باهم باشیم

Just another WordPress weblog


آلمان

این پادکست حاوی ِ چیزهایی از قبیل ِ کفش و سفر ِ خارجه میباشد

 

[audio:http://mer3.de/wp-content/uploads/2013/07/mer3.de_.mp3]

 

مود بورد و کانسپت بورد

Moodboardconceptboard

 

 

درست کردن ِ پروتوتایپ ِ کفش

prototype1

 

رنگبازی

colors

کفش کلکسیون

shoe

مخروط ِ نخی

IMG_1776 Kopie

 

لباسی که بافته و دوخته شد برای ِ کلکسیون ِ همگروهی‌م

baftani

 

 

روزهای ِ کفشی

ده روز ِ اول ترم ِ چهارم رو در مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کفش گذروندیم. ۵ روز تئوری و ۵ روز عملی. جالب بود و سخت. وقتمون هم اونقدری نبود که بتونیم آخرش یه جفت کفش ِ درست‌حسابی به عمل بیاریم ولی راه و روششو تا جایی که تونستن بهمون یاد دادن. فکر کنم طراحی و درست‌کردن ِ کفشای ِ نپوش رو ترجیح میدم.

IMG_0218 IMG_0237 IMG_0240 IMG_0270 IMG_0283 IMG_0305 IMG_0320 IMG_0363 IMG_0381

باز هم پست ِ صدادار

 

[audio:http://mer3.de/wp-content/uploads/2013/03/mer3.de-3.02.2013.mp3]

 

کلکسیون ِ میمیکری

Armband Kette Radio Kamera Keyboard

 

 

کلکسیون ِ بچه

Kinder kollektion

 

کلکسیون ِ برج ِ آزادی

SilverAzadi ring Bunt Azadi-silver

آزادی

 

 

 

یک پست ِ صوتی ِ دیگر در باب ِ دانشگاه

[audio:http://mer3.de/wp-content/uploads/2012/10/mer3.de_.mp3]

چیزهایی که نگفته بودم

درست یازده سال است که دیگر در ایران زندگی نمیکنم. در این سال ها هیچبار به ایران نرفته ام. به این فکر میکنم که در این یازده سال چه اتفاقاتی افتاده است. مسلمن اتفاقات زیادی افتاده است که هرکدامشان در زندگی من تاثیر گذاشته. فکر میکنم و خاطرات ورق میخورند و به عقب میروند به آن سال های اول که همه چیز جدید و سخت بود. ندانستن ِ زبان بزرگترین چالش ِ زندگی مان بود. آن روزهای مدرسه را یادم میاید. کلاسی میرفتم که نه کلاس درس بود و نه کلاس زبان. شاید چیزی بود از هردوی ِ اینها. چند بچه‌ی خارجی که هیچکدام زبان همدیگر را نمیفهمیدند. الان که فکر میکنم میبینم من هیچوقت همکلاسی فارسی زبان نداشتم. شاید اگر در شهر بزرگتری زندگی میکردیم این اتقاق میوفتاد. از بچه‌های کلاس میگفتم. ترک زبانی که به من اعداد را یاد میداد و روس‌زبانی که به او رنگ‌ها را یاد میدادم. معلمی که هرروز به ما دیکته میگفت تا گوشمان را با کلمات آشنا کند. دیکته‌هایی که تصحیح نمیشدند. بعد از چندماه به کلاس هفتم رفتم. البته قبلش از من امتحان ریاضی گرفتند و تصمیم گرفتند مرا به کلاس هفتم بفرستند. شاید هم به خاطر این بود که شش سال را در ایران درس خوانده بودم. وقتی که به کلاس آلمانی‌ها رفتم هم چیز زیادی از زبانشان نمیدانستم. من هیچوقت درست حسابی و از اول زبان آلمانی را یاد نگرفتم. هرچه بود از کشف‌هایِ خودم در مکالمات ِ روزمره و کوچه خیابان بود. انشا مینوشتم در حالی که دستور زبان ِ آلمانی را بلد نبودم. همه چیز در آلمانی جنسیت دارد که با پیشوندش مشخص میشود. تا به امروز جنسیت ِ خیلی از کلمات را نمیدانم و اقلب پیشوندش را طوری میگویم که شنیده نشود.

کمپ پناهندگی را به یاد میاورم. پر فراز و نشیب ترین روزهای ِ عمرم. هرروزش ماجرایی داشت. زندگی کردن با هفتصد نفر آدم ِ دیگر از فرهنگ‌های ِ دیگر پرماجرا خواهد بود.

به اتاقمان فکر میکنم. یک اتاق ِ بیست و پنج متری برای ِ یک خانواده. دستشویی و حمام ِ مشترک با هم‌طبقه‌ای هایمان که تعدادشان به سی نفر هم میرسید.

بهترین دوست‌های زندگی‌ام را در همان راهروهای ِ کمپ پیدا کردم. توی ِ آن محوطه‌ی عظیم که زمانی اردوگاه ِ فرانسوی‌ها بود. توی ِ آن باند ِ هلی‌کوپتر که زمین ِ بازی‌مان بود.

خریدهای ِ هفتگی  در روزهای ِ زوج با بن‌های ِ پانصد امتیازی که در یک فروشگاه ِ پنجاه متری خرج میشد.

اقامت‌های ِ سه ماهه و اجازه‌ی عبور و مرور تا شعاع ِ سی کیلومتری.

و چیزهای ِ دیگری که مدت‌ها بود یادشان نکرده بودم.

در کنار اینها ماجرای ِ دادگاه‌ها و نامه‌هایِ وکیل و آن منتظر ماندن‌هایِ طولانی و نامه‌های ِ چهل صفحه‌ای و جواب‌های منفی و ترک‌خاک و درخواست‌های تجدید ِ نظر و…

یادم میاید یکبار در زنگ تعلیمات اجتماعی جلویِ تخته ایستادم و برای ِ معلم و همکلاسی‌هایم درباره‌ی شرایط زندگی ِ یک پناهنده در آلمان سخنرانی کردم که منجر به باز ماندن ِ دهان ِ سی نفر آدم شد. هرگز فکرش را هم نمیکردند کنار ِ گوششان همچین چیزهایی وجود داشته باشد. درک نمیکردند همکلاسی‌شان برای ِ آمدن به اردو باید به اداره‌ای برود و اجازه بگیرد. نمیدانستند روزهای ِ امتحان کلید ِ کافه‌ی کمپ را میگیرد تا بتواند در آرامش درس بخواند چون در یک اتاق ِ ۲۵ متری که چندنفر دیگر هم زندگی میکنند نمیشود برای ِ امتحان درس خواند.

در همین شرایط عجیب و غریب موفق شدم وارد دبیرستان شوم. کاری بس شق القمر بود چرا که کم اتفاق می‌افتد دانش‌آموزی از آن مدل مدرسه بیشتر از ۹ کلاس درس بخواند. دانش‌آموزان ِ آن مدل مدرسه بعد از کلاس ِ نهم دنبال کار میروند. برای ِ همین خیلی به هتل شباهت دارد. این را وقتی به دبیرستان رفتم فهمیدم. کنار بچه‌هایی که از آن مدل مدرسه نبودند و چیزهای ِ دیگری از ریاضی و فیزیک و شیمی میدانستند که من تا به حال به گوشم هم نخورده بود. سخت‌ترین دبیرستان را هم انتخاب کرده بودم. دبیرستانی که درس‌های اصلی‌اش برق و مقاومت‌مصالح بود. همین مسئله باعث شد تا سه سال را در چهار سال تمام کنم و دیپلم بگیرم. در بین ِ همسن و سالهایم در کمپ دومین نفری بودم که دیپلم میگرفت و اولین نفری که به دانشگاه رفت. همیشه از این اتفاق ذوق زده‌ام.

یکی دوسال ِ پیش که به کمپ‌مان سر زدم از آن پنج ساختمان‌ِ غول پیکر فقط یکی باقی مانده بود. با پرس و جو فهمیدم به گروه‌های ِ موسیقی اجاره میدهند برای ِ تمرین. از بس که آنجا از همه جا دور بود و صدایش به جایی نمیرسید.

نگهبانی را هم خراب کرده بودند. همانجایی که از غریبه‌ها کارت‌شناسایی میخواست و به مهمان اجازه نمیداد بیشتر از ساعت ِ ده ِ شب بماند. همانجایی که به سگ‌ش یواشکی غذا میدادیم.

از اینکه عکسی از کمپ‌مان ندارم ناراحتم. دیگر هم که چیزی برای ِ عکس‌گرفتن وجود ندارد.

با دوست‌هایم قرار گذاشته بودیم سال‌ها بعد به آنجا برویم و به بچه‌هایمان نشان دهیم تا ببینند نوجوانی ِ مادر و پدرهایشان در کجا سپری شده. برای ِ همین مناسبت روی ِ دیوارهایش را یادگاری مینوشتیم . دیوارهایی که محل ِ ثبت ِ عشق‌هایمان هم بودند. فلانی عاشق ِ فلانی است. یا فلانی بعلاوه‌ی فلانی مساوی است با قلب.

اولین بار در همین کمپ عاشق شدم. عاشق ِ یک پسر ِعراقی که دوچرخه‌سواری در محوطه‌ی کمپ باعث و بانی‌اش بود و قرارهای ِ کنار ِ پنجره‌ای و حرف زدن با دست‌ها. این عشق‌ها کوتاه بودند و با آمدن ِ اتوبوس ِ جدید و پناهنده‌های ِ جدید امکان داشت تمام شوند.

شاید روزی سراغ ِ دفترخاطرات‌های ِ آن روزهایم بروم که همه چیز را با جزئیاتش نوشته ام.

بعد از اینکه از کمپ ِ پناهندگی بیرون آمدیم تا امروز ارتباطم را با پناهنده‌ها قطع نکرده‌ام. تا قبل از دانشگاه با جایی کار میکردم که به پناهنده‌ها کمک میکرد. برای ِ ترجمه با خیلی‌هایشان به دکتر و بیمارستان رفتم. حرفهای ِ وکیلشان را برایشان ترجمه کردم و در پیدا کردن ِ خانه یا کار همراهشان بودم. الان هم اگر فرصتش پیش بیاید دوست دارم از این کارها بکنم چون که میدانم شروعِ زندگی در یک کشور ِ دیگر خیلی سخت است و داشتن ِ راهنما یا یک دستی برایِ اینطور کمک‌ها خیلی با ارزش است.

چند وقت پیش برای ِ اولین بار رفته بودیم سفارت ِ ایران برای ِ عکس‌دار کردن ِ شناسنامه‌هایمان و گرفتن ِ کارت‌ملی. آن آقای ِ سفارت از مامان پرسید حالا ارزشش را داشت این همه سختی کشیدن؟ مامان یک چیزهایی درباره‌ی آینده‌ی ما گفت. کاری ندارم مامان چی جواب داد ولی الان که خودم به این سوال ِ آقای ِ سفارت فکر میکنم میبینم که جوابش فقط یک جمله است: ارزشش را داشت. درست است که سالهاست از کشور و عزیزانم دور مانده ام. و درست است سختی‌های زیادی را تحمل کرده ام. درست است یک پناهنده‌ام و رنگ ِ پاسپورتم هنوز آبی‌ست. ولی با همه‌ی اینها فکر میکنم چیزهایی که در این سالها تجربه کرده‌ام ارزشش خیلی خیلی زیاد است. اگر نمی‌ماندیم و مثل خیلی‌ها برمیگشتیم و آن اتفاق‌ها برایمان نمی‌افتاد من آدمی که الان هستم نمیشدم. من این آدم را دوست دارم.

پادکست‌طوری

[audio:http://mer3.de/wp-content/uploads/2012/05/mer3.de-26-Mai-2012.mp3|titles=mer3.de – 26-Mai-2012]

 

این اون کفشه که گفتم :

اینم مودبورد و کانسپت بورد و طرحام :

اینم تعریف ِ یونی‌سکس :

http://en.wikipedia.org/wiki/Androgyny

 

اینم اینایی که گالوانیزه کردم:

خوابگاه ـ یک پست ِ ویدئویی

ترم ِ اول تموم شد. همزمان به خوابگاه منتقل شدم. خسته شده بودم از قطارسواری.

ننویسم بهتره. بقیه‌ش رو تو این ویدئو ببینید و بشنوید..

خوابگاه

اندراحوالات ِ دانشگاه / یک پُست ِ صوتی

بشنوید:

[audio:http://mer3.de/wp-content/uploads/2011/12/Weblog.mp3|titles=اندراحوالات دانشگاه]

 

 

 

 

 

دانشجو شدم! ـ هفته‌ی اول

تو نامه‌ی قبولی نوشته بود سه‎‌‌شنبه (۴ اکتبر )  مراسم ِ خوش‌آمدگویی ِ ترم‌اولی‌ها (جشن ِ شوکوفه‌ها) برگزار میشه.

تا شهری که دانشگاه قرار داشت یک ساعت تو راه بودم. توی ِ اتوبوس یکی از دخترایی  که تو امتحان ِ ورودی باهم آشنا شده بودیم رو دیدم و از اینکه تنها نبودم خوشحال شدم و زود رفتم طرفش و باهم راه افتادیم به طرف ِ سالن. چشممون دنبال ِ قیافه‌های ِ آشنا بود ولی از هرکی که بهش میومد از بچه‌های ِ Accessory Design یا حداقل Mode باشه میپرسیدیم تیرمون به سنگ میخورد. تو چهره‌ی همه میشد دید که هنوز باورشون نشده چه اتفاقی افتاده. همه مات و مبهوت بودن.

ساعت ۱۱ همه‌ی ترم اولی‌ها تو سالن همایش جمع شدیم تا رئیس ِ دانشگاه ِ فورتسهایم بهمون خوش‌آمد بگه. مراسم با قطعه‌ی معروف ِ “قیاس ِ انگشتری” از نمایشنامه‌ی ناتان ِ خردمند شروع شد. بعد رئیس دانشگاه برامون حرف زد و بعدش شهردار سخنرانی کرد و در آخر هم ۲تا از تشکل‌های ِ مهم ِ دانشجویی خودشون رو معرفی کردن. یکی از این تشکل‌ها که کارش برنامه‌ریزی ِ جشن و شادی و خوش‌گذرونی ِ دانشجوهاست بهمون گفت که توی ِ ماه ِ نوامبر پارتی ِ جدیدی‌ها برگزار میشه که خود ِ ترم‌اولی‌ها مسئول ِ برنامه‌ریزی‌ش هستن. ینی ما! هرکی که آماده‌ی همکاری بود باید اسمشو تو لیست مینوشت. منم مثل ِ یک دانشجوی ِ جوزده‌ اسممو تو قسمت ِ طراحی ِ مراسم نوشتم.

نماینده‌هایی از ترمای ِ بالاتر ِ هررشته  راهنمامون شدن و دانشگاه رو بهمون نشون دادن. نفری یه کیسه هم بهمون دادن که توش یه بطری آب‌جو و هله‌هوله و یه سری مجله و اطلاعات و البته یک‌عدد کاندوم وجود داشت.

از بانک و بیمه هم اومده بودن و غرفه‌ی “بیاید با ما آشنا بشید” راه انداخته بودن.

بعد از این مراسم گروه گروه شدیم تا جاهای ِ دیدنی ِ شهر ِ نچندان زیبای ِ فورتسهایم رو بهمون نشون بدن. رئیس ِ موزه‌ی جواهرات ِ فورتسهایم راهنمای ِ گروه ِ ما بود. پیاده راه افتادیم تو شهر و به تاریخ ِ شهر گوش فرا دادیم. شهری که تو جنگ ِ جهانی ِ دوم با خاک یکسان شده بوده و تو ۱۰سال دوباره ساختنش که این با عجله ساختن رو میشه تو معماری ها و خیابون‌سازی‌هاش مشاهده کرد.

بعدش با آلیسا ( همون که تو اتوبوس دیدمش و تمام ِ مدت باهم بودیم) رفتیم خوابگاه. از اونجایی که منم تصمیم دارم مجبور نباشم هرروز ۲ساعت رو تو قطار و تراموا و اتوبوس بگذرونم و مهم‌تر از اون بالاخره مستقل شم و زندگی ِ دانشجویی ِ واقعی رو آغاز کنم ازش کلی اطلاعات در این مورد گرفتم.

ساعت ۹ شب آماده شدیم و به کلابی رفتیم که قرار بود اونشب آغاز ِ سال ِ تحصیلی رو جشن بگیره و اونجا با چندنفر دیگه از هم‌رشته‌ای‌هامون بیشتر آشنا شدیم.

ساعت ۱۲ شب وقتی که دیگه جایی برای ِ تکون خوردن نبود (چه برسه به رقصیدن) کلاب رو ترک کردیم.

فرداش روز ِ ثبت‌نام بود. مدارکی مثل ِ گزارش ِ کارآموزی و کارنامه‌ی کارآموزی و کارت ِ بیمه و قبض ِ شهریه و .. تحویل دادیم و پرونده‌دار شدیم.

کارت ِ دانشجویی و برنامه‌‌ی کلاس‌هارو بهمون تحویل دادن و رسمن دانشجو شدیم! در پوست ِ خودمون نمیگنجیدیم. اول از همه شماره‌دانشجویی‌مو حفظ کردم.

بعدش به کتابخونه‌ی دانشگاه رفتیم تا اکانت‌مون رو فعال کنیم. از این به بعد همه‌ی ایمیل‌ها از طرف ِ دانشگاه رو تو این اکانت دریافت خواهیم کرد. هنوز هیچی نشده ۷تا ایمیل داشتیم!

بعد از کاغذبازی ها به دانشکده‌ی فنی و حقوق رفتیم که از دانشکده‌ی ما (طراحی) ۱۰دیقه با اتوبوس فاصله داره. اونجا اینفوبازاری(infobazar) بود که با تشکل‌های ِ دانشجویی ِ زیادی آشنا شدیم که هرکدوم مسئول ِ چیزی بود. تو یکی از این گروه‌ها برای ِ کلاس زبان و یوگا ثبت‌نام کردم. (در راستای ِ جوزدگی ِ یک دانشجوی ِ ترم‌اولی)

قرار شد ساعت۷شب همه‌ی دانشجوها در جایی جمع شن تا مراسمِ Pub Crawl هم برگزار بشه. در این مراسمِ محبوب که اولِ هرترم برگزار میشه ترم‌بالایی‌ها کلاب‌ها و بارهایِ شهر رو به ترم‌اولی‌ها نشون میدن و تویِ هر بار یا کلابی که میرسن نیم‌ساعتی توقف میکنن و به عیش‌و نوش میپردازن تا سنت‌هارو اجرا کنند با تخفیف ِ ویژه.

از اونجایی که هیشکی از بچه‌های ِ طراحی رو پیدا نکردیم با دانشجوهای ِ مکانیک همراه شدیم. خوش گذشت.

فرداش کلاس داشتیم. معرفی ِ کارگاه ِ طلاسازی. البته خب با آلیاژ کار کردیم فقط. از ساعت ِ ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر مشغول به اره کردن و سوراخ کردن و سوهان زدن بودیم. البته در این میان برای ِ اولین بار به عنوان ِ دانشجو توی ِ سلف ِ دانشگاه ناهار خوردیم!

روز ِ بعد هم به همین منوال بود با این فرق که آلیاژش سخت‌تر بود و با اره‌ی کلفت‌تری کار کردیم. از کتف تا نوک ِ انگشت ِ دست ِ چپم هنوز درد میکنه ولی از نتیجه راضیم. تجربه‌ی شیرینی بود.

خوشحال‌کننده‌ترین قسمت ِ داستان اونجایی بود که فهمیدم از ۲۵نفری که تو امتحان ِ ورودی شرکت کردن فقط ما ۱۳ نفر قبول شدیم! هنوزم باورم نمیشه.

و اینگونه بود هفته‌ی اول ِ دانشگاه.

اینم چندتاعکس از آنچه گذشت:

سخنرانی ِ رئیس ِ دانشگاه

خود معرفی کنی ِ تشکل ِ جشن و شادی ِ دانشجویی و برنامه‌ریزی ِ ترم‌اولی‌هاپارتی

مطیعانه به دنبال ِ راهنماهامون راه میرفتیم

ساک ِ حاوی ِ بطری ِ آب‌جو و غیره

دانشجویانِ پایبند به اصول که جمع شدند برن تور ِ گردشگری ِ کلاب‌ها و بارها

اشاره به خطوط ِ خیلی صافی که اره کردم

نمونه‌ای از یک دانشجوی ِ جان بر کف در راه ِ علم و دیزاین

۷ساعت ِ تمام مشغولش بودم. کم الکی نیست

دانشگاه قبول شدم !

۳۰ آپریل ۲۰۱۱

مهلت تموم شد. باید همه‌ی نمونه‌کارهامونو تحویل ِ دانشگاه میدادیم. ۳۰تا نمونه‌کار آماده کردم. خودم شخصن بردم دانشگاه و تحویل دادم. یکماه پیش وقتی رفته بودم دانشگاه شنیدم که از ترم ِ بعدی یک رشته‌ی دیگه هم اضافه میشه و شرکت‌کننده‌های ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میتونن همزمان در این رشته هم شرکت کنن. من که دیدم تمایلاتم به این رشته‌ی جدید بیشتره برای ِ Accessoire Design هم اسم‌نویسی کردم.

۱۳ می ۲۰۱۱

جواب ِ دانشگاه اومد. رشته‌ی طراحی لباس قبول نشدم. ۶نمره برای ِ راهیابی به مرحله‌ی عملی لازم بود که من ۵ شدم.  تو رشته‌ی Accessoire Design امتیاز ِ کافی رو اوردم و به امتحان ِ ورودی دعوت شدم.

۳۱ می ۲۰۱۱

همراه با یک عالمه ورق ِ A2 و مدادهای ِ طراحی و آبرنگ و مدادرنگی و چسب و قیچی همراه با بقیه‌ی “شاید دانشجو بشویم” ها وارد ِ سالن ِ امتحان شدم. دور تا دور نشستیم. وسط ِ سالن چندتا سه‌پایه‌ی نقاشی که به صورت ِ خیلی بی‌رحمانه‌ای به هم گره خورده بودن همراه با یک میز ِ کوچیک که روش یه صندلی ِ چرخدار بود وجود داشت و روش استوانه‌ی شیشه‌ای که روش مجسمه‌ی مریم ِ مقدس چیده شده بود. اونطرف تر هم یک استوانه‌ که روش حجم ِ بزرگی کاغذ ِ مچاله شده وجود داشت.

ازمون خواستن تو ۶۰ دقیقه ۴ تا طرح از این صحنه طراحی کنیم. من موفق نشدم طرح ِ چهارم رو تموم کنم. ۳تای ِ قبلی هم به نظرم افتضاح شد.

بعد باید از این صحنه ۳ تا طرح ِ گرافیکی میکشیدیم. ۵۰ دقیقه وقت داشتیم. من ۴ تا طرح کِشیدم.

بهمون گفتن میتونیم به  سالن ِ غذاخوری ِ دانشگاه بریم و ناهار بخوریم.

وقتی برگشتیم بهمون گفتم با رنگ از این خرت و پرتا نقاشی کنید. ۶۰ دیقه وقت داشتیم ۴ تا کار آماده کنیم.

توی ِ ۱۰ دقیقه هم باید یه درخت میکشیدیم.

قسمت ِ اول تموم شد و بعد از نیم ساعت پروفسورهای ِ این رشته وارد ِ سالن شدن. ازمون خواستن یک MUST HAVE طراحی کنیم. من بدون ِ لحظه‌ای فکر کردن یه بولینگ‌بگ طراحی کردم.

بعدش قسمتی از یک روزنامه رو برامون خوندن که مربوط میشد به فیلم ِ دزدان ِ دریای ِ کارائیب و پنه‌لوپه‌کروز و جشنواره‌ی کَن و در آخر ازمون خواستن برای ِ پنه‌لوپه‌کروز یه لباس ِ مراسم ِ فرش ِ قرمز طراحی کنیم. اینبار هم بدون ِ فکر کردن قرمز رو برداشتم و پونصدهزار تا گل ِ رز کشیدم که  بشه دامن ِ لباس ِ شب ِ پنه‌لوپه.

ناگهان در باز شد و یکی با یه عالمه کاغذ وارد ِ سالن شد. بهمون گفتن باید با اینا یه Accessoire برای ِ لباسی که طراحی کردیم درست کنیم. وقت برای ِ فکر کردن نداشتم پس سریع دست به کار شدم و یه کیف ِ دستی ِ کوچیک درست کردم.

و بالاخره بعد از ۷ساعت طراحی و نقاشی و کاردستی از سالن اومدم بیرون.

۱ ژوئن ۲۰۱۱

ساعت ۳ برای ِ مصاحبه دعوت شدم دانشگاه. همراه با ۳ نفر ِ دیگه وارد ِ سال شدم. دوتا از پرفسورها اونور ِ میز نشسته بودن و ازم سوال پرسیدن. اینکه چه انتظاراتی از دانشگاه و این رشته دارم؟ اینکه ۱۵سال دیگه خودمو کجا میبینم؟ اینکه دوست دارم تو کدوم قسمت ِ این رشته تمرکز ِ بیشتری داشته باشم؟ بعد درمورد ِ طرحای ِ دیروز حرف زدیم. توضیح دادم که چرا این و این و این رو طراحی کردم. از تصوراتم گفتم و بعد از ۲۰ دیقه گپ‌وگفتگو از دانشگاه اومدم بیرون.

۴ ژوئن ۲۰۱۱

با صدای ِ خواهری از خواب بیدار شدم. گفت از دانشگاه نامه اومده. اول پاکت رو گرفتم دستم سبک‌سنگینش کردم که شاید از وزنش بفهمم قبول شدم یا نه و به آروم‌ترین حد ِ ممکن در ِ پاکت رو باز کردم.

باورم نمیشه. به یکی از اهداف ِ بزرگم رسیدم. قبول شدم!

کنجکاوم بدونم آینده چی برام میاره.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress