زنگ زد گفت میای کمک کنی باغچه رو سرو سامون بدیم؟ گفتم میام. گفت اگه بارون گرفت نیا. بارون گرفت اما حاضر شدم و رفتم. وقتی در رو باز کرد گفت چرا اومدی؟ بارون میاد. گفتم تو بیرون نیا خیس میشی. خودم راست و ریستش میکنم. یه بارونی داد تنم کردم و دستکش دستم کردم و قیچی ِ باغبونی رو گرفتم دستم و رفتم سر وقت ِ باغچه. بارون نم‌نم میبارید. با حوصله ساقه‌‌ی پایه‌شیر هارو قطع کردم و با چنگک از تو باغچه انداختمشون بیرون تا بعدن جمعشون کنم. بارون شدید شد. دوساعتی طول کشید تا همه‌ی پایه‌شیرهارو بچینم. مواظب بودم جوون‌ترارو قطع نکنم. قشنگ بودن. سفارش کرده بود ساقه‌هارو از ته قیچی نکنم تا دوباره دربیان. کارم که تمون شد چنگک بزرگه رو برداشتم و پایه‌شیرهای ِ قطع شده رو ریختم تو فرقون و بردم پشت ِ گلخونه خالی کردم. جارو رو برداشتم و یه دور حیاط رو از اول تا آخر جارو زدم و برگای ِ باقیمونده رو جمع کردم.

تمام ِ این مدت یه آرامش ِ خاصی داشتم. منی که همه‌ی کارامو با عجله و هول‌هولکی انجام میدم وقتی تو باغچه کار میکنم حرکاتم آروم میشه. افکارم هم آروم میگیرن. فقط به اون برگا و ساقه‌ها فکر میکنم و حرکت ِ قیچی.

حتی تصمیم گرفتم باغبون شم.