وارد ساختمون میشم. یه راهروی طولانی و چندتا در و صندلی و… روی یه صندلی میشینم. به یکی از درها که باز میشه و خانومی ازش بیرون میاد نگاه میکنم و از جام بلند میشم. میرم طرفش و به انگلیسی میپرسم من تازه رسیدم آلمان. میخوام خودمو معرفی کنم. خانومه برمیگرده تو اتاق و تلفن رو برمیداره و با جایی تماس میگیره و به زبونی که ۲روزه میشنوم و نمیفهمم صحبت میکنه. ازم میخواد منتظر باشم. چند دقیقه بعد آقایی وارد میشه و ازم میخواد همراش برم. از پله ها بالا میریم و یه راهروی طولانی ِ دیگه و چندتا در و صندلی و… وارد یکی از اتاق ها میشیم. پشت میز میشینه و از منم خواهش میکنه بشینم. اسم و فامیل و تاریخ تولدمو میپرسه. مجبور میشم براش رو کاغذی که بهم میده بنویسم تا بتونه تو کامپیوتر وارد کنه. کارت دانشجوییمو درمیارم و میذارم روی میز. توقعی ندارم چیزی ازش سردربیاره. حتی شک دارم به اینکه بتونه تشخیص بده اون دختر باحجاب ِ روی کارت منم.

برام توضیح میده که باید به هایم موقت برم و این برگه ای که بهم میده رو نشون ِ نگهبانی بدم و خودمو معرفی کنم. تا روز مصاحبه باید اونجا بمونم و بعدش به هایم دائم منتقل میشم.

۲ تا مامور پلیس منو تا جایی که اون آقا حرفشو زد همراهی میکنن. برگه رو به نگهبانی نشون میدم. مامورا میرن. نگهبان با کسی تماس میگیره. چند دقیقه بعد مرد جوونی میاد و خودشو فرشاد معرفی میکنه. از اینکه بعد از مدت ها یه همزبون میبینم خوشحال میشم.

حالا فرشاد ساکمو گرفته و منو به جایی که قراره موقتا ساکن باشم هدایت میکنه. میگه ساختمون خانوم های تنها و خانواده ها باهمه و به یه ساختمون ۳طبقه اشاره میکنه و توضیح میده اینجا قسمت مردای تنهاس. ساختمون روبه روشو نشون میده و میگه طبقه ی اول سالن غذاخوریه و طبقه ی بالا اداره ی رسیدگی به پناهنده ها. میگه همینجا مصاحبه میشم و میپرسه وکیل داری؟ وقتی میگم نه. میگه فرقی نمیکنه زیاد. دوشنبه بیا خودتو معرفی کن. انگشت نگاری میشی و ازت عکس میگیرن و برات کارت شناسایی صادر میکنن با اقامت ۳ ماهه تا وقت ِ مصاحبه و دادگاه. کنترل پزشکی هم میشی.

تقریبا به انتهای محوطه میرسیم که وارد یه ساختمون میشیم. طبقه ی اول ۳ تا خانوم دم یه در ایستادن و باهم عربی حرف میزنن. فرشاد به زبون همون خانوم و آقای توی اداره ی پناهندگی چیزی میگه و اون خانوم چندتا ملافه میده دست من. از پله ها بالا میریم و جلوی اتاق شماره ی ۱۲۵ می ایستیم. فرشاد در میزنه. دختر جوونی با ابروهای پیوسته در رو باز میکنه. سلام میکنیم. به من لبخند میزنه و میگه خوش اومدی. خودشو سمیرا معرفی میکنه بهم دست میده. وارد اتاق میشیم. یه اتاق ۲۰ متری و ۴ تا تخت ۲طبقه ی فلزی و یخچال و ظرفشویی و میز و صندلی و کمدهای فلزی.

