دستام بوی پلاستیک میده. کاش دستکش دستم نمیکردم. اونموقع لااقل بوی رایحه ی مواد شوینده میداد. بهتر از بوی پلاستیکه خب. منتظرم کف آشپزخونه خشک شه تا برم صندلی هارو بچینم. وقتی داشتم تی میکشیدم به این فکر کردم که هفته ی دیگه کلاسا شروع میشه. غصه م گرفت. چقدر زود تموم شد این تعطیلات ۶ هفته ای. وای الان یاد تک تک ِ کارایی افتادم که قرار بود انجام بدم و انجام ندادم یا نصفه نیمه انجام دادم. یاد ۹ تا کتابی که چه خوشخیالانه فکر میکردم میتونم تو این مدت تمومشون کنم. الان که نگام خورد به دیوار روبه روم یادم افتاد قرار بود با این رنگایی که خریدم اتاق رو رنگ بزنیم. اما الان دیوار نارنجی نیست. سفیده.

سرمو چرخوندم اونور چشمم افتاد به جزوه هام. دردم گرفت. قرار بود ریاضی و برق و فلزات تمرین کنم تو این مدت مثلا. سریع رومو برمیگردونم تا بیشتر دردم نگیره که چشمم میخوره به بوم سفیدی که قرار بود دیگه سفید نمونه. اون احساسی که موقع تی کشیدن داشتم متشدّت میشه. خوبه بلیطی که اول تعطیلات تابستونی خریدم تا باهاش کل استانمون رو بگردم جلو چشمم نیست وگرنه الان فریاد میکشیدم. اما خب عوضش مسیر دهاتمون تا شهر منزل رو نزدیک به دویصد بار رفتم و اومدم. لطفش بیشتر هم بود تازه. خب الان خوشحال شدم و جمله های بالا رو فراموش کردم.