دیروز که ۲۱ ساله شدم و وقت نشد (شاید یادمون رفت) شمع هایی که خریده بودم رو فوت کنم و مثل کیکی که هنوز تو یخچاله  موند برای هفته ی دیگه، سومین ۷ سال ِ عمرمو تموم کردم (خواستم اشاره ای کنم به تغییرات ِ آدم در هر هفت سال. تبدیل ِ سلولهای بدن به سلول های کاملا جدید و این حرفا)

تولد ساده ای بود. یه جمع کوچولو و گردنبندی که الان گردنمه

هفته ی دیگه که تموم شه من خیالم راحت میشه. این امتحانای کوفتی ِ میان ترم  و این استرس ها و فکرا و چی و چی تموم بشه من خیالم راحت میشه

بعدش یک هفته کنار ساحل نفس میکشم و سعی میکنم به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم جز خریدن چارتا سوغاتی

دیروز که ۲۱ ساله شدم به این فکر کردم هیچ وقت یادم نره تولد کسی رو بهش تبریک بگم چرا که این تلفنا و اس ام اس ها و ایمیل ها و کامنت ها و آی تم هایِ تبریک تولد چقدر میتونه خوشحال کنه آدمو. چقدر خوبه این حرفای ساده و صمیمی و این دو نقطه ستاره ها چه حسّ ِ خوبی داره