یه زن شاید ۴۰ ساله لب پنجره نشسته و یه لیوان بزرگ چای دستشه. از جاش بلند میشه و بعد از سلام احوالپرسی خودشو منیره معرفی میکنه. سمیرا برام چای میریزه. همگی میشینیم. منیره خانوم تا ملافه هارو تو دستم میبینه به تختای کنار در اشاره میکنه و میگه اینا خالی هستن. بلند میشم و ملافه هارو میزارم طبقه ی بالا تخت. سمیرا میپرسه گرسنه ت نیست؟ چیزی میخوری؟ جواب میدم نه مرسی. میپرسه ژتون غذا گرفتی؟ به فرشاد نگاه میکنم. فرشاد از جاش بلند میشه و لیوان چای رو میذاره رو میز و میگه فردا بهت میدن و میره سمت در و میگه امشب گودبای پارتی ِ سارا و امیره. میبینمتون. در رو باز میکنه و میره.

تختمو به کمک سمیرا درست میکنم . میپرسه چند سالته؟ میگم ۲۳٫ میگه خسته ای بخواب. خسته نیستم اما میخوابم.

بیدار که میشم هوا تاریک شده و چراغ خاموشه. انگار کسی تو اتاق نیست. از تخت پایین میام و بعد از اینکه چراغ رو روشن میکنم به موبایلم نگاه میکنم. بعد از ۳ روز از ماهان اس ام اس دارم. نوشته خوب رسیدی؟ شب زنگ میزنم.

ساعت از ۹ گذشته. ساکمو میذارم تو کمد و درشو قفل میکنم. میخوام از اتاق بیرون برم که یادم میوفته کلید ندارم تا درو قفل کنم. میرم کنار پنجره. زمین چمن فوتبال شلوغه. یه سری دارن فوتبال بازی میکنن و یه سری کنار زمین نشستن. فرشاد رو میبینم زیر چراغ برق با چند نفر دیگه رو زیر انداز نشسته. دارن ورق بازی میکنن. منو میبینه و برام دست تکون میده. میگه بیا پایین. میگم کلید ندارم. روشو برمیگردونه طرف زمین بازی  و سمیرا که روی تاب نشسته و با تلفن حرف میزنه رو صدا میزنه. میگه برو برو بالا درو ببند که این خانوم بیاد پایین. سمیرا سرشو بالا میگیره و منو نگاه میکنه و برام دست تکون میده. از اتاق بیرون میام و پله هارو پایین میرم. سمیرا از در ساختمون میاد تو و همچنان با موبایل حرف میزنه.

میرم طرف فرشاد و بقیه. همه بلند میشن و سلام میکنن. خودمو معرفی میکنم و بهشون دست میدم. وحید سارا امیر نازنین سودابه و محسن و بچه هاشون لیلا کوچولو و برادرش سهراب و منیره خانوم.

موبایلم زنگ میزنه. از جمع جدا میشم و میرم طرف زمین بازی و رو تابی که سمیرا روش نشسته بود میشینم.

– الو ماهان؟

– سلام خوبی؟

– خوبم تو چطوری؟ کجایی؟

– خوبم. رسیدیم یونان. یالچین خبر داد رسیدی. دیشب بهت زنگ زدم خاموش بودی. کجایی الان؟

– کمپ. کی راه میوفتی؟

– فعلا معلوم نیست. این یارو خیلی داره لفتش میده. شاید پس فردا.

– ماهان تورو خدا مواضب خودت باش. خیلی نگرانم.

– مواظبم. تو مواظب خودت باش. یک هفته دیگه پیشتم عزیزم. باید قطع کنم. فعلا خدافظ

قطع میکنه و میگم خدافظ.

موبایل رو تو دستم فشار میدم و میرم سمت بقیه.

یک ماه بعد ماهان از کانادا زنگ میزنه و میگه کارامو زود درست میکنه تا برم پیشش.

بهش نمیگم که ۲ روز از ازدواج ِ صوری م با سعید میگذره و باید ۳ سال صبر کنم تا اقامت بگیرم.