باهم باشیم

Just another WordPress weblog


اردو

سفرنامه ی فرانسه – قسمت ِ یکی مونده به آخر

امروز صبح چون ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم حس ِ دوش گرفتن نداشتم و زودی حاضر شدم و با سلینا و لیزا رفتم پایین برای صبحونه و بعدشم نمیدونم چرا دوباره حاضر شدیم تا راه بیوفتیم به سوی ِ پل ِ Pont du Gard . از اونجایی که محل سکونت ِ ما جایی بود نزدیک ِ خدا باید ۲ ساعتی تو اتوبوس میشستیم و طرح ِ صندلی های ِ اتوبوس رو به شلوارمون میگرفتیم تا برسیم به جایی که باید.

جناب ِ راهنما مریض بودن و نیومدن و ما مجبور به بازدید خسته کننده ترین موزه ی عالم شدیم که مربوط بود به آب و کانال و پُلسازی و این چیزایی که من ِ نامعمار درکش نمیکردم شاید.

بالاخره دوتا خانوم ِ باشخصیت مارو همراهی کردن تا پُل ِ ۲۰۰۰ساله ای که رُم ها ساخته بودن و چقدر هم زیبا و محکم ساخته بودن که سالم ترین پُلی بود که مونده بود از اون قرن ِ یکم و ای ول داشت. حالا این که تصویه ی تمام ِ آب ِ شهر رو این پُل انجام میداد بماند.

گفت به گروه های ۲۰تایی تقسیم شیم تا از روی پل رد بشیم چون نریزه یه وخت پُل و خراب شه و بیا و درستش کن.

از تونل ِ تاریکی رد شدیم و وقتی رد شدیم و رسیدیم اونور ِ درّه که قبلا رودی بود خروشان تازه فهمیدم اصلا حسّ نگرفتم هنگام ِ عبور از ۲۰۰۰سال تاریخ.

راه افتادیم به سوی ِ شهر ِ Montpelier

بارون گرفت و شانس که نداریم و زیر بارون دنبال رستورانی گشتیم تا چیزی بخوریم که بینهایت گرسنه بودیم طبق ِ معمول و راه رفتیم تو اون کوچه های ِ باریک و تنگ و پر از مغازه که لذت بردم و عکس گرفتم و دوست داشتم اونجارو! جون میداد برای قدم زدن با یار در دوران نامزدی :))

به فست فودی که فحشش میدم همیشه قناعت کردم و ساعت ۵ راه افتادیم به نقطه ی کوری که توش سکونت داشتیم.

چمدونمو بستم تا حدودی و رفتیم شام و گفتند فردا ساعت ۹ صبح چمدونارو ببریم تحویل راننده اتوبوسمون بدیم تا بار رو ببنده و ۹:۳۰ راه بیوفتیم.

بعد از شام تو راهروهای ِ هتل ویلون بودیم و یه ذره اینجا یه ذره اونجا و … آخر ِ شب معلم ها و ۲ تا از بچه هارو تو سالن مطالعه گیر اوردیم که داشتن بازی میکردن و من و لیزا همراهشون شدیم. یکی از بازی های ِ مورد علاقه من! گروه های ِ دونفری و چندتا آدمک و یه دونه تاس و یه عالمه کارت که توش چیزهایی رو نوشته بود که باید نقاشی میکردیم و همگروهیمون حدس میزد اون چیه و اگر درست بود اجازه داشتیم تاس بندازیم.

خیلی خندیدیم. مثلا من باید کوبا رو نقاشی میکردم یا یکی باید قهر کردن رو نقاشی میکرد یا … خیلی خوب بود.

قرار بود بریم دیسکو که نرفتیم و غصه خوردم خیلی.

سفرنامه فرانسه – قسمت چهارم

امروز میتونستیم بیشتر بخوابیم چون میتونستیم دیرتر بیدار شیم و من ساعت ِ ۸:۳۰ بیدار شدم و ۹ سر ِ میز بودم دوش گرفته و حاضر و آماده چرا که قرار بود بریم شهر بندری ِ Sete. چون راننده نداشتیم خودمون با اتوبوس خطی رفتیم و همه هم نیومدن چون که هوا بارونی بود و باد و طوفان حتی.

۱۰ و نیم بود شاید که راه افتادیم و یه راست رفتیم به بازار روز که منو بُرد به ایران و بازارچه ی ولیعصر و بوی ِ ماهی و سبزی و گوشت و میوه.

بارون بد میبارید. نه اینکه دوست نداشته باشم بارون رو. نه. برای ِ گردش توی شهر بد بود هوا. برگشتیم زود هتل و تو لابی نشستیم و کارت بازی کردیم و بعدش که بارون بند اومد رفتیم خرید و کلیسا و عکس انداختم از داخل کلیسا که تاتیانا گفت با فلاش عکس نگیر که خوب نیست. آخر هم نفهمیدم چرا عکاسی از داخل یه کلیسا بی احترامی حساب میشه.

رفتیم اتاق ِ سونیا و تاتیانا و آنا و کارمن و تنها کانالی که به زبان آلمانی بود رو نگاه کردیم که یه دادگاه خانواده بود و چقدر هم حرف زدیم درموردش که مثلا اگر من روزی بفهمم بچه م تو بیمارستان عوض شده هرگز حاضر نمیشم بچه ی ناتنی م رو که بزرگش کردم رو با بچه ی تنی م که چیزی ازش نمیدونم عوض کنم.

کارت پستالی که خریده بودم از قلعه رو برای مامان اینا پست کردم با اینکه میدونستم خودم زودتر میرسم به دستشون. ادامه ی روز رو هم تو اتاق نشستیم و کارت بازی کردیم.

شام رو هم که بهتر بود از شب های قبل خوردیم و همه زود رفتن تو اتاقاشون تا از بازی ِ فوتبال ِ جام باشگاه ها عقب نمونن که مهم نبود برام و با لیزا و آدریان نشستیم تو اتاق مطالعه ی هتل و پاسور بازی کردیم و حرف زدیم تا آخر شب اما بقیه بعد از بازی مراسم ِ زکریا برگزار کردن و موسیقی و پروسه ی عاصی کردن ِ ساکنین ِ هتل.

سفرنامه ی فرانسه – قسمت سوم

صبح زودتر بیدار شدیم و صبحانه هم زودتر خوردیم و بنابراین زودتر هم راه افتادیم به مقصد ِ Carcassonne که شهری تاریخیه و یک ساعت و نیم تو راه بودیم. خانوم ِ آلمانی ای که گفت عشق اونو به فرانسه کشونده برامون از تاریخ ِ قلعه ی بزرگ و زیبای ِ کارکاسون گفت و نشون داد همه ی سوراخ سمبه های ِ اونجارو و عکس گرفتم. بعد از یک ساعت سخنرانی های ِ خانومه آشنا شدیم با یه خانوم ِ مسن ِ فرانسوی ِ بانمک که برامون به فرانسوی بقیه ی قلعه رو نشون داد و از معماری ش گفت و تاریخشو و خیلی چیزهای ِ دیگه که یادم نیست مثل حرفای ِ همون خانوم ِ آلمانی.

بعد از یکساعت و نیم راه رفتن و گوش دادن و عکس گرفتن گروه گروه شدیم تا بریم غذایی بخوریم و ساعت ۴ برگردیم به اتوبوس. ۹ نفر شدیم و جستجو آغاز شد. رستوران های زیادی رو سر زدیم و هربار یکی غُری میزد به قیمت ها یا نوع غذاها یا میز صندلی ها یا قیافه ی گارسون یا رنگ ِ دیوار ِ رستوران یا منظره ی رستوران یا … بالاخره تو یه خیابونی که Getho ای بود برای خودش رستورانی یافتیم که غذای ِ چینی هم داشت و خوشحال شدیم که چه قیمت ِ مناسبی تو این شهر توریستی ِ گرون! نکته ی مثبت ِ دیگه ش تسلط ِ خانوم ِ چینی به زبان ِ شیرین ِ آلمانی بود و ما چه ذوق کردیم.

پیش غذای ِ عالی و غذای ِ عالی تر و دسر ِ از همه ی اینا عالی تر مارو به وجد اورد و هرچی پول اضافه داشتیم انعام دادیم و داشتیم شاخ درمی اوردیم وقتی خانوم ِ چشم بادومی برگشت گفت این انعام ها زیاده برش دارید برای خودتون و بهمون آبنبات داد. پول هارو گذاشتیم روی ِ میز و از رستوران بیرون اومدیم تا برگردیم سمت ِ اتوبوس و به بقیه پُز ِ غذایی که خورده بودیم رو بدیم.

وقتی برگشتیم هتل و شام رو گذاشتن جلومون خوشحال شدیم که سیر بودیم. معلم ها گفتن درباره ی غذا با آشپزخونه صحبت میکنن در روزهای آینده.

بعد از شام نزدیک به ۵۰ نفر از بچه ها جمع شدیم تو لابی ِ هتل تا بازی ِ قاتل رو شروع کنیم.

توضیحی درباره ی بازی ِ قاتل: اسامی ِ شرکت کنندگان روی ِ کاغذهایِ جداجدا نوشته میشه. هر شرکت کننده یه کاغذ میکِشه و به کسی هم نشون نمیده اون کاغذ رو. اسمی که روی ِ کاغذ نوشته شده مقتول میباشد. ینی مثلا روی ِ کاغذی که برداشتم نوشته آنا. من باید تلاش کنم تا آنا رو بکشم. نحوه ی قتل هم اینطوریه که تو و مقتول باید تو یه مکانی باشید که هیچ کدوم از شرکت کننده ها اونجا حضور نداشته باشن. و با نشون دادن ِ اون کاغذ به هدف طرف به قتل میرسه و باید کاغذی که تو دستشه رو بهت بده و اون شخص ِ نوشته شده تو کاغذ میشه طعمه ی تازه ی تو. در آخر هم هرکی نفرات بیشتری رو به قتل برسونه برنده ی بازی به حساب میاد.

دیگه هیچکس تنهایی از جاش تکون نمیخورد و همه گروه گروه یا حداقل ۲تا ۲تا تردد میکردن. آسانسور که شده بود قتلگاه و بهترین مکان برای ِ شکار کردن ِ طعمه. خوبی ِ این بازی این بود که مزاحمتی در کارهای ِ روزمره ت ایجاد نمیکرد و ما کار ِ خودمونو میکردیم و مراقب بودیم جایی نریم تنها. بدشانس هایی که قاتلشون هم اتاقی شون بود زود به قتل میرسیدن. من از شکار کردن ِ طعمه ی خودم ناامید شده بود چون تنها گیرش نمی اوردم و فقط مراقب بودم خودم به قتل نرسم که در یک بی ملاحظگی تنهایی تو راهرو های هتل قدم زدم و دیدم که دونفر دارن منو تعقیب میکنن. ترسیدم و به داخل اولین اتاقی که درش باز بود رفتم که پسر ها نشسته بودن و گیتار میزدن. در زدن و چون خیلی خوشخیالم فکر کردم اینها دونفر بودن پس برخلاف ِ قانون ِ بازیه. درو باز کردم و کاغذی رو که اسمم روش نوشته شده رو جلوی صورتم دیدم و فهمیدم نفر ِ دوم قبلا به قتل رسیده بوده پس حساب نمیشه و من جلوی ِ در کشته شدم و طعمه م رو به قاتلم تقدیم کردم.

خلاصه که تا همدیگرو میدیدم میپرسیدیم؟ زنده ای هنوز؟ و مقتولین نحوه ی به قتل رسیده شدنشون رو با آب و تاب و خنده برای هم تعریف میکردن.

آخر ِ شب تو کوچه های تاریک و خلوت قدم زدیم چندنفری و من برگشتم هتل و رفتم اتاق ِ لُرنس و فیلیپ و نیکلاس که لیزا و سلینا هم اونجا بودن و لرنس گیتار زد و حرف زدیم و نوشیدیم و سلینا مست کرده بود و پرحرف شده بود.

نزدیکای ساعت ۳ بود که گفتیم دیره و رفتیم اتاق ِ خودمون و خوابیدیم و بقیه هنوز در حال عاصی کردن ِ پیرمرد پیرزن های ِ مقیم ِ هتل بودن.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress