امروز میتونستیم بیشتر بخوابیم چون میتونستیم دیرتر بیدار شیم و من ساعت ِ ۸:۳۰ بیدار شدم و ۹ سر ِ میز بودم دوش گرفته و حاضر و آماده چرا که قرار بود بریم شهر بندری ِ Sete. چون راننده نداشتیم خودمون با اتوبوس خطی رفتیم و همه هم نیومدن چون که هوا بارونی بود و باد و طوفان حتی.

۱۰ و نیم بود شاید که راه افتادیم و یه راست رفتیم به بازار روز که منو بُرد به ایران و بازارچه ی ولیعصر و بوی ِ ماهی و سبزی و گوشت و میوه.

بارون بد میبارید. نه اینکه دوست نداشته باشم بارون رو. نه. برای ِ گردش توی شهر بد بود هوا. برگشتیم زود هتل و تو لابی نشستیم و کارت بازی کردیم و بعدش که بارون بند اومد رفتیم خرید و کلیسا و عکس انداختم از داخل کلیسا که تاتیانا گفت با فلاش عکس نگیر که خوب نیست. آخر هم نفهمیدم چرا عکاسی از داخل یه کلیسا بی احترامی حساب میشه.

رفتیم اتاق ِ سونیا و تاتیانا و آنا و کارمن و تنها کانالی که به زبان آلمانی بود رو نگاه کردیم که یه دادگاه خانواده بود و چقدر هم حرف زدیم درموردش که مثلا اگر من روزی بفهمم بچه م تو بیمارستان عوض شده هرگز حاضر نمیشم بچه ی ناتنی م رو که بزرگش کردم رو با بچه ی تنی م که چیزی ازش نمیدونم عوض کنم.

کارت پستالی که خریده بودم از قلعه رو برای مامان اینا پست کردم با اینکه میدونستم خودم زودتر میرسم به دستشون. ادامه ی روز رو هم تو اتاق نشستیم و کارت بازی کردیم.

شام رو هم که بهتر بود از شب های قبل خوردیم و همه زود رفتن تو اتاقاشون تا از بازی ِ فوتبال ِ جام باشگاه ها عقب نمونن که مهم نبود برام و با لیزا و آدریان نشستیم تو اتاق مطالعه ی هتل و پاسور بازی کردیم و حرف زدیم تا آخر شب اما بقیه بعد از بازی مراسم ِ زکریا برگزار کردن و موسیقی و پروسه ی عاصی کردن ِ ساکنین ِ هتل.