لذتی که در دیپلم گرفتن هست در دکترا گرفتن نیست. باور کنید

بالاخره اینهمه‌سال دانش‌آموز بودن تموم شد و به دنیای ِ آدم‌بزرگا وارد شدم.

هم سخت بود هم شیرین. این ۴ سال ِ آخر سختی‌هاش خیلی بیشتر بود. شاید واسه خاطر ِ همینه که خوشحالی ِ تموم شدنش خیلی بیشتره و به دنبالش جشن و پایکوبیش هم بزرگتره.

چهارشنبه مراسم ِ خداحافظی از مدرسه بود.

طبق ِ رسمی که تو آلمان هست مراسم ِ خداحافظی از مدرسه با شوخی‌ها و اذیت کردن‌های ِ مدیر و معلم و بقیه‌ی دانش‌آموزا برگزار میشه. ما هم برنامه‌هایی برای ِ این روز داشتیم که برای ِ اجراش سه‌شنبه شب به مدرسه اومدیم و شب رو تو حیاط ِ مدرسه گذروندیم.

البته بابای ِ مدرسه هم حضور داشت تا ما زیاد خرابکاری نکنیم. برامون در ِ ساختمون رو باز کرد تا ما بتونیم بادکنکایی که باد کردیم رو بدون ِ دردسر وارد ِ دفتر ِ معلما کنیم. تقریبا کل ِ اتاق رو پر از بادکنک کردیم تا وقتی صبح ِ فردا معلما اومدن غافلگیر شن. (کار ِ پرزحمتی بود)

چندتا عکس از این عملیات :

بادکردن ِ بادکنک‌ها

بادکنک‌هارو از پنجره مینداختیم توِ دفتر

و بالاخره اتمام ِ کار (عکس کیفیت ِ خوبی نداره اما فک کنم ملومه که اتاق رو تا نصفه پر از بادکنک کردیم)

تا صبح صبر کردیم و بعضیا سعی کردن چندساعت بخوابن

صبح قبل از اومدنِ بقیه، حیاط ِ مدرسه رو  با حصارهایی که از ساختمون ِ درحال ِ ساخت ِ کنار ِ مدرسه دزدیدیم مسدود کردیم (البته براشون پیغام نوشتیم که پس‌شوم میدیم:دی)

هرکی که وارد ِ محوطه‌ی مدرسه میشد باید از این مسیر رد میشد که به دنباله‌ش خیس میشد. حتی معلم‌ها

و با تفنگ‌های ِ آبپاش و بادکنک‌های ِ پر از آب از بقیه استقبال کردیم. (بعضیا هم نامردی نکردن و  کف ِ اصلاح به سر و صورت ِ ملت مالیدن)

تو زنگ ِ تفریح با مسابقه‌هایی که بین ِ معلما برگزار کردیم (چیزی شبیه ِ مسابقه‌ی محله) و اجرای ِ موسیقی و … مراسم رو به پایان رسوندیم و به دستور ِ مدیر ِ بداخلاق‌مون خرابکاری‌هامون رو تمیز کردیم و مدرسه رو برای ِ همیشه ترک گفتیم.

شب ِ جمعه هم در مراسم ِ فارغ‌التحصیلی‌مون که تو سالن برگزار میشد و به صرف ِ شیرینی و شام و موسیقی بود.

از معلم‌هامون تقدیر و تشکر کردیم و به عنوان یادگاری هدیه‌ای تقدیمشون کردیم

و بالاخره مدرک ِ دیپلم‌مون رو اخذ کردیم و خیالمون راحت شد.

شب ِ بعد هم یه برنامه‌ی خدافظی ِ خودمونی تو یکی از زیرزمین‌های ِ یک مدرسه داشتیم که دور هم فوتبال‌دستی و بیلیارد بازی کردیم و خوب بود و تا صبح بیدار موندیم.

و این بود پایان ِ ۱۴ سال مدرسه.