داشتم ناامیدانه در یخچال رو میبستم که چشمم خورد به آخرین پودینگ شکلاتی. برش داشتم و همونطور که درشو باز می‌کردم اومدم نشستم پای میز تا اینارو بنویسم.

کلاسا شروع شده با همون معلما و همکلاسی ها. فقط طبق سنّت دیرینه کلاس ما سیزدهمی‌ها طبقه ی آخر ساختمون مدرسه س. این یعنی‌ مجبوریم ۴ طبقه رو بالا بریم.  اینجوری بهتره. اینو مدیرمون میگه. معلما هم تائیدش می‌کنن. چون ما سال آخری هستیم و ۶ ماه دیگه امتحان نهایی داریم و سکوت طبقه ی چهارم ساختمون مدرسه رو لازم داریم.

همین روز اول تقویمم پر شد از تاریخ امتحانای میان ترم. حتا تاریخ جشن فارغ التحصیلی مونم میدونیم از الان. همون شبی که پسرا با کت شلوار و ما دخترا با لباسای شب و موهای شینیون شده و صورت آرایش کرده میریم رو سن و مدرک ۱۳ سال درس و مشق رو میگیریم. و مامان بابا هامون دست میزنن و بهمون افتخار می‌کنن. همون شبی که تصمیم گرفتم یه بطری ودکا و شاید تکیلا رو تنها تنها سر بکشم و برای اولین بار مست کنم.

ا.. چرا ظرف پودینگم خالیه؟ کی‌ خوردتش؟