شنبه ساعت ۱۱ شب راه افتادیم – بیشتر راه رو خوابیدم و نصف ِ دیگه شو به خاطر سرو صدای بچه ها و موزیک ِ بلند نتونستم بخوابم.. یعنی نه اینکه بخوام بخوابم و نتونم ها.. نه! دوس نداشتم بخوابم! اصلا خوابم نمی اومد! ای بابا

ساعت از ۹ صبح گذشته بود که رسیدیم Balaruc les Bains. یه شبه جزیره ی آروم و خلوت.. اول فکر کردم چون صبحه اینقدر خلوته اما در طی روزهای بعد فهمیدم نه.. کلا خلوته. مطمئنم تو این فصل سال اینقدر خلوت بود. آخه کدوم آدم عاقلی تو ماه اکتبر میاد دم ِ دریا تعطیلات؟ که بعدا جواب این سوال رو گرفتم وقتی که وارد هتل شدیم و دور و ورمون بازنشسته هایی رو دیدیم که ۷۰سال رو رد کرده بودن. این شهر معروف بود برای گذروندن دوره های درمانی ِ سالمندان!!!! اینو یه پیرمرد آلمانی گفته بود به یکی از بچه ها

۶۰نفر جوون پر انرژی رو برای سفر فارغ التحصیلی میفرستن همچین جایی آخه؟ هتلی که خانه ی سالمندانی بیش نبود؟ کلی روح ِ معلم رو مورد نیایش قرار دادیم در طی ِ سفر که همچین مکانی رو برامون انتخاب کرده بود و ما چه ساده بودیم که قبول کرده بودیم.

باید تا ساعت ۲ بعد از ظهر صبر میکردیم تا اتاقارو تحویلمون بدن… چمدونا رو گذاشتیم تو سالن و با تاتیانا و سونیا و کارمن و تیبو و میشائل و آنا راه افتادیم به سمت دریا.. سخت نبود پیدا کردنش. کنار ساحل قدم زدیم و راه رفتیم و آفتاب خوردیم اما جرات نکردیم کاپشنامونو دربیاریم که سرد بود. آنا یه بطری ِ زکریا اورده بود و باهم نوشیدیم به افتخار ِ سال ِ آخر تحصیلی مون.

رفتیم و شهر رو گشتیم و کلیساشو دیدیم و کمی خرید کردیم از تنها فروشگاهی که اونجا بود و به پیرزن و پیرمرد هایی که از کنارشون رد میشدیم لبخند زدیم و بُنژوق گویان راه افتادیم به سمت ِ هتل. سونیا به پسر جوونی تو اتوبوسی که از جلومون رد شد اشاره کرد و فریاد کشیدیم که هوراااا یک آدم ِ زیر ِ ۶۰سال!

تو حیاط هتل کنار استخر نشستیم و بازی ای که سونیا همراش اورده بود رو بازی کردیم و خندیدم و خوش گذشت همون یکساعتی که منتظر کلید اتاقمون بودیم. خانوم لوتس هم یه دست باهامون بازی کرد و بُرده بود.

کلیدهارو دادن و من چمدونمو برداشتم و همراه لیزا و سلینا که از اون یکی کلاس بودن(ما ۲ تا کلاس بودیم) رفتیم برای کشف ِ اتاق ِ ۲۲۵ و طبقه ی سوم پیداش کردیم. یه تخت ِ دونفره و یه تخت ِ دوطبقه رو تقسیم کردیم بین ِ خودمون. چمدونمو باز کردم و دوش گرفتم و نشستیم تو بالکن و کارت بازی کردیم. یه بازی ِ غریب به اسم ِ مانچکین که پیچیده بود و من باختم.

لیزا و سلینا رو همراهی کردم تا ساحل رو بهشون نشون بدم و رفتیم وعکس انداختیم و سنگ و صدف جمع کرد لیزا. برگشتنی راه رو گم کردیم و یک ساعتی دور خودمون چرخیدیم و نزدیک به ساعت ِ شام که ۸ بود با کمک تابلو ها هتل رو پیدا کردیم و آخرین نفراتی بودیم که سر میز شام نشستیم. با ماهی و ماکارونی ازمون پذیرایی شد و همه غُر زدن که چه غذای ِ مزخرفی! دسر هم سالاد میوه ای بود که همونطور دست نخورده به آشپزخونه برگشت. بعد از شام به اتاق برگشتیم و کارت بازی کردیم و خسته شدیم و خوابیدیم.

پایان قسمت اول