دیروز نشسته بودیم با مامان چای میخوردیم و طبق ِ معمول بحث رو به دین و خدا کشوندیم و مثل ِ همیشه من وجود ِ خدارو رد کردم و مامان هم باهام مخالفت کرد و هی من دلیل اوردم و هی اون دلیل اورد تا اینکه یه جا برگشتم گفتم مامان خدای ِ من تویی! همچین چشاش برق زد و خندید بهم. بعد گفتم ببین من چقدر خوشبختم که میتونم با خدام چای بخورم. باهاش گپ بزنم. بزنیم تو سر و کله‌ی هم. خدای ِ من همیشه به من میرسه و نیازهامو برآورده میکنه.  اما خدای ِ تو چی؟ اصلن دیدیش تاحالا؟ اصلن نشسته به حرفت گوش کنه؟ میتونی مثل ِ الان بشینی باهاش چای بنوشی؟ نه نمیتونی. خدای ِ من قدر ِ منو میدونه و منو دوس داره و اینو بهم نشون میده. خدای ِ من از جنس ِ خودمه. منو میفهمه.  اما خدای ِ تو چی؟ البته کلی چیزای ِ دیگه هم گفتم که بیشتر باعث ِ خنده و شوخی شد.

حالا بگذریم که مامان از اون روز منو “بنده‌” و “مخلوق‌” ِ خودش خطاب میکنه