باهم باشیم

Just another WordPress weblog


ایران

اگر ایران میماندم

چندروز پیش داشتم داستان مهاجرتمان را برای دوستی تعریف میکردم. حرفم که به آخر رسید پرسید فکر میکنی اگر ایران میماندی چطور آدمی میشدی؟

گفتم مطمئنن این آدمی که الان هستم نمیشدم. حتمن تا الان ازدواج کرده بودم و بچه هم داشتم. یادم میاید در ۱۰ سالگی از یک پسر ۲۴ ساله خواستگاری کردم که مادرش گفت وقتی بزرگ شدی درباره‌ش حرف میزنیم. این را گفتم تا اشاره‌ای کنم به علاقه‌ام به ازدواج. درس هم میخواندم ولی گمان نمیکنم طراح میشدم. فکر کنم مهندسی میخواندم ولی بعد از بچه‌دار شدن خانه‌دار میشدم. ولی نقاشی و خیاطی هم میکردم که در خانواده‌ی ما از نون شب واجب‌تر است. مهم نیست چه کاره هستی ولی اگر چند تیکه لباس خودت ندوخته باشی