باهم باشیم

Just another WordPress weblog


روزانه‌ها

از هر چیز یک کلمه

سه تا سطل خریدم. تا حالا سه تا سطل باهم نخریده بودم. یک سطل ِ نارنجی برایِ کاغذ، یک سطل ِ آبی برای ِ زباله ‌های ِ حمام و یک سطل ِ حصیری هم برای ِ لباس‌چرک‌ها. بعد از خرید ِ سطل‌ها رفتم کتابخانه‌ و کتابی که هفته‌های ِ زیادی بدون ِ اینکه حتی لای‌ش را باز کنم توی کیفم بود را پس دادم. البته به همراه ِ ۱۱ یورو جریمه. اگر بخواهم جریمه‌هایی که تا امروز بابت ِ کتاب به کتابخانه‌های ِ مختلف پرداخت کرده ام را بشمارم مبلغی درمیاید که معادل ِ خرید ِ یک آیپد است. من زیاد کتاب نمیخرم. این کتابهایی که دارم اکثرن هدیه گرفتم و یا از حراجی‌ها و بازارچه‌‎‌های ِ خیریه خریده ام. چون معتقدم کتابی که در کتابخانه یافت میشود را چرا باید خرید؟ من که بیش از یکبار کتابی را نمیخوانم.

از سه‌شنبه برگشته ام خوابگاه. ۱۰ روز تا شروع ِ ترم مانده. خوابگاه خیلی خلوت است. دیشب که از بیرون میامدم فقط دو تا از پنجره‌ها چراغشان روشن بود. این یعنی هیچکس در خوابگاه نیست. همه هنوز پیش ِ خانواده‌هایشان هستند یا رفته‌اند مسافرت و یا اصلن بیرون بودند که چراغشان خاموش بود.

به زودی همخونه می‌آید. اسمش را روی ِ زنگ دیدم. دختر است. کریستین. جز این هیچ چیزی درباره‌اش نمیدانم. امیدوارم هم‌خونه‌ی خوبی باشیم برای ِ هم.

در این روزهای ِ باقیمانده سعی میکنم بیشتر مداد و قلم‌مو در دست بگیرم تا تمرینی باشد برایِ ترمی که قرار است شروع شود.

 

 

کلکسیون‌های ِ یک ترم‌اولی ِ رشته‌ی اکسسواردیزاین

تو این ترم که گذشت دوتا کلکسیون درست کردیم.

کلکسیون اول :  نمایشنامه‌ی استِلا اثری از گوته

استاد ازمون خواست که با پارچه‌ی سفیدی که در اختیارمون میذاره یه کلکسیون ِ سه تیکه درست کنیم با الهام از نمایشنامه‌ی استلای ِ گوته

کلکسیون ِ من :

 

کلکسیون دوم : معماری

استاد اینبار ازمون خواست با پارچه‌ای از جنس ِ پی‌وی‌سی از بین ِ معمارهایی که بهمون معرفی میکنه یکی رو انتخاب کنیم و با الهام از آثارش یه کلکسیون درست کنیم. من یکی از ساختمون‌هایی که زها حدید طراحی کرده بود رو انتخاب کردم.

ساختمون ِ موزه‌ی فنو در ولفسبورگ

 

کلکسیون ِ من:

 

خودم زیاد دوستشون ندارم ولی خب اولین کارهام هستن و اولین کارها همیشه تو یاد ِ آدم میمونه.

خوابگاه ـ یک پست ِ ویدئویی

ترم ِ اول تموم شد. همزمان به خوابگاه منتقل شدم. خسته شده بودم از قطارسواری.

ننویسم بهتره. بقیه‌ش رو تو این ویدئو ببینید و بشنوید..

خوابگاه

اندراحوالات ِ دانشگاه / یک پُست ِ صوتی

بشنوید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

دانشجو شدم! ـ هفته‌ی اول

تو نامه‌ی قبولی نوشته بود سه‎‌‌شنبه (۴ اکتبر )  مراسم ِ خوش‌آمدگویی ِ ترم‌اولی‌ها (جشن ِ شوکوفه‌ها) برگزار میشه.

تا شهری که دانشگاه قرار داشت یک ساعت تو راه بودم. توی ِ اتوبوس یکی از دخترایی  که تو امتحان ِ ورودی باهم آشنا شده بودیم رو دیدم و از اینکه تنها نبودم خوشحال شدم و زود رفتم طرفش و باهم راه افتادیم به طرف ِ سالن. چشممون دنبال ِ قیافه‌های ِ آشنا بود ولی از هرکی که بهش میومد از بچه‌های ِ Accessoire Design یا حداقل Mode باشه میپرسیدیم تیرمون به سنگ میخورد. تو چهره‌ی همه میشد دید که هنوز باورشون نشده چه اتفاقی افتاده. همه مات و مبهوت بودن.

ساعت ۱۱ همه‌ی ترم اولی‌ها تو سالن همایش جمع شدیم تا رئیس ِ دانشگاه ِ فورتسهایم بهمون خوش‌آمد بگه. مراسم با قطعه‌ی معروف ِ “قیاس ِ انگشتری” از نمایشنامه‌ی ناتان ِ خردمند شروع شد. بعد رئیس دانشگاه برامون حرف زد و بعدش شهردار سخنرانی کرد و در آخر هم ۲تا از تشکل‌های ِ مهم ِ دانشجویی خودشون رو معرفی کردن. یکی از این تشکل‌ها که کارش برنامه‌ریزی ِ جشن و شادی و خوش‌گذرونی ِ دانشجوهاست بهمون گفت که توی ِ ماه ِ نوامبر پارتی ِ جدیدی‌ها برگزار میشه که خود ِ ترم‌اولی‌ها مسئول ِ برنامه‌ریزی‌ش هستن. ینی ما! هرکی که آماده‌ی همکاری بود باید اسمشو تو لیست مینوشت. منم مثل ِ یک دانشجوی ِ جوزده‌ اسممو تو قسمت ِ طراحی ِ مراسم نوشتم.

نماینده‌هایی از ترمای ِ بالاتر ِ هررشته  راهنمامون شدن و دانشگاه رو بهمون نشون دادن. نفری یه کیسه هم بهمون دادن که توش یه بطری آب‌جو و هله‌هوله و یه سری مجله و اطلاعات و البته یک‌عدد کاندوم وجود داشت.

از بانک و بیمه هم اومده بودن و غرفه‌ی “بیاید با ما آشنا بشید” راه انداخته بودن.

بعد از این مراسم گروه گروه شدیم تا جاهای ِ دیدنی ِ شهر ِ نچندان زیبای ِ فورتسهایم رو بهمون نشون بدن. رئیس ِ موزه‌ی جواهرات ِ فورتسهایم راهنمای ِ گروه ِ ما بود. پیاده راه افتادیم تو شهر و به تاریخ ِ شهر گوش فرا دادیم. شهری که تو جنگ ِ جهانی ِ دوم با خاک یکسان شده بوده و تو ۱۰سال دوباره ساختنش که این با عجله ساختن رو میشه تو معماری ها و خیابون‌سازی‌هاش مشاهده کرد.

بعدش با آلیسا ( همون که تو اتوبوس دیدمش و تمام ِ مدت باهم بودیم) رفتیم خوابگاه. از اونجایی که منم تصمیم دارم مجبور نباشم هرروز ۲ساعت رو تو قطار و تراموا و اتوبوس بگذرونم و مهم‌تر از اون بالاخره مستقل شم و زندگی ِ دانشجویی ِ واقعی رو آغاز کنم ازش کلی اطلاعات در این مورد گرفتم.

ساعت ۹ شب آماده شدیم و به کلابی رفتیم که قرار بود اونشب آغاز ِ سال ِ تحصیلی رو جشن بگیره و اونجا با چندنفر دیگه از هم‌رشته‌ای‌هامون بیشتر آشنا شدیم.

ساعت ۱۲ شب وقتی که دیگه جایی برای ِ تکون خوردن نبود (چه برسه به رقصیدن) کلاب رو ترک کردیم.

فرداش روز ِ ثبت‌نام بود. مدارکی مثل ِ گزارش ِ کارآموزی و کارنامه‌ی کارآموزی و کارت ِ بیمه و قبض ِ شهریه و .. تحویل دادیم و پرونده‌دار شدیم.

کارت ِ دانشجویی و برنامه‌‌ی کلاس‌هارو بهمون تحویل دادن و رسمن دانشجو شدیم! در پوست ِ خودمون نمیگنجیدیم. اول از همه شماره‌دانشجویی‌مو حفظ کردم.

بعدش به کتابخونه‌ی دانشگاه رفتیم تا اکانت‌مون رو فعال کنیم. از این به بعد همه‌ی ایمیل‌ها از طرف ِ دانشگاه رو تو این اکانت دریافت خواهیم کرد. هنوز هیچی نشده ۷تا ایمیل داشتیم!

بعد از کاغذبازی ها به دانشکده‌ی فنی و حقوق رفتیم که از دانشکده‌ی ما (طراحی) ۱۰دیقه با اتوبوس فاصله داره. اونجا اینفوبازاری(infobazar) بود که با تشکل‌های ِ دانشجویی ِ زیادی آشنا شدیم که هرکدوم مسئول ِ چیزی بود. تو یکی از این گروه‌ها برای ِ کلاس زبان و یوگا ثبت‌نام کردم. (در راستای ِ جوزدگی ِ یک دانشجوی ِ ترم‌اولی)

قرار شد ساعت۷شب همه‌ی دانشجوها در جایی جمع شن تا مراسمِ Pub Crawl هم برگزار بشه. در این مراسمِ محبوب که اولِ هرترم برگزار میشه ترم‌بالایی‌ها کلاب‌ها و بارهایِ شهر رو به ترم‌اولی‌ها نشون میدن و تویِ هر بار یا کلابی که میرسن نیم‌ساعتی توقف میکنن و به عیش‌و نوش میپردازن تا سنت‌هارو اجرا کنند با تخفیف ِ ویژه.

از اونجایی که هیشکی از بچه‌های ِ طراحی رو پیدا نکردیم با دانشجوهای ِ مکانیک همراه شدیم. خوش گذشت.

فرداش کلاس داشتیم. معرفی ِ کارگاه ِ طلاسازی. البته خب با آلیاژ کار کردیم فقط. از ساعت ِ ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر مشغول به اره کردن و سوراخ کردن و سوهان زدن بودیم. البته در این میان برای ِ اولین بار به عنوان ِ دانشجو توی ِ سلف ِ دانشگاه ناهار خوردیم!

روز ِ بعد هم به همین منوال بود با این فرق که آلیاژش سخت‌تر بود و با اره‌ی کلفت‌تری کار کردیم. از کتف تا نوک ِ انگشت ِ دست ِ چپم هنوز درد میکنه ولی از نتیجه راضیم. تجربه‌ی شیرینی بود.

خوشحال‌کننده‌ترین قسمت ِ داستان اونجایی بود که فهمیدم از ۲۵نفری که تو امتحان ِ ورودی شرکت کردن فقط ما ۱۳ نفر قبول شدیم! هنوزم باورم نمیشه.

و اینگونه بود هفته‌ی اول ِ دانشگاه.

اینم چندتاعکس از آنچه گذشت:

سخنرانی ِ رئیس ِ دانشگاه

خود معرفی کنی ِ تشکل ِ جشن و شادی ِ دانشجویی و برنامه‌ریزی ِ ترم‌اولی‌هاپارتی

مطیعانه به دنبال ِ راهنماهامون راه میرفتیم

ساک ِ حاوی ِ بطری ِ آب‌جو و غیره

دانشجویانِ پایبند به اصول که جمع شدند برن تور ِ گردشگری ِ کلاب‌ها و بارها

اشاره به خطوط ِ خیلی صافی که اره کردم

نمونه‌ای از یک دانشجوی ِ جان بر کف در راه ِ علم و دیزاین

۷ساعت ِ تمام مشغولش بودم. کم الکی نیست

قطارنوشته

توی ِ قطار نشستم. دستمو میبرم تو  کیفتم تا موبایلمو دربیارم و موزیک گوش بدم. موبایلمو خونه جا گذاشتم. دنبال یه چیز دیگه میگردم تا تو این یه ساعت سرمو باهاش گرم کنم. کتاب هم تو کیفم نیست. یه خودکار پیدا میکنم. دنبال ِ دفترم میگردم. اینو هم یادم رفته بردارم. پشت ِ یه نسخه شرو میکنم به نوشتن.

قطار خلوته. یه ربع مونده تا حرکت. توی ِ این واگن من هستم و یه پسری که دو تا صندلی اونورتر نشسته و هدفون تو گوششه. صدای ِ یه مرد و دو تا زن میاد که دارن باهم ترکی حرف میزنن. از پشت سرم صدای ِ کیف و باز شدن ِ در ِ بطری اومد. پس یکی دیگه هم اینجا هست. باهم میشیم شیش نفر. صندلی‌هارو میشمرم. باید نیمخیز شم. خندم میگیره از این کارم. ۳۲تا صندلی. ۲۸تا صندلی ِ خالی. از شیشه بیرون رو نگاه میکنم. یه پسربچه که داره به یه پیرزن استفاده از اتومات ِ نوشیدنی‌هارو نشون میده. آدمایی که دارن سوار قطار میشن. اونورتر دوچرخه‌ها کنار هم ردیف شدن. هزارتا دوچرخه شاید. دوچرخه‌ی منم بین ِ هموناس. چندروه که اونجاس. همش یادم میره که چندروز پیش با دوچرخه اومدم ایستگاه و با اتوبوس برمیگردم خونه.

کاغذم داره تموم میشه. کاش ریزتر مینوشتم. کاش قطار زودتر راه بیوفته.

رنگ، پارچه، قیچی

توی ِ رستوران نشستم. ناهارمو خوردم و هنوز نیم‌ساعتی وقت دارم تا برگردم آتلیه. دفترمو از توی کیفم درمیارم و شروع میکنم به نوشتن.

پنج‌ماهه که میام کارآموزی. یک‌ماهش مونده. تو این مدت بیشتر از ۱۰۰تا لباس دوختم. چندتایی برایِ خودم. الان که فکرشو میکنم میبینم هیچ‌وقت ازش خسته نشدم.

پارچه‌ها برام خیلی عزیزن. حاضرم ساعت‌ها وقتمو باهاشون بگذرونم. کافیه یه پارچه دستم بگیرم تا کلی طرح ِ لباس تو ذهنم رژه برن. این کار یکی از کارای ِ مورد ِ علاقه‌ی منه.

اعتماد به نفسم تو خیاطی زیاد شده. با قیچی رفیق شدم از اینکه پامو رو پدال ِ چرخ‌خیاطی فشار بدم و ویراژ بدم نمیترسم.

خیلی دوست دارم یه آتلیه‌ی کوچولو واسه خودم داشته باشم. گذاشتم واسه وقتی که رفتم دانشگاه و مستقل شدم.

فقط نباید بذارم خیاطی باعث بشه کمتر بنویسم.

دانشگاه قبول شدم !

۳۰ آپریل ۲۰۱۱

مهلت تموم شد. باید همه‌ی نمونه‌کارهامونو تحویل ِ دانشگاه میدادیم. ۳۰تا نمونه‌کار آماده کردم. خودم شخصن بردم دانشگاه و تحویل دادم. یکماه پیش وقتی رفته بودم دانشگاه شنیدم که از ترم ِ بعدی یک رشته‌ی دیگه هم اضافه میشه و شرکت‌کننده‌های ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میتونن همزمان در این رشته هم شرکت کنن. من که دیدم تمایلاتم به این رشته‌ی جدید بیشتره برای ِ Accessoire Design هم اسم‌نویسی کردم.

۱۳ می ۲۰۱۱

جواب ِ دانشگاه اومد. رشته‌ی طراحی لباس قبول نشدم. ۶نمره برای ِ راهیابی به مرحله‌ی عملی لازم بود که من ۵ شدم.  تو رشته‌ی Accessoire Design امتیاز ِ کافی رو اوردم و به امتحان ِ ورودی دعوت شدم.

۳۱ می ۲۰۱۱

همراه با یک عالمه ورق ِ A2 و مدادهای ِ طراحی و آبرنگ و مدادرنگی و چسب و قیچی همراه با بقیه‌ی “شاید دانشجو بشویم” ها وارد ِ سالن ِ امتحان شدم. دور تا دور نشستیم. وسط ِ سالن چندتا سه‌پایه‌ی نقاشی که به صورت ِ خیلی بی‌رحمانه‌ای به هم گره خورده بودن همراه با یک میز ِ کوچیک که روش یه صندلی ِ چرخدار بود وجود داشت و روش استوانه‌ی شیشه‌ای که روش مجسمه‌ی مریم ِ مقدس چیده شده بود. اونطرف تر هم یک استوانه‌ که روش حجم ِ بزرگی کاغذ ِ مچاله شده وجود داشت.

ازمون خواستن تو ۶۰ دقیقه ۴ تا طرح از این صحنه طراحی کنیم. من موفق نشدم طرح ِ چهارم رو تموم کنم. ۳تای ِ قبلی هم به نظرم افتضاح شد.

بعد باید از این صحنه ۳ تا طرح ِ گرافیکی میکشیدیم. ۵۰ دقیقه وقت داشتیم. من ۴ تا طرح کِشیدم.

بهمون گفتن میتونیم به  سالن ِ غذاخوری ِ دانشگاه بریم و ناهار بخوریم.

وقتی برگشتیم بهمون گفتم با رنگ از این خرت و پرتا نقاشی کنید. ۶۰ دیقه وقت داشتیم ۴ تا کار آماده کنیم.

توی ِ ۱۰ دقیقه هم باید یه درخت میکشیدیم.

قسمت ِ اول تموم شد و بعد از نیم ساعت پروفسورهای ِ این رشته وارد ِ سالن شدن. ازمون خواستن یک MUST HAVE طراحی کنیم. من بدون ِ لحظه‌ای فکر کردن یه بولینگ‌بگ طراحی کردم.

بعدش قسمتی از یک روزنامه رو برامون خوندن که مربوط میشد به فیلم ِ دزدان ِ دریای ِ کارائیب و پنه‌لوپه‌کروز و جشنواره‌ی کَن و در آخر ازمون خواستن برای ِ پنه‌لوپه‌کروز یه لباس ِ مراسم ِ فرش ِ قرمز طراحی کنیم. اینبار هم بدون ِ فکر کردن قرمز رو برداشتم و پونصدهزار تا گل ِ رز کشیدم که  بشه دامن ِ لباس ِ شب ِ پنه‌لوپه.

ناگهان در باز شد و یکی با یه عالمه کاغذ وارد ِ سالن شد. بهمون گفتن باید با اینا یه Accessoire برای ِ لباسی که طراحی کردیم درست کنیم. وقت برای ِ فکر کردن نداشتم پس سریع دست به کار شدم و یه کیف ِ دستی ِ کوچیک درست کردم.

و بالاخره بعد از ۷ساعت طراحی و نقاشی و کاردستی از سالن اومدم بیرون.

۱ ژوئن ۲۰۱۱

ساعت ۳ برای ِ مصاحبه دعوت شدم دانشگاه. همراه با ۳ نفر ِ دیگه وارد ِ سال شدم. دوتا از پرفسورها اونور ِ میز نشسته بودن و ازم سوال پرسیدن. اینکه چه انتظاراتی از دانشگاه و این رشته دارم؟ اینکه ۱۵سال دیگه خودمو کجا میبینم؟ اینکه دوست دارم تو کدوم قسمت ِ این رشته تمرکز ِ بیشتری داشته باشم؟ بعد درمورد ِ طرحای ِ دیروز حرف زدیم. توضیح دادم که چرا این و این و این رو طراحی کردم. از تصوراتم گفتم و بعد از ۲۰ دیقه گپ‌وگفتگو از دانشگاه اومدم بیرون.

۴ ژوئن ۲۰۱۱

با صدای ِ خواهری از خواب بیدار شدم. گفت از دانشگاه نامه اومده. اول پاکت رو گرفتم دستم سبک‌سنگینش کردم که شاید از وزنش بفهمم قبول شدم یا نه و به آروم‌ترین حد ِ ممکن در ِ پاکت رو باز کردم.

باورم نمیشه. به یکی از اهداف ِ بزرگم رسیدم. قبول شدم!

کنجکاوم بدونم آینده چی برام میاره.

خیاطی در فرایبورگ

یکی دیگه از شرایط ِ ثبت‌نام تو رشته‌ی طراحی‌لباس گذروندن ِ ۶ ماه کارآموزی و یادگیری ِ اصول ِ خیاطی‌ه.

خیلی گشتم. حتا تو شهرای ِ اطراف. ولی هیشکی نمیخواست به یک کم‌تجربه رو استخدام کنه و بهش خیاطی یاد بده. دیگه داشتم ناامید میشدم و قیدِ ثبت‌نام ِ دانشگاه واسه ترم ِ زمستونی رو میزدم که  خیلی تصادفی یه آتلیه‌ تو فرایبورگ پیدا شد که دنبال ِ کارآموز میگشت. امون ندادم و رزومه‌م رو فرستادم که بعد از چندهفته زنگ زدن و گفتن بیا.

حالا دو هفته‌س که دارم صبح تا ظهر خیاطی یاد میگیرم و بعدش میرم قسمت ِ فروش ِ پارچه‌ و با مشتری‌ها سر و کله میزنم.

تا الان سه تا لباس دوختم که یکیش فروش رفته.

خوبی ِ اینجا اینه که محیط ِ کوچیکی‌ه.  فقط هم طرح‌های ِ خودشون رو میدوزن و با پارچه‌های ِ خودشون خیاطی میکنن. اینه که یه مدت ِ کوتاه که میگذره از جیک و پوک ِ کار سردرمیاری و میتونی تنهایی آتلیه رو بچرخونی حتا.

در این حد خوبه که به این فکر میکنم حالا دانشگاه هم نرفتم، نرفتم.

نمونه‌کارانه

گفته بودم واسه ثبت‌نام تو رشته‌های ِ طراحی باید یه پوشه‌ی کت‌وکلفت حاوی ِ ۲۰ تا نمونه‌کار تحویل ِ دانشگاه بدی؟ آره گفته بودم.

خب من الان مشغول ِ تولید ِ نمونه‌کار هستم. بعد چون قصدم اینه دو سه تا دانشگاه ِ دیگه هم ثبت‌نام کنم باید هی بیشتر نمونه‌کار تولید کنم. بعد باید خودمو واسه امتحان ِ ورودی هم آماده کنم. این امتحان ِ ورودی رو وقتی میدی که تو مرحله‌ی اول قبول شده باشی. بعد دعوتت میکنن که با یه سری دیگه بری و بشینی و امتحان بدی. اونم چه امتحانی. مثلن یکی رو لخت میکنن میشونن اون وسط که طراحی‌ش کنی. تازه از نماهای ِ مختلف. اصن یه وعضی.

اینکه همش نیست. چندتا کار ِ دیگه هم باید بکنی. مثلن کاغذباطله میریزن جلوت میگن با اینا یه سینه‌بند درست کن. بعد طراحی‌ش کن. ۷۰دیقه هم وقت داری.

بعد همینطوری که داری اینکارارو میکنی میان باهات حرف میزنن. میپرسن چرا طراحی‌لباس؟ بعد تو باید بگی چرا طراحی‌لباس. بعد هی باید بهشون ثابت کنی که خیلی انگیزه‌ی کافی داری. خیلی حالیته. بعد اون وسطا هم مثلن اسم ِ چارتا طراح  رو بیاری و بگی من اینارو خیلی دوس دارم. چون فلانن. اینطوری مثلن بهشون میفهمونی که تو خیلی میدونی.

خب اینا آمادگی میخواد دیگه. من الان دارم خودمو آماده میکنم مثلن. البته باید یه ۶ماه هم برم کارآموزی ولی تا الان که هرجا اقدام کردم نشده. البته من هنوزم دارم اقدام میکنم و منتظرم.

دیگه همین دیگه

designed by Aliha | powered by Wordpress