخوای که اینقدر بهت گیر نده چون بزرگ شدی میگه صد سالت هم بشه بازم بچمی

۷۳_ پیاز داغ زیاد اضافه میکنی

۷۴_ پسر ها:   تو بچگی بهت میگفتن شومبول طلا

۷۵_ دختر ها:   بابات همیشه بهت میگه دختر گلم

۷۶_ میری رستوران چینی اما با قاشق چنگال غذا میخوری

۷۷_ به پسته و تخمه و لواشک و آلوچه و نون خامه‌ای عشق میورزی

۷۸_ گربه های سامی ایرانی رو ترجیح میدی

۷۹_ هروقت مامانت آشپزی میکنه حتما باید زعفرون تو برنج باشه

۸۰_ ماهی مورد علاقت ماهی سفیده

۸۱_ آرایشگر ایرانیت رو در مغازش نوشته تا ساعت ۷ باز است اما میبینی ساعت یازدهه و اون هنوز داره مو کوتاه میکنه

۸۲_ دوغ مینوشی

۸۳_ کانال های ایرانی نگاه میکنی مثل پی‌ام‌سی و طپش

۸۴_ دختر ها:   از ۱۲ سالگی میدونی که اسم بچه هاتو چی میخوای بزاری

۸۵_ مامانتینا تو خونه یه پلوپز ۸ نفره دارن

۸۶_ مادرتینا هیچ وقت اجازه نمیدادن شبا خونه ی همکلاسیت بخوابی

۸۷_ پسر ها:   به کنسرت‌های ایرانی میری تا با دختر ایرونی آشنا بشی

۸۸_ ماشین بی ام و  میرونی ولی بیکاری

۸۹_ ریاضیت خوبه

۹۰_ مادر و پدرت غر میزنن که چرا نمره‌ت  ۱۹ شده

۹۱_ دیر از خواب پا میشی

۹۲_ جلسه ی اولیا و مربیان مامانتینا معلمت رو به شام دعوت میکنن

۹۳_ ساعتت از عمد ۵ دقیقه جلوئه

۹۴_ هروقت کسی ازت تعریف میکنه مامانت واست اسپند دود میکنه

۹۵_ به مامان و بابات میگی شما

۹۶_ هروقت با یکی دیگه میخوای از در رد شی هی به هم میگید  بفرمایید  بفرمایید

۹۷_ حتی با کسی که ازش خوشت نمیاد خوب برخورد میکنی

۹۸_ تو خونه تون صنایع دستی دارین

۹۹_ تو دوران کودکی زیاد دنبال نخود سیاه فرستاده شدی

۱۰۰_ داری این مطلب رو میخونی

آرزو

–  امیدوارم روزی برسه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشی

+ ینی بمیرم؟

خدای ِ من تویی! مامان

دیروز نشسته بودیم با مامان چای میخوردیم و طبق ِ معمول بحث رو به دین و خدا کشوندیم و مثل ِ همیشه من وجود ِ خدارو رد کردم و مامان هم باهام مخالفت کرد و هی من دلیل اوردم و هی اون دلیل اورد تا اینکه یه جا برگشتم گفتم مامان خدای ِ من تویی! همچین چشاش برق زد و خندید بهم. بعد گفتم ببین من چقدر خوشبختم که میتونم با خدام چای بخورم. باهاش گپ بزنم. بزنیم تو سر و کله‌ی هم. خدای ِ من همیشه به من میرسه و نیازهامو برآورده میکنه.  اما خدای ِ تو چی؟ اصلن دیدیش تاحالا؟ اصلن نشسته به حرفت گوش کنه؟ میتونی مثل ِ الان بشینی باهاش چای بنوشی؟ نه نمیتونی. خدای ِ من قدر ِ منو میدونه و منو دوس داره و اینو بهم نشون میده. خدای ِ من از جنس ِ خودمه. منو میفهمه.  اما خدای ِ تو چی؟ البته کلی چیزای ِ دیگه هم گفتم که بیشتر باعث ِ خنده و شوخی شد.

حالا بگذریم که مامان از اون روز منو “بنده‌” و “مخلوق‌” ِ خودش خطاب میکنه

دموکراسی

تو اکثریت نیستی

پس خفه شو!

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress