مهرسا یوتاب!  خودم این نام را برایش انتخاب کردم

مهرسا (مانند خورشید) را چون روز مهرگان بدنیا آمده نامیدمش و یوتاب را چون به معنای بی نظیر و یکتاست

یوتاب نام خواهر آریو برزن سردار لشگر داریوش سوم‌ست که در جنگ با سپاه اسکندر مقدونی همراه یارانش تا آخرین نفس از خاک سرزمینش دفاع کرد و کشته شد

نه ماه تمام در جان و تن من رویید و به ثمر رسید

مهرسا حالا پنج ماه دارد

موهای فندقی رنگش با چشمان قهوه ای درشتش ترکیب میشود و مرا مجذوب خودش میکند

احساس اینکه من خالق این موجود دوست داشتنی هستم به من غرور میدهد. احساس میکنم زیبا هستم

اگر وجود مهرسا دخالت در کار طبیعت خداست ارزش این عمل برایم بیشتر میشود

من نمیخواستم فرزندم حاصل چند دقیقه لذت باشد

خواستم خودش یک آغاز باشد  آغاز مسیری که شاید نتوانم بروم

نطفه ی مهرسا از بانک بین المللی اسپرم به من اهدا شده

وسواس خاصی برای پیدا کردن اهدا کننده به خرج دادم

اصرار داشتم یک ایرانی با من سهیم شود … کار سختی بود

مردان ایرانی سخت حاضر به چنین کاری میشوند

اتابک برزن جزو صدهزار نفری بود که حاصل مردانگی اش را در شیشه ای به این بانک اهدا کرده بود که بعد به من رسید

من هرگز او را ندیدم … میگفتند دو سال پیش در اثر سرطان فوت کرده است

دلیل این کارش هم مطلع بودن از مرگش بوده و چون فرزندی نداشته، خواسته از این طریق ریشه اش نابود نشود و در کالبدی دیگر ادامه داشته باشد

دوست صمیمی اش، آبتین، که با هم نامه نگاری داشتیم، می گفت: اتابک از نوادگان آریو برزن بود و پوست نوشته هایی از آن دوران به عنوان مدرک ارائه  میداد و همین باعث شد که نام خانوادگی مهرسا را، یوتاب انتخاب کنم

اطرافیان هر کدام برخوردی متفاوت داشتند، امّا این مادرم بود که همیشه در کنارم ایستاد و از من دفاع کرد و اجازه داد تا من آزادانه تصمیم بگیرم و ثمره ی این آزادی یک فرشته ی کوچک به نام مهرسا شد

خیلی دوست داشتم مهرسا در ایران زمین بدنیا بیاید امّا … اما سیاهی های این دوران این اجازه را به من نداد

هفت سالگی اش را در پاسارگاد جشن خواهم گرفت دوست دارم آن روز شاهنامه ی فردوسی را به او هدیه دهم تا یاور خوبی برایش در زندگی باشد

حس مادر شدن تمام وجودم را در بر گرفته ست، آهنگ تپش قلبم تغییر کرده و با صدای نفس های مهرسا هماهنگ شده

لحظه های شیر دادن به مهرسا را با هیچ لحظه ای عوض نمیکنم

به صدای سنتور علاقه ی خاصی دارد و فقط با نوای این ساز به خواب میرود

دوست دارم زودتر بزرگ شود

حرف ها با او دارم

مهرسا، جانم به جانش بسته ست

مهرسای من

قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد

بسته باد

اسفند۱۳۸۶