هفته‌ی پیش رفته بودم دانشگاهی که امیدوارم بتونم سال ِ دیگه توش ادامه تحصیل بدم. تو یه شهری قرار گرفته که ۱۰۰کیلومتر ازمون فاصله داره. تو نگاه اول از ریخت و قیافه‌ی شهر خوشم نیومد. معیار ِ من از زیبا بودن ِ یه شهر زیبایی ِ ایستگاه ِ قطارش‌ه. ینی تاحالا نشده من از ایستگاه ِ قطار ِ شهری خوشم بیاد و اون شهر زیبا نباشه. البته الان نمیخوام در مورد ِ زیبایی ِ شهرها و ایستگاه‌های ِ قطار بحث کنم.

یه برنامه‌ای گذاشته بودن تا امثال ِ من بیان و با سیستم ِ آموزشی ِ دانشگاه و مراحل ِ پذیرش آشنا بشن. به چندگروه تقسیم شدیم و هرگروه همراه ِ استادی شد و به سالنی رفت. همه غیر از من نمونه‌کارهایی که باید برای ِ ثبت‌نام ارائه داد رو همراه اورده بودن و به استاد نشون دادن. استاد هم همه رو دونه به دونه نگاه میکرد و نظر میداد. کارهای ِ بچه ها خیلی خوب بود. ینی طوری خوب بود که من هی ناامید میشدم که نکنه منو قبول نکنن. استاد گفت باید به ما ثابت کنید که طراحی بلدید. همین! اینکه حداکثر ۲۰ نفر رو برای ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میگیرن هم منو یکم ترسوند.

برگشتنی توی ِ ایستگاه قطار منتظر ِ قطارم بودم و کتاب ِ شب ِ ممکن ِ شهسواری رو میخوندم که یکی کنارم نشست و گفت: وقتی دیدمتون مطمئن بودم ایرانی هستید! برگشتم بهش سلام کردم که گفت منو تو دانشگاه دیده و اونم میخواد رشته‌ی طراحی‌خودرو بخونه تو همین دانشگاه. و گفت که ۴ ماهه از ایران اومده و تو یه شهر ِ دیگه یه رشته‌ی دیگه میخونه اما میخواد رشته‌شو عوض کنه. تا یه جایی هم‌مسیر بودیم و بهم دفترنقاشی ِ ۳سالگی‌شو نشون داد که خیلی برام جالب بود. کاغذاش همه زرد و سوراخ شده بودن و توی ِ دفتر هم فقط خط‌خطی‌های ِ کودکانه‌ای بیش نبود. وقتی هم داشت می‌رفت گفت خیلی برام جالب بود که فارسی رو اینقدر خوب و بی‌لهجه حرف میزنی. منم با خودم گفتم: نه پس میخواستی تو این فقط ۹ سال فارسی یادم بره؟