یکشنبه با خواهر و برادرم پاشدیم رفتیم خونه‌ی یکی از دوستان ِ صمیمی‌مون تا دوقلوهای ِ ۵ ماهه و پسر ِ ۵ ساله‌شون رو ببینیم. تمام ِ وقت سرگرم ِ بچه‌ها بودیم و شب هم موندیم حتی. فرداش خواهر و برادرم برگشتن خونه اما من موندم تا امروز. این ۶ روز اونقدر سرگرم ِ این دوتا نوزاد شدم که دیگه نمیتونستم دل بکنم ازشون. سر و کله زدن با پسربچه‌ی ۵ ساله هم جذابیت‌های ِ خودش رو داره البته.

تو این ۶ روز بچه شیر دادم (با شیشه‌شیر البته) و خوابوندم و پوشک عوض کردم و بازی کردم و … هنوز سرشونه‌هام بوی ِ شیر میده از بس روم شیر بالا اوردن.

شبا هم تو اتاق ِ پسرک میخوابیدم و ازم میخواست براش قصه‌ی بزبزقندی رو تریف کنم. ۶ بار این قصه رو تریف کردم و اونقدر با دایناسورهاش بازی کردم که شبا خواب ِ دایناسور ِ بالدار میدیدم.

به من میگفت مری تو خواهر ِ من میشی؟ منم ذوق میکردم کلی. هروقت هم اذیت میکرد پدرمادرش بهش میگفتن اگه پسر بدی باشی مری میره خونشون و اون میگفت نه! و پسر ِ خوبی میشد و من هی بیشتر ذوق میکردم.

در کل روزای ِ خوب و خنده‌داری رو گذروندم و حسابی بهم خوش گذشت.