سبز

اولین بار تو خیابون ِ انقلاب دیدمش. داشت با موبایل از جمعیت فیلم میگرفت. ازش عکس گرفتم. نمیدونم چرا بین ِ اونهمه آدم این یکی نظرمو به خودش جلب کرده بود. شاید به خاطر ِ تی‌شرتِ سبزش یا به‌ خاطر ِ موهایِ   بلندش بود. یکی دویید و داد زد: اومدن! اومدن! همه دوییدیم تو خیابون فلسطین. نمیخواستم گمش کنم. پشت ِ سرش دوییدم. لباس شخصی‌ها با موتور اومدن تو جمعیت. پام گیر کرد به سنگایی که رو آسفالت ِ خیابون بودن و نزدیک بود بیوفتم که دستمو گرفتم به بازوش. برگشت نگام کرد. دستمو گرفت و دنبال ِ بقیه دوییدیم تو کوچه. یه مرد ِ میانسالی در خونه‌شو باز گذاشته بود و مردم رو راهنمایی میکرد داخلِ پارکینگِ ساختمون تا پناه بگیرن. رفتیم تو پارکینگ و در رو بستیم. صدایِ تیر اومد.  یکی از پسرا که باتوم خورده بود خنده‌ش گرفت و گفت همیشه بابام از انقلاب میگفت و پُز ِ کتک‌هایی که خورده بود رو میداد. الان منم شدم مثل ِ خودش. یه خانومه که گریه میکرد گفت دخترشو تو جمعیت گم کرده. موبایلا قطع بود. یکی از همسایه‌ها برامون آب اورد. شوهرش هم فحش میداد و پلیس رو نفرین میکرد. میگفت دیروز پسر ِ یکی از همسایه‌ها رو گرفته بودن. پسره داشته از کلاس میومده که شلوغ شده و اینم دوییده تا زود برسه خونه که دستگیرش کردن. پشتِ در ِ پارکینگ هنوز پوسترایِ انتخاباتی ِ موسوی و کروبی چسبیده بود. روش با رنگ ِ سبز علامت ِ وی کشیده بودن. گره ِ دستبندِ سبزمو محکم کردم. بعد ِ نیم‌ساعت که دیگه سروصداها خوابیده بود درو باز کردیم و اومدیم بیرون.

***

اینبار تو میدونِ آزادی دیدمش. رو کاپوتِ یه ماشین وایساده بود و فیلم میگرفت. چهره‌ی جذابی داشت. ازش عکس گرفتم. رفتم نزدیکش وایسادم و شعار دادم. گفتم: مرگ بر دیکتاتور! دوربین رو چرخوند طرفم و گفت دوباره بگو. دوباره گفتم: مرگ بر دیکتاتور! ماسک رو صورتم بود. یه‌دفعه یه وانت با سرعت اومد طرفمون و ترمز کرد. چندتا گارد ریختن پایین و شروع کردن به کتک زدن ِ مردم. مارو هم زدن. دوربینم رو سفت چسبیدم و دوییدم. پشتم میسوخت.

***

از یه خانوم ِچادری پرسیدم قطعه‌ی ۲۵۷ کجاست؟ گفت قبر ِ ندا؟ نرو اونجا! میگیرنت دختر. اینا رحم ندارن. گفتم من خبرنگارم! گفت دیگه بدتر و رفت. صداشو از پشتِ سرم شنیدم که گفت منم دارم میرم اونجا. بیا باهم بریم. سرمو برگردوندم طرفش. دیدم با همون تی‌شرتِ سبز و موهای ِ بلند ِ از پشت بسته‌ اومده. وقتی نزدیکِ قطعه شدیم دست کرد تو جیبشو یه ماسک دراورد و داد بهم. جمعیت خیلی زیاد بود. همه تو سکوت وایساده بودن. عکس گرفتم. یوهو صدای ِ فریاد بلند شد. همه میدوییدن. لباس‌شخصی ها به جمعیت حمله کرده بودن و همه رو میزدن و دستگیر میکردن. پراکنده شدیم.

***

آخرین بار روز ِ عاشورا دیدمش. موهاشو کوتاه کرده و بود و لباس سیاه تنش بود. چشماش سرخ بود. چشمای ِ همه از گاز ِ اشک‌آور سرخ بود. آخرین عکسمو ازش گرفتم.

***

امروز عکسشو تو یکی از سایتا دیدم. به جرم ِ محاربه اعدام شده بود.