تو این ۲ ساعتی که اینجاییم نزدیک ِ ۵ تا فنجون قهوه نوشیدم… از همین فلاکسی که مامان اورده!  خب خیلی سرده . شایدم من سردمه! اما فکر کنم بقیه هم سردشونه. مثلا همین خانومی که روبه روی ماست الان زیپ ِ ژاکتشو تا خرخره کشید بالا. سرده خب لابد دیگه. مامان داره دکور میچینه هنوز! این علامت تعجب رو که گذاشتم برگشت بهم گفت: بنویس ۱۸۰! منم رو این برچسبا که داده دستم و من گذاشتم روی ِ این دفترچه نوشتم ۱۸۰یورو و دادم دستش که بچسبونه رو اون گردنبنده. بقیه هم دارن مثل ما دکورشونو میچینن و بعضیا هم مثل همین آقاهه که کنارمونه کارشون تموم شده! الان نگاش کردم بهم خندید. منم بهش لبخند زدم. همون موقع که اومد ازم پرسید شما از پرزین هستید؟ خوشم اومد ازش. نگفت ایران. گفت پرزین. گفت سالی ۲ بار میره ایران و هربار ۲ ماه میمونه. تو دلم گفتم کوفتت بشه ! منم میخوام . اون زن و شوهره هم کارشون از همه زودتر تموم شد. هنر هم نکردن. همه ی اجناسشون کت و کلفته و زود چیده میشه. مثل مال ما نیست که همش ریز ریز

این پسر افغانه هم که اینطرف ماست ، منصور، مامان گفت منصور و منم بهش دست دادم و خودمو معرفی کردم هم داره میچینه هنوز. یه عالمه مجسمه و سنگ و کوزه های عتیقه. از ایران و افغانستان و پاکستان و هند.

دیوارای اینجا خیلی قشنگه.  همش تابلو نقاشیه. نقاشی های قدیمی.ازشون عکس میگیرم حتما. همه شونم شناسنامه دارن. مثلا همین که الان اون بالا روبه روی منه اگه درست خونده باشم مال ۳۰۰سال پیشه!