باهم باشیم

Just another WordPress weblog


اروتیک

دلتنگی ِ لـُخت

به تعداد ِ بازکردن ِ تمام ِ دکمه‌های ِ پیراهنت تنگ شده برایت دلم

خوابیده بودیم باهم

پیراهن مردونه ش رو میپوشم و از اتاق خواب بیرون میام. میرم تو آشپزخونه و تو کابینت ها دنبال قهوه میگردم و وقتی پیداش میکنم قهوه جوش رو روشن میکنم و فنجونی برمیدارم و منتظر میشم.

قهوه میریزم و میشینم روی صندلی و آرنج هامو میذارم روی میز و قهوه مینوشم و فکر میکنم به مردی که پشت ِ اون در خوابیده روی ِ تخت.

چندسال گذشته؟ ۵ سال شاید.

.

یه صبح ِ سرد ِ پاییزی اومده بود توی کافی شاپ و قهوه سفارش داده بود و روزنامه خونده بود. براش قهوه برده بودم و نگاهم کرده بود و لبخند زده بود و لبخند زده بودم.

روز ِ بعد هم قهوه خواسته بود و روزنامه خونده بود مثل روزهای بعد و بعدتر.

اون روز که بارون باریده بود بیشتر مونده بود توی کافی شاپ و بینایی ِ ساراماگو رو خونده بود و وقتی دومین قهوه رو برده بودم براش گفته بودم کوری قشنگ تره و گفته بود چون شما میگی شک ندارم که کوری قشنگ تره و بسته بود کتاب رو و خندیده بودم.

روز بعد اسمم رو پرسیده بود و گفته بودم و به زبان فارسی گفته بود حدس میزدم ایرانی باشی و تعریف کرده بود از چشم هام.

یک هفته نیومده بود و نگران شده بودم و وقتی روز هشتم سر ساعت همیشگی قهوه سفارش داده بود پرسیده بودم کجا بودید و خندیده بود و گفته بود سفر. تعریف کرده بود از ونیز و قایق ها و دریا. گفته بود وکیل شرکتیه که قطعات اتوموبیل میفروشه و سفر زیاد میره باید.

روز بعد که یکشنبه بود با گرم کن ورزشی اومده بود و شیرگرم خواسته بود. گفته بودم که شب ها میدوم و خوشحال شده بود و پیشنهاد داده بود باهم بدویم.

هرشب ساعت ۸ روی پل میدیدم همدیگر رو و می دویدیم و مینشستیم روی نیمکت کنار رودخونه و حرف میزدیم و دوباره میدویدیم و روی پل از هم جدا میشدیم.

.

.

برنامه ی صبح ها ادامه داشت با قهوه و روزنامه و گاهی گپی اگر خلوت بود.

چندماه گذشته بود؟ خاطرم نیست.

.

زمستون بود و نمیدویدیم هرشب. دعوتم کرده بود به کنسرت یونانی که خواننده دوستش بود. قبول کرده بودم و شب دنبالم اومده بود و تعریف کرده بود از لباس و آرایش ِ موهام.

با سارا آشنام کرده بود که مادرش یونانی بود و پدرش ایرانی و صدای خوبی هم داشت. سارا خونده بود و ما نوشیده بودیم و رقصیده بودیم باهم.

آخر شب دعوتم کرده بود به خونه ش و پذیرفته بودم و خوابیده بودیم باهم.

.

۲ هفته بعد ازم خواسته بود باهم زندگی کنیم  و در عرض یک ماه تمام زندگی م منتقل شده بود به آپارتمانش که در همسایگی ِ کافی شاپ بود.

سفر میرفت… درس میخوندم… سفر میرفت… کار میکردم… درسم تموم شده بود… سفر میرفت.

.

.

۲سال گذشته بود؟ خاطرم نیست. سفر رفته بود و تماس گرفته بود که برنمیگرده. وسایلش رو فرستاده بودم براش و خونه رو پس داده بودم به صاحبخونه و برگشته بودم به خونه ای که با ۳ نفر دیگه تقسیمش کرده بودم اون قدیم ها.

استخدام شده بودم تو یه شرکت تبلیغاتی و سارا رو میدیدم گاه گاهی و دوست بودیم باهم.

.

.

چندسال گذشته بود؟ ۳ سال؟

سارا دعوتم کرده بود به کنسرتش و رفته بودم و دیده بودمش. تازه برگشته بود.

به رقص دعوتم کرد و رقصیدیم باهم دوباره.

.

حالا خوابیده روی تخت. پیراهن ش تنمه و به فنجون ِ خالی ِ قهوه نگاه میکنم. صبح شده.

اول سیگارتو خاموش کن

یه پیراهن قرمز پوشیدم. صبح که داشتم حاضر میشدم حواسم بود سینه بند زرشکی مو ببندم تا رنگ بنداش وقتی بیرون میمونه با رنگ پیرهنم ست باشه. موهامو برخلاف همیشه باز گذاشتم. کفشهای مشکی مو نگاه میکنم و انگشتای لاک زدمو تکون میدم. همیشه وقتی به پاهام نگاه میکنم همین کارو انجام میدم انگار با اینکار انگشتام بهم سلام میکنن.

دسته گلی رو که اسم گلاشو نمیدونم میدم به اون یکی دستم و به ساعتم نگاه میکنم. ۱۰ دقیقه مونده و شاید بیشتر! بستگی داره تحویل چمدونا چقدر طول بکشه. میرم طرف یه صندلی خالی و میشینم. دامن پیرهنم تا رو زانوهامو میپوشونه. آینه رو از کیفم درمیارم و خودمو توش نگاه میکنم. لبامو براق تر میکنم. وقتی آینه و برق لب رو تو کیفم میذارم از جام بلند میشم و میرم طرف در خرو جی گیت.

مسافرا کم کم سر و کلشون پیدا میشه. چهرش میاد تو ذهنم و با خودم فکر میکنم حتی اگه عینک هم نزده باشه میشناسمش. لبخند میزنم. دیدمش. یه تی شرت سفید ساده تنش کرده با یه شلوار جین. یه کیف لپتاپ رو دوشش انداخته و به یه چمدون نسبتا بزرگ رو روی زمین میکشه و میاد سمت من اما هنوز منو ندیده. دسته گل رو بالا میبرم و تو هوا تکون میدم. اول به دسته گل نگاه میکنه و بعد نگاهش میوفته تو صورتم و میخنده. جلوتر که میاد همدیگرو بغل میکنیم و احوالپرسی. بهش میگم قطار تا ۲۰ دقیقه ی دیگه حرکت میکنه. باهم از پله برقی پایین میریم. ایستگاه درست زیر فرودگاه قرار داره. از پرواز میپرسم.

*

سوار قطار میشیم و چون جایی برای نشستن نیست روبه روی هم می ایستیم و به هم لبخند میزنیم. میگه: بزرگ شدی! میخندم و میگم تو هم پیر شدی! قطار نگه میداره و ۲تاصندلی خالی میشه. تا میشینیم از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و میگه: بالاخره اومدم دهاتتون. از تو جیبش موبایلشو درمیاره میگه اول از همه باید سیم کارت بخرم. کیفمو باز میکنم و از تو کیف پولم یه سیم کارت بیرون میارم و میگیرم طرفش و میگم اینم سیم کارت. میگه: عاشق این حرکاتتم! میخندیم و سیم ِ گوشی شو عوض میکنه. اول از همه شماره خودش و بعد هم شماره ی منو سیو میکنه. میپرسه: کی میرسیم؟ که میگم: نیم ساعت دیگه میرسیم مانهایم و از اونجا قطارمونو عوض میکنیم و میریم کارلسروهه. دو سه ساعت دیگه خونه ایم.

*

کلید رو تو در میچرخونم. در باز میشه و میام تو و چراغارو روشن میکنم. اونم پشت سرم وارد میشه. میرم طرف آشپزخونه و کتری رو روشن میکنم. ازم میپرسه :دستشویی کجاست؟ نشونش میدم و فنجونارو از کابینت بیرون میارمو میچینم رو میز.

نیم ساعت بعد هر دو تو کنار میز روبه روی هم تو آشپزخونه نشستیم و فنجونای خالی رو تو دستامون فشار میدیم. بهش میگم: خب چرا نمیپرسی؟ میگه: چیو؟ میگم :همون که میخواستی از تو قطار بپرسی و نپرسیدی! میخنده و میگه: خب تو که سوالو میدی جواب رو بگو. میپرسم چای میخوری؟ میگه آره. فنجونامونو پر میکنم و میگم: جدا شدیم! با تعجب میپرسه چی؟ کِی؟ چرا نگفتی پس؟ با شیطنت نگاهش میکنم و میگم:چون دیروز جدا شدیم. چشماش بزرگ میشه و باز میپرسه: چی؟ لبخند میزنم و میگم چاییت سرد نشه!

*

میگه رو مبل راحت تره پس مبل رو براش آماده میکنم . شب بخیر میگم و میرم تو اتاقم. لباس خوابمو میپوشم و رو تخت دراز میکشم.

*

به ساعت نگاه میکنم. از ۲ گذشته. آروم از تخت پایین میام و میرم طرف در. سعی میکنم طوری در رو باز کنم که صدایی تولید نشه. میرم طرف دستشویی. آباژور پذیرایی روشنه. با خودم فکر میکنم حتما رفته دستشویی اما میبینم در بالکن بازه. آروم میرم تو بالکن. به نرده ها تکیه داده و داره سیگار میکشه. میپرسم: بیداری؟ انگار که از خواب بیدار شده باشه تکونی میخوره و سرشو میچرخونه طرفم و میگه: اِ بیدارت کردم؟ میگم: نه اما انگار من ترسوندمت. میخنده و میگه: خوابم نبرد. میرم طرفش و سیگارشو از دستش میگیرم. خاموشش میکنم و میگم: اینجا سیگار کشیدن ممنوعه! میخنده و بغلم میکنه و میگه: بوسیدن چطور؟ صورتم رو به صورتش نزدیک میکنم و وقتی لبهامون به هم میخوره چشمامو میبندم.

۱۶ امرداد ۱۳۸۸

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress