یه جای ِ دنج پیدا کردم برای ِ نوشتن. روی ِ نیمکت زیر ِ سایه‌ی درخت و جایی که رفت و آمد نداره.  به قول ِ گفتنی یه جای ِ خوب برای ِ بوسیدن. دور از مزاحم.

مامان رو تو غرفه تنها گذاشتم. تنها که نه. اونهمه آدم میان و میرن. خیلی گرم بود. نتونستم بمونم و اومدم تو پارک که خنک‌تره.

اولین باره که میام لوکزامبورگ. این شهری هم که الان رو یکی از نیمکت‌هاش نشستم و مینویسم خیلی قشنگه. تو همین ۴ ساعتی که اینجاییم کلی از سوراخ‌سمبه‌هاشو گشتم و خوشم اومده. یه شهر ِ کوچیک و آروم به اسم ِ اشترناخ.

این لوکزامبورگی‌ها زبون ِ بامزه‌ای دارن. انگار آلمانی رو از چرخ‌گوشت رد کرده باشی! خوب آلمانی میفهمن اما فهمیدن‌شون یکم سخته.

تا ساعت ۵ نمایشگاهه. این چندساعت ِ باقی‌مونده رو میخوام بخوابم. روی ِ همین نیمکت.