میرفتم خونهی خواهرش گلدوزی و مهرهدوزی یاد میگرفتم. بابام که نذاشت برم مدرسه. همونجا دیدمش. ینی اون منو دید. عاشقم شد. راستش منم خوشم میومد ازش. بعدن دوست شدیم باهم. نه اینطوری که دختر پسرا تو کشور ِ شما با هم دوست میشن. نه. ما فقط سلام میکردیم به هم. به هم لبخند میزدیم. در رو برام باز میکرد. این ینی باهم دوست شده بودیم. یه روز که رفتم خواهرش نبود خونه. نشستیم باهم حرف زدیم. بعد هم اون اتفاق افتاد. دوتاییمون خیلی ناشی بودیم. بعدن که تموم شد فهمیدیم چیکار کردیم. گفت میاد خواستگاریم. اومد خواستگاریم. خانوادم مخالفت کردن. گفتم قول ِ منو به فهیم دادن. فهیم پسرعمهمه. گفتن از قبل از بدنیا اومدنم قولمو به عمهم دادن. دیگه کلاس گلدوزی نمیرفتم. نمیدیدیم همدیگرو. تا اون روز. همون روزی که با مامان رفتیم درمانگاه. چندروزی بود ناخوش بودم. حالت تهوع و درد داشتم. آزمایش دادم. دکتر گفت حاملهم. انگار دنیا خراب شد رو سرم. رو سر ِ مامانم هم. از همونجا فرار کردم رفتم خونهی خواهر ِ بسیم. همه چیزو بهشون گفتم. مطمئن بودم بابام منو میکشه. داداش ِ بسیم گفت اونا حتمن میدونن کار ِ بسیمه. میان اینجا. گفت نمونید. برید خونهی خاله سمیعه. رفتیم خونه خاله سمیعه. شبش بصیر اومد خبر داد بابا و مامان و پسرعمههام رفتن خونهی بسیم اینا واسه جنگ و دعوا. گفتم دخترمون رو بدید. گفتن بسیم رو میکشیم. بابای ِ بسیم خواسته آرومشون کنه منو دوباره از بابام خواستگاری کرده. گفته هر شرطی بذارید قبوله. گفته زن میدیم به فهیم. راضی نشدن. گفتن آبروی ِ فامیلمون رفته. گفتن این ننگ فقط با خون پاک میشه. خانوادهی من خیلی مذهبین. چند سال پیش دخترعموی ِ فهیم و فاسقش رو کشتن. دولت هیچکاری نکرد. ینی نمیتونست هم کاری کنه. دخالت نمیکنن تو اینجور چیزا. فرداش باز بصیر اومد گفت خانوادم رفتن شکایت کردن. گفتن بسیم منو دزدیده. مامورا اومدن خونهشونو گشتن. بصیر گفت میان پیداتون میکنن. گفت از اینجا برید. بسیم تابستونا میرفت ایران کار میکرد. گفت برید ایران. رفتیم ایران. رفتیم پیش ِ آشنای ِ فهیم. یه خطبه عقد هم خوندیم. شدم زن ِ فهیم. پاییز بهار بدنیا اومد. بسیم میرفت بنایی میکرد. یه بار نزدیک بود بگیرنش برش گردونن افغانستان. یوهو میریختن میگرفتن. اگه کاغذ نداشتی برت میگردوندن افغانستان. شوهر و پسر ِ آمنهخانوم رو گرفته بودن کتک زده بودن. از طبقه دوم ِ ساختمون پرتشون کرده بودن پایین. بعدش برشون گردونده بودن افغانستان. آمنه خانوم بعد از یه هفته خبردار شد که چی شده. زن ِ طفلک برگشت مزارشریف. منم همیشه نگران ِ بسیم بودم. هرروز از زیر قرآن ردش میکردم وقتی میرفت سر ساختمون. بهش میگفتم زنگ بزنه بهم. خبر بده از خودش. بهار سه ساله شد که تصمیم گرفتیم از ایران بریم. نمیشد غیرقانونی تو ایران زندگی کرد. اونم با بچه. من میخواستم بهار رو بفرستم مدرسه. درس بخونه. واسه خودش چیزی بشه. تو ایران نمیشد. پول جمع کرده بودیم. داداش ِ بسیم هم کمکمون کرد. رفتیم ترکیه. بعدش رفتیم یونان. پنج ماه یونان بودیم تا قاچاقچیه کارمونو درست کنه. اومدیم آلمان.
داستانها
سرفه کرد. از این سرفههای ِ الکی. دست ِ راستشو کرد تو جیب ِ شلوار ِ جین ِ رنگ و رو رفتهش و به خانومی که پشت ِ میز نشسته بود و مشغول ِ صحبت کردن با تلفن بود بیحوصله نگاه کرد. خانوم متوجه ِ حضور ِ مرد شد و وقتی تلفن رو قطع کرد رو به مرد کرد و گفت: بشینید لطفا. مردجوان روی ِ صندلی نشست و گفت: میخوام بلیت رزو کنم. زن پرسید: مقصدتون کجاست؟ مردجوان دست ِ راستشو از جیب ِ شلوارش بیرون اورد و همونطور که به حلقهاش نگاه میکرد گفت: ایران، تهران. زن همونطور که چیزهایی رو تایپ میکرد از مرد پرسید: چند نفر هستید ؟ مرد جواب داد: یه نفر. زن پرسید: برای ِ کِی؟ مرد جواب داد: هرچه زودتر. زن بدون ِ اینکه نگاهش رو از مانیتور بگیره گفت: بلیت ِ برگشت رو برای ِ چه زمانی میخواید؟ مردجوان دست ِ راستش رو دوباره توی ِ جیبش کرد و گفت: بلیتِ یهطرفه میخوام. بدون ِ برگشت. زن نگاهی به مرد انداخت و بعد از مکث ِ کوتاهی به تایپ کردن ادامه داد. چند لحظه بعد گفت: برای ِ شنبهی همینهفته ساعت ِ ۱ بعد از ظهر از فرودگاه ِ فرانکفورت. بعد از گفتگوی ِ کوتاهی در مورد مبلغ ِ بلیت و هماهنگیهای ِ لازم در مورد پرواز مرد از آژانس ِ مسافرتی خارج شد و به مقصد ِ آپارتمانش سوار ِ مترو شد.
روی ِ تخت ِ دونفره دراز کشید و به گذشته فکر کرد. به این ۶ سال. سرش رو چرخوند به طرف ِ میز کنار ِ تخت و نگاهش خشک شد روی ِ جعبهی کوچک ِ سفیدرنگ. و اونقدر به بیتا فکر کرد که خوابش برد.
***
بیتا بلوز دامن ِ ارغوانی پوشیده بود و موهای ِ خرماییرنگش رو روی ِ شونههاش ریخته بود. دستهگل ِ صورتی رنگی دستش بود و همینطور که بازوی ِ اسلان رو گرفته بود باهم از محضر بیرون اومدن. شام رو تو یک رستوران ِ ایرانی خوردن و شب رو تو خونهی بیتا گذروندن.
***
چهارسال گذشته بود. درس ِ اسلان و بیتا تموم شده بود. بیتا همونطور که ظرفهارو توی ِ ماشینظرفشویی میچید گفت: امروز به صابخونه گفتم آگهی ِ خونه رو بده به روزنامه. اسلان توی ِ فنجونها چای ریخت و گفت: چرا قبلش به من چیزی نگفتی؟ بیتا دست از کار کشید و به چشمای ِ اسلان که حالا پشت ِ میز غذاخوری نشسته بود نگاه کرد و گفت: ینی چی؟ قرارمون همین بود. اسلان که سعی میکرد به چشمای ِ بیتا نگاه نکنه گفت: من کار پیدا کردم. همینجا میمونیم. بیتا ظرفهارو به حال ِ خودشون رها کرد و پشت ِ میز نشست و گفت: نه. ما اینجا نمیمونیم. برمیگردیم ایران. اسلان من نمیتونم دیگه اینجارو تحمل کنم. من دلم تنگ شده برای ِ مادرم. برای ِ کارم. برای ِ ایران. بفهم. اسلان فنجون ِ چای رو گذاشت جلوی ِ بیتا و گفت: عزیزم. تو میتونی هروقت دلت خواست بری ایران و به مادرت سر بزنی. بیتا گفت: اما من نمیخوام فقط به مادرم سر بزنم. میخوام پیشش باشم. اسلان مادر تنهاست. ما حتی پارسال برای ِ مراسم ِ پدر نرفتیم ایران. چرا نمیفهمی؟ بغض نگذاشت بیتا حرفش را تمام کند. اسلان دستهای ِ بیتا را گرفت و گفت: میریم. صبر کن. پارسال هم وسط ِ امتحانا بود. یادت نیست؟ نمیتونستیم بریم. فقط الان صبر کن. من برم سر ِ کار. نمیتونم اول ِ کار مرخصی بگیرم. میفهمی که. بیتا اونشب خیلی گریه کرد.
***
از اونشب دوسال گذشته بود. بیتا نزدیکهای ِ ظهر از خواب بیدار شد. لباس پوشید. به بالکن رفت و سیگاری روشن کرد. از طبقهی دوازدهم به پایین نگاه کرد. به ۶ سال ِ پیش وقتی که برای ِ اولین بار به این آپارتمان اومده بود فکر کرد. روی ِ صندلی ایستاد و پایش رو روی ِ نردهی بالکن گذاشت و خودش رو به پایین پرت کرد.
***
اسلان توی ِ هواپیما نشسته بود و به جعبهی سفید که محکم توی ِ دستاش گرفته بود نگاه میکرد. فکرش پر بود از حرفهایی که قرار بود به مادر ِ بیتا بزنه. به اون پیرزن چی میخواست بگه؟ یا کافی بود جعبهی سفید رو جلوی ِ صورت ِ پیرزن بگیره و بگه: این خاکستر ِ دخترته…
گربه وقتی مُرد رفت بهشت. بهشت خیلی بزرگ بود. گربه دید رو زمین پره از موجودات ِ صورتی رنگی که شبیه ِ موشن و اینور و اونور وول میخورن . بعد خدا رو دید که رو درختی چمباتمه زده و فرشتههایی که به هرطرف پرواز میکنن رو میگیره و میکنه لای ِ دندوناش. زیر ِ درخت پُر بود از بالهای ِ سفید ِ فرشتهها.
گربه رفت پای ِ درخت و میومیو کرد. خدا هم میومیو کرد که بیشتر شبیه ِ عربده بود. “من همیشه فکر میکردم تو باید گربه باشی اما مطمئن نبودم” اینو گربه گفت. خدا گفت: “من فقط درمقابل ِ تو گربهام” که گربه گفت:”خوشحالم که سگ نیستی”. خدا مشغول تمیز کردن ِ سیبیلهاش شد. گربه گفت:”میخوای کمک کنم چندتا دیگه از این فرشتهها بگیری؟”. خدا جواب داد:”تو از بلندی بدت میاد” گربه گفت”درسته! من بلندی رو دوست ندارم” و یاد ِ اتفاقی افتاد که باعث شده بود برای ِ همیشه از بلندی بترسه. گربه گفت:”پس چطوره چندتا از این موشای ِ صورتی بگیرم.” خدا گفت:”اینا موش نیستن اما میتونی هرچندتا که دلت میخواد بگیری. اما زود نکششون. بذار عذاب بکشن.” گربه گفت:”یعنی باهاشون بازی کنم؟” خدا گفت:”آره”. گربه پرسید:” اگه اینا موش نیستن پس چین؟” و چنگ زدو یکی از اون موجودات ِ صورتی رو گرفت. موجود ِ صورتی تکونتکون خورد و جیغ زد.
“اینا روح ِ آدمای ِ گناهکاره” خدا اینو گفت و چشمای ِ سبز و زردشو آروم بست و ادامه داد:”حالا هم اگه اشکالی نداره میخوام چرت بزنم.” گربه گفت اینا تو بهشت چیکار میکنن؟ خدا گفت:”بهشت ِ ما جهنـّم ِ اوناست.”
- مامان چرا آدما میمیرن؟ مُردن ینی چی؟
+ ینی عمرشون تموم میشه.
- چطوری؟
+ قلبشون خراب میشه. میمیرن.
- قلبشون خراب بشه دیگه نمیشه درستش کرد؟
+ همیشه نه. بعضی وقتا میشه درستش کرد اما بعضی وقتا نمیشه.
- قلب ِ من کِی خراب میشه؟
+ وقتی خیلی خیلی پیر شدی!
- بابا که خیلی پیر نبود. چرا قلبش خراب شد؟
+ آخه از قلبش خوب مواظبت نکرده بود. سیگار میکشید. ورزش هم نمیکرد.
- من هیچوقت سیگار نمیکشم!
+ آفرین دختر ِ خوشگلم.
- عمه مهرک که سیگار نمیکشید چرا قلبش خراب شد؟
+ آخه عمه مهرک تصادف کرد.
- مثل ِ ماشینمون که تصادف کرد خراب شد؟
+ آره عزیزم.
- اما اون آقاهه درستش کرد دوباره.
+ خب قلب ِ عمه مهرک مثل ِ قلب ِ ماشینمون قوی نبود. مثل ِ قلب ِ پلیاستیشن ِ آرش بود که وقتی خراب شد دیگه درست نشد.
- آهان. من همیشه مواظب ِ قلبم هستم که خراب نشه.
+ آفرین دخترم!
اولین بار تو خیابون ِ انقلاب دیدمش. داشت با موبایل از جمعیت فیلم میگرفت. ازش عکس گرفتم. نمیدونم چرا بین ِ اونهمه آدم این یکی نظرمو به خودش جلب کرده بود. شاید به خاطر ِ تیشرتِ سبزش یا به خاطر ِ موهایِ بلندش بود. یکی دویید و داد زد: اومدن! اومدن! همه دوییدیم تو خیابون فلسطین. نمیخواستم گمش کنم. پشت ِ سرش دوییدم. لباس شخصیها با موتور اومدن تو جمعیت. پام گیر کرد به سنگایی که رو آسفالت ِ خیابون بودن و نزدیک بود بیوفتم که دستمو گرفتم به بازوش. برگشت نگام کرد. دستمو گرفت و دنبال ِ بقیه دوییدیم تو کوچه. یه مرد ِ میانسالی در خونهشو باز گذاشته بود و مردم رو راهنمایی میکرد داخلِ پارکینگِ ساختمون تا پناه بگیرن. رفتیم تو پارکینگ و در رو بستیم. صدایِ تیر اومد. یکی از پسرا که باتوم خورده بود خندهش گرفت و گفت همیشه بابام از انقلاب میگفت و پُز ِ کتکهایی که خورده بود رو میداد. الان منم شدم مثل ِ خودش. یه خانومه که گریه میکرد گفت دخترشو تو جمعیت گم کرده. موبایلا قطع بود. یکی از همسایهها برامون آب اورد. شوهرش هم فحش میداد و پلیس رو نفرین میکرد. میگفت دیروز پسر ِ یکی از همسایهها رو گرفته بودن. پسره داشته از کلاس میومده که شلوغ شده و اینم دوییده تا زود برسه خونه که دستگیرش کردن. پشتِ در ِ پارکینگ هنوز پوسترایِ انتخاباتی ِ موسوی و کروبی چسبیده بود. روش با رنگ ِ سبز علامت ِ وی کشیده بودن. گره ِ دستبندِ سبزمو محکم کردم. بعد ِ نیمساعت که دیگه سروصداها خوابیده بود درو باز کردیم و اومدیم بیرون.
***
اینبار تو میدونِ آزادی دیدمش. رو کاپوتِ یه ماشین وایساده بود و فیلم میگرفت. چهرهی جذابی داشت. ازش عکس گرفتم. رفتم نزدیکش وایسادم و شعار دادم. گفتم: مرگ بر دیکتاتور! دوربین رو چرخوند طرفم و گفت دوباره بگو. دوباره گفتم: مرگ بر دیکتاتور! ماسک رو صورتم بود. یهدفعه یه وانت با سرعت اومد طرفمون و ترمز کرد. چندتا گارد ریختن پایین و شروع کردن به کتک زدن ِ مردم. مارو هم زدن. دوربینم رو سفت چسبیدم و دوییدم. پشتم میسوخت.
***
از یه خانوم ِچادری پرسیدم قطعهی ۲۵۷ کجاست؟ گفت قبر ِ ندا؟ نرو اونجا! میگیرنت دختر. اینا رحم ندارن. گفتم من خبرنگارم! گفت دیگه بدتر و رفت. صداشو از پشتِ سرم شنیدم که گفت منم دارم میرم اونجا. بیا باهم بریم. سرمو برگردوندم طرفش. دیدم با همون تیشرتِ سبز و موهای ِ بلند ِ از پشت بسته اومده. وقتی نزدیکِ قطعه شدیم دست کرد تو جیبشو یه ماسک دراورد و داد بهم. جمعیت خیلی زیاد بود. همه تو سکوت وایساده بودن. عکس گرفتم. یوهو صدای ِ فریاد بلند شد. همه میدوییدن. لباسشخصی ها به جمعیت حمله کرده بودن و همه رو میزدن و دستگیر میکردن. پراکنده شدیم.
***
آخرین بار روز ِ عاشورا دیدمش. موهاشو کوتاه کرده و بود و لباس سیاه تنش بود. چشماش سرخ بود. چشمای ِ همه از گاز ِ اشکآور سرخ بود. آخرین عکسمو ازش گرفتم.
***
امروز عکسشو تو یکی از سایتا دیدم. به جرم ِ محاربه اعدام شده بود.
مهرسا یوتاب! خودم این نام را برایش انتخاب کردم
مهرسا (مانند خورشید) را چون روز مهرگان بدنیا آمده نامیدمش و یوتاب را چون به معنای بی نظیر و یکتاست
یوتاب نام خواهر آریو برزن سردار لشگر داریوش سومست که در جنگ با سپاه اسکندر مقدونی همراه یارانش تا آخرین نفس از خاک سرزمینش دفاع کرد و کشته شد
نه ماه تمام در جان و تن من رویید و به ثمر رسید
مهرسا حالا پنج ماه دارد
موهای فندقی رنگش با چشمان قهوه ای درشتش ترکیب میشود و مرا مجذوب خودش میکند
احساس اینکه من خالق این موجود دوست داشتنی هستم به من غرور میدهد. احساس میکنم زیبا هستم
اگر وجود مهرسا دخالت در کار طبیعت خداست ارزش این عمل برایم بیشتر میشود
من نمیخواستم فرزندم حاصل چند دقیقه لذت باشد
خواستم خودش یک آغاز باشد آغاز مسیری که شاید نتوانم بروم
نطفه ی مهرسا از بانک بین المللی اسپرم به من اهدا شده
وسواس خاصی برای پیدا کردن اهدا کننده به خرج دادم
اصرار داشتم یک ایرانی با من سهیم شود … کار سختی بود
مردان ایرانی سخت حاضر به چنین کاری میشوند
اتابک برزن جزو صدهزار نفری بود که حاصل مردانگی اش را در شیشه ای به این بانک اهدا کرده بود که بعد به من رسید
من هرگز او را ندیدم … میگفتند دو سال پیش در اثر سرطان فوت کرده است
دلیل این کارش هم مطلع بودن از مرگش بوده و چون فرزندی نداشته، خواسته از این طریق ریشه اش نابود نشود و در کالبدی دیگر ادامه داشته باشد
دوست صمیمی اش، آبتین، که با هم نامه نگاری داشتیم، می گفت: اتابک از نوادگان آریو برزن بود و پوست نوشته هایی از آن دوران به عنوان مدرک ارائه میداد و همین باعث شد که نام خانوادگی مهرسا را، یوتاب انتخاب کنم
اطرافیان هر کدام برخوردی متفاوت داشتند، امّا این مادرم بود که همیشه در کنارم ایستاد و از من دفاع کرد و اجازه داد تا من آزادانه تصمیم بگیرم و ثمره ی این آزادی یک فرشته ی کوچک به نام مهرسا شد
خیلی دوست داشتم مهرسا در ایران زمین بدنیا بیاید امّا … اما سیاهی های این دوران این اجازه را به من نداد
هفت سالگی اش را در پاسارگاد جشن خواهم گرفت دوست دارم آن روز شاهنامه ی فردوسی را به او هدیه دهم تا یاور خوبی برایش در زندگی باشد
حس مادر شدن تمام وجودم را در بر گرفته ست، آهنگ تپش قلبم تغییر کرده و با صدای نفس های مهرسا هماهنگ شده
لحظه های شیر دادن به مهرسا را با هیچ لحظه ای عوض نمیکنم
به صدای سنتور علاقه ی خاصی دارد و فقط با نوای این ساز به خواب میرود
دوست دارم زودتر بزرگ شود
حرف ها با او دارم
مهرسا، جانم به جانش بسته ست
مهرسای من
قلب من و تو را
پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان
پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد
بسته باد
اسفند۱۳۸۶
مُردم…! همین الان من مُردم! تو منو کُشتی! با همین چاقوی ِ دستهسیاه…
یادته باهم این چاقوی ِ دستهسیاه رو از خیابون منوچهری خریده بودیم؟ یخچال و لباسشویی رو هم از همونجا خریده بودیم. یادته؟ چقدر هم خندیده بودیم. تو به من که کفشای ِ پاشنهبلندم گیر میکردن توی سوراخای ِ آسفالت و لای ِ میلههای ِ در ِ فاضلاب و من هم به تو! مثل ِ اون قدیمتر ها که سر ِ کلاس همهچیز رو به خنده میگرفتی و من به تو میخندیدم و همهی کلاس میخندید. یادته؟
این چاقوی ِ دسته سیاه رو خریده بودیم و رفته بودیم سر ِ همون خیابون جیگر خورده بودیم. یادته؟ موبایلت زنگ خورده بود و زود رفتی که دوستتو از کلانتری نجات بدی و منو با کیسهای که این چاقوی ِ دستهسیاه توش بود تنها گذاشته بودی. گفته بودی با آژانس برگردم خونه اما من با اتوبوس برگشته بودم چون دوست داشتم تو اتوبوس بشینم و به حرفای ِ بقیه گوش بدم که از همهچیز حرف میزنن! لذت میبردم از غرغرهای ِ پیرزنهای ِ خسته و شوخیهای ِ دخترای ِ دانشجو و گریهیِ بچههای ِ کوچیک و ناز دادن ِ مادراشون.
شب خونه نیومدی. یادته؟ زنگ زده بودی و گفته بودی باید بری شهرستان و دوستت رو برسونی به خانوادهش! باور کرده بودم. نمیدونستم رفتی استقبال ِ معشوقهی قدیمیات که بعد از ۵سال از خارج برگشته و تورو پیدا کرده تا خاطرههاتون رو باهم زنده کنید دوباره.
یک هفته گذشته از اون روز که باهم این چاقوی ِ دستهسیاه رو خریدیم… بالاخره امشب خونه اومدی خیس ِ بارون…
حالا این چاقوی ِ دستهسیاه درست توی ِ قلب ِ منه… با دستهای ِ تو…
چقدر زیبا شدی با این موهای ِ خیس و پریشون که چسبیدهان به پیشونی ِ بلندت…
دخترک با چشمای ِ اشکآلود به عروسکش نگاه کرد… چندهفته پیش شب ِ کریسمس وقتی جعبهی بزرگ ِ قرمزرنگ رو که با روبان طلایی تزئین شده بود از مادرش گرفته بود خیلی ذوق کرده بود. وقتی جعبه رو باز کرد بود و عروسک ِ موطلایی رو تو اون لباس ِ صورتی ِ تورتوری دیده بود چشماش برق زده بود. عروسک رو بغل کرده بود و اونقدر محو صورت خوشگل ِ عروسک شده بود که یادش رفته بود مامانشو ببوسه و فقط با هیجان گفته بود: مرسی ماماااان!
حالا عروسک ِ موطلایی روی تخت افتاده بود و چشم نداشت. موقع تاببازی از دست ِ دخترک افتاده بود و چشماش قِل خورده بود افتاده بود زمین. دخترک همونطور به عروسک که حالا دو تا سوراخ جای ِ چشماشو گرفته بودن نگاه میکرد و اشک میریخت. دستشو گذاشت رو دهنش تا کسی صدای ِ گریهشو نشنوه. تصمیم گرفت هرشب موقع خواب دعا کنه و از خدای مهربون بخواد تا چشمای ِ عروسک مثل ِ روز اول بشه.
دخترک هرشب دعا میکرد و به خدای مهربون میگفت: خداجونم مامان گفته تو بچه هارو خیلی دوس داری و زود آرزوهاشونو برآورده میکنی. ازت میخوام که چشمای ِ عروسکم رو درست کنی.
روزها گذشت اما عروسک همچنان کور مونده بود.
مادر دخترک متوجه ِ غمگینی ِ دخترک شده بود. یه روز صداش کرد و بهش گفت: دخترم چیزی شده؟ چی تورو اینقدر ناراحت کرده؟ به من بگو! دخترک اول سکوت کرد. نمیخواست مادرشو ناراحت کنه. اما یوهو بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن و همونطور که هق هق میکرد ماجرا رو تعریف کرد.
مادر دخترک رو بوسید و با لبخند گفت: خب اینکه چیزی نیست. فردا عروسک رو میبریم پیش دکتر عروسکا تا تعمیرش کنه. دخترک یه دنیا خوشحال شد.
فردای اون روز عروسک با دوتا چشم آبی دخترک رو نگاه میکرد.
دخترک رو کرد به مادرش و گفت: مامان تو از خدا مهربون تری :)
پیراهن مردونه ش رو میپوشم و از اتاق خواب بیرون میام. میرم تو آشپزخونه و تو کابینت ها دنبال قهوه میگردم و وقتی پیداش میکنم قهوه جوش رو روشن میکنم و فنجونی برمیدارم و منتظر میشم.
قهوه میریزم و میشینم روی صندلی و آرنج هامو میذارم روی میز و قهوه مینوشم و فکر میکنم به مردی که پشت ِ اون در خوابیده روی ِ تخت.
چندسال گذشته؟ ۵ سال شاید.
.
یه صبح ِ سرد ِ پاییزی اومده بود توی کافی شاپ و قهوه سفارش داده بود و روزنامه خونده بود. براش قهوه برده بودم و نگاهم کرده بود و لبخند زده بود و لبخند زده بودم.
روز ِ بعد هم قهوه خواسته بود و روزنامه خونده بود مثل روزهای بعد و بعدتر.
اون روز که بارون باریده بود بیشتر مونده بود توی کافی شاپ و بینایی ِ ساراماگو رو خونده بود و وقتی دومین قهوه رو برده بودم براش گفته بودم کوری قشنگ تره و گفته بود چون شما میگی شک ندارم که کوری قشنگ تره و بسته بود کتاب رو و خندیده بودم.
روز بعد اسمم رو پرسیده بود و گفته بودم و به زبان فارسی گفته بود حدس میزدم ایرانی باشی و تعریف کرده بود از چشم هام.
یک هفته نیومده بود و نگران شده بودم و وقتی روز هشتم سر ساعت همیشگی قهوه سفارش داده بود پرسیده بودم کجا بودید و خندیده بود و گفته بود سفر. تعریف کرده بود از ونیز و قایق ها و دریا. گفته بود وکیل شرکتیه که قطعات اتوموبیل میفروشه و سفر زیاد میره باید.
روز بعد که یکشنبه بود با گرم کن ورزشی اومده بود و شیرگرم خواسته بود. گفته بودم که شب ها میدوم و خوشحال شده بود و پیشنهاد داده بود باهم بدویم.
هرشب ساعت ۸ روی پل میدیدم همدیگر رو و می دویدیم و مینشستیم روی نیمکت کنار رودخونه و حرف میزدیم و دوباره میدویدیم و روی پل از هم جدا میشدیم.
.
.
برنامه ی صبح ها ادامه داشت با قهوه و روزنامه و گاهی گپی اگر خلوت بود.
چندماه گذشته بود؟ خاطرم نیست.
.
زمستون بود و نمیدویدیم هرشب. دعوتم کرده بود به کنسرت یونانی که خواننده دوستش بود. قبول کرده بودم و شب دنبالم اومده بود و تعریف کرده بود از لباس و آرایش ِ موهام.
با سارا آشنام کرده بود که مادرش یونانی بود و پدرش ایرانی و صدای خوبی هم داشت. سارا خونده بود و ما نوشیده بودیم و رقصیده بودیم باهم.
آخر شب دعوتم کرده بود به خونه ش و پذیرفته بودم و خوابیده بودیم باهم.
.
۲ هفته بعد ازم خواسته بود باهم زندگی کنیم و در عرض یک ماه تمام زندگی م منتقل شده بود به آپارتمانش که در همسایگی ِ کافی شاپ بود.
سفر میرفت… درس میخوندم… سفر میرفت… کار میکردم… درسم تموم شده بود… سفر میرفت.
.
.
۲سال گذشته بود؟ خاطرم نیست. سفر رفته بود و تماس گرفته بود که برنمیگرده. وسایلش رو فرستاده بودم براش و خونه رو پس داده بودم به صاحبخونه و برگشته بودم به خونه ای که با ۳ نفر دیگه تقسیمش کرده بودم اون قدیم ها.
استخدام شده بودم تو یه شرکت تبلیغاتی و سارا رو میدیدم گاه گاهی و دوست بودیم باهم.
.
.
چندسال گذشته بود؟ ۳ سال؟
سارا دعوتم کرده بود به کنسرتش و رفته بودم و دیده بودمش. تازه برگشته بود.
به رقص دعوتم کرد و رقصیدیم باهم دوباره.
.
حالا خوابیده روی تخت. پیراهن ش تنمه و به فنجون ِ خالی ِ قهوه نگاه میکنم. صبح شده.
وارد ساختمون میشم. یه راهروی طولانی و چندتا در و صندلی و… روی یه صندلی میشینم. به یکی از درها که باز میشه و خانومی ازش بیرون میاد نگاه میکنم و از جام بلند میشم. میرم طرفش و به انگلیسی میپرسم من تازه رسیدم آلمان. میخوام خودمو معرفی کنم. خانومه برمیگرده تو اتاق و تلفن رو برمیداره و با جایی تماس میگیره و به زبونی که ۲روزه میشنوم و نمیفهمم صحبت میکنه. ازم میخواد منتظر باشم. چند دقیقه بعد آقایی وارد میشه و ازم میخواد همراش برم. از پله ها بالا میریم و یه راهروی طولانی ِ دیگه و چندتا در و صندلی و… وارد یکی از اتاق ها میشیم. پشت میز میشینه و از منم خواهش میکنه بشینم. اسم و فامیل و تاریخ تولدمو میپرسه. مجبور میشم براش رو کاغذی که بهم میده بنویسم تا بتونه تو کامپیوتر وارد کنه. کارت دانشجوییمو درمیارم و میذارم روی میز. توقعی ندارم چیزی ازش سردربیاره. حتی شک دارم به اینکه بتونه تشخیص بده اون دختر باحجاب ِ روی کارت منم.
برام توضیح میده که باید به هایم موقت برم و این برگه ای که بهم میده رو نشون ِ نگهبانی بدم و خودمو معرفی کنم. تا روز مصاحبه باید اونجا بمونم و بعدش به هایم دائم منتقل میشم.
۲ تا مامور پلیس منو تا جایی که اون آقا حرفشو زد همراهی میکنن. برگه رو به نگهبانی نشون میدم. مامورا میرن. نگهبان با کسی تماس میگیره. چند دقیقه بعد مرد جوونی میاد و خودشو فرشاد معرفی میکنه. از اینکه بعد از مدت ها یه همزبون میبینم خوشحال میشم.
حالا فرشاد ساکمو گرفته و منو به جایی که قراره موقتا ساکن باشم هدایت میکنه. میگه ساختمون خانوم های تنها و خانواده ها باهمه و به یه ساختمون ۳طبقه اشاره میکنه و توضیح میده اینجا قسمت مردای تنهاس. ساختمون روبه روشو نشون میده و میگه طبقه ی اول سالن غذاخوریه و طبقه ی بالا اداره ی رسیدگی به پناهنده ها. میگه همینجا مصاحبه میشم و میپرسه وکیل داری؟ وقتی میگم نه. میگه فرقی نمیکنه زیاد. دوشنبه بیا خودتو معرفی کن. انگشت نگاری میشی و ازت عکس میگیرن و برات کارت شناسایی صادر میکنن با اقامت ۳ ماهه تا وقت ِ مصاحبه و دادگاه. کنترل پزشکی هم میشی.
تقریبا به انتهای محوطه میرسیم که وارد یه ساختمون میشیم. طبقه ی اول ۳ تا خانوم دم یه در ایستادن و باهم عربی حرف میزنن. فرشاد به زبون همون خانوم و آقای توی اداره ی پناهندگی چیزی میگه و اون خانوم چندتا ملافه میده دست من. از پله ها بالا میریم و جلوی اتاق شماره ی ۱۲۵ می ایستیم. فرشاد در میزنه. دختر جوونی با ابروهای پیوسته در رو باز میکنه. سلام میکنیم. به من لبخند میزنه و میگه خوش اومدی. خودشو سمیرا معرفی میکنه بهم دست میده. وارد اتاق میشیم. یه اتاق ۲۰ متری و ۴ تا تخت ۲طبقه ی فلزی و یخچال و ظرفشویی و میز و صندلی و کمدهای فلزی.
یه زن شاید ۴۰ ساله لب پنجره نشسته و یه لیوان بزرگ چای دستشه. از جاش بلند میشه و بعد از سلام احوالپرسی خودشو منیره معرفی میکنه. سمیرا برام چای میریزه. همگی میشینیم. منیره خانوم تا ملافه هارو تو دستم میبینه به تختای کنار در اشاره میکنه و میگه اینا خالی هستن. بلند میشم و ملافه هارو میزارم طبقه ی بالا تخت. سمیرا میپرسه گرسنه ت نیست؟ چیزی میخوری؟ جواب میدم نه مرسی. میپرسه ژتون غذا گرفتی؟ به فرشاد نگاه میکنم. فرشاد از جاش بلند میشه و لیوان چای رو میذاره رو میز و میگه فردا بهت میدن و میره سمت در و میگه امشب گودبای پارتی ِ سارا و امیره. میبینمتون. در رو باز میکنه و میره.
تختمو به کمک سمیرا درست میکنم . میپرسه چند سالته؟ میگم ۲۳٫ میگه خسته ای بخواب. خسته نیستم اما میخوابم.
بیدار که میشم هوا تاریک شده و چراغ خاموشه. انگار کسی تو اتاق نیست. از تخت پایین میام و بعد از اینکه چراغ رو روشن میکنم به موبایلم نگاه میکنم. بعد از ۳ روز از ماهان اس ام اس دارم. نوشته خوب رسیدی؟ شب زنگ میزنم.
ساعت از ۹ گذشته. ساکمو میذارم تو کمد و درشو قفل میکنم. میخوام از اتاق بیرون برم که یادم میوفته کلید ندارم تا درو قفل کنم. میرم کنار پنجره. زمین چمن فوتبال شلوغه. یه سری دارن فوتبال بازی میکنن و یه سری کنار زمین نشستن. فرشاد رو میبینم زیر چراغ برق با چند نفر دیگه رو زیر انداز نشسته. دارن ورق بازی میکنن. منو میبینه و برام دست تکون میده. میگه بیا پایین. میگم کلید ندارم. روشو برمیگردونه طرف زمین بازی و سمیرا که روی تاب نشسته و با تلفن حرف میزنه رو صدا میزنه. میگه برو برو بالا درو ببند که این خانوم بیاد پایین. سمیرا سرشو بالا میگیره و منو نگاه میکنه و برام دست تکون میده. از اتاق بیرون میام و پله هارو پایین میرم. سمیرا از در ساختمون میاد تو و همچنان با موبایل حرف میزنه.
میرم طرف فرشاد و بقیه. همه بلند میشن و سلام میکنن. خودمو معرفی میکنم و بهشون دست میدم. وحید سارا امیر نازنین سودابه و محسن و بچه هاشون لیلا کوچولو و برادرش سهراب و منیره خانوم.
موبایلم زنگ میزنه. از جمع جدا میشم و میرم طرف زمین بازی و رو تابی که سمیرا روش نشسته بود میشینم.
- الو ماهان؟
- سلام خوبی؟
- خوبم تو چطوری؟ کجایی؟
- خوبم. رسیدیم یونان. یالچین خبر داد رسیدی. دیشب بهت زنگ زدم خاموش بودی. کجایی الان؟
- کمپ. کی راه میوفتی؟
- فعلا معلوم نیست. این یارو خیلی داره لفتش میده. شاید پس فردا.
- ماهان تورو خدا مواضب خودت باش. خیلی نگرانم.
- مواظبم. تو مواظب خودت باش. یک هفته دیگه پیشتم عزیزم. باید قطع کنم. فعلا خدافظ
قطع میکنه و میگم خدافظ.
موبایل رو تو دستم فشار میدم و میرم سمت بقیه.
یک ماه بعد ماهان از کانادا زنگ میزنه و میگه کارامو زود درست میکنه تا برم پیشش.
بهش نمیگم که ۲ روز از ازدواج ِ صوری م با سعید میگذره و باید ۳ سال صبر کنم تا اقامت بگیرم.

