پیراهن مردونه ش رو میپوشم و از اتاق خواب بیرون میام. میرم تو آشپزخونه و تو کابینت ها دنبال قهوه میگردم و وقتی پیداش میکنم قهوه جوش رو روشن میکنم و فنجونی برمیدارم و منتظر میشم.

قهوه میریزم و میشینم روی صندلی و آرنج هامو میذارم روی میز و قهوه مینوشم و فکر میکنم به مردی که پشت ِ اون در خوابیده روی ِ تخت.

چندسال گذشته؟ ۵ سال شاید.

.

یه صبح ِ سرد ِ پاییزی اومده بود توی کافی شاپ و قهوه سفارش داده بود و روزنامه خونده بود. براش قهوه برده بودم و نگاهم کرده بود و لبخند زده بود و لبخند زده بودم.

روز ِ بعد هم قهوه خواسته بود و روزنامه خونده بود مثل روزهای بعد و بعدتر.

اون روز که بارون باریده بود بیشتر مونده بود توی کافی شاپ و بینایی ِ ساراماگو رو خونده بود و وقتی دومین قهوه رو برده بودم براش گفته بودم کوری قشنگ تره و گفته بود چون شما میگی شک ندارم که کوری قشنگ تره و بسته بود کتاب رو و خندیده بودم.

روز بعد اسمم رو پرسیده بود و گفته بودم و به زبان فارسی گفته بود حدس میزدم ایرانی باشی و تعریف کرده بود از چشم هام.

یک هفته نیومده بود و نگران شده بودم و وقتی روز هشتم سر ساعت همیشگی قهوه سفارش داده بود پرسیده بودم کجا بودید و خندیده بود و گفته بود سفر. تعریف کرده بود از ونیز و قایق ها و دریا. گفته بود وکیل شرکتیه که قطعات اتوموبیل میفروشه و سفر زیاد میره باید.

روز بعد که یکشنبه بود با گرم کن ورزشی اومده بود و شیرگرم خواسته بود. گفته بودم که شب ها میدوم و خوشحال شده بود و پیشنهاد داده بود باهم بدویم.

هرشب ساعت ۸ روی پل میدیدم همدیگر رو و می دویدیم و مینشستیم روی نیمکت کنار رودخونه و حرف میزدیم و دوباره میدویدیم و روی پل از هم جدا میشدیم.

.

.

برنامه ی صبح ها ادامه داشت با قهوه و روزنامه و گاهی گپی اگر خلوت بود.

چندماه گذشته بود؟ خاطرم نیست.

.

زمستون بود و نمیدویدیم هرشب. دعوتم کرده بود به کنسرت یونانی که خواننده دوستش بود. قبول کرده بودم و شب دنبالم اومده بود و تعریف کرده بود از لباس و آرایش ِ موهام.

با سارا آشنام کرده بود که مادرش یونانی بود و پدرش ایرانی و صدای خوبی هم داشت. سارا خونده بود و ما نوشیده بودیم و رقصیده بودیم باهم.

آخر شب دعوتم کرده بود به خونه ش و پذیرفته بودم و خوابیده بودیم باهم.

.

۲ هفته بعد ازم خواسته بود باهم زندگی کنیم  و در عرض یک ماه تمام زندگی م منتقل شده بود به آپارتمانش که در همسایگی ِ کافی شاپ بود.

سفر میرفت… درس میخوندم… سفر میرفت… کار میکردم… درسم تموم شده بود… سفر میرفت.

.

.

۲سال گذشته بود؟ خاطرم نیست. سفر رفته بود و تماس گرفته بود که برنمیگرده. وسایلش رو فرستاده بودم براش و خونه رو پس داده بودم به صاحبخونه و برگشته بودم به خونه ای که با ۳ نفر دیگه تقسیمش کرده بودم اون قدیم ها.

استخدام شده بودم تو یه شرکت تبلیغاتی و سارا رو میدیدم گاه گاهی و دوست بودیم باهم.

.

.

چندسال گذشته بود؟ ۳ سال؟

سارا دعوتم کرده بود به کنسرتش و رفته بودم و دیده بودمش. تازه برگشته بود.

به رقص دعوتم کرد و رقصیدیم باهم دوباره.

.

حالا خوابیده روی تخت. پیراهن ش تنمه و به فنجون ِ خالی ِ قهوه نگاه میکنم. صبح شده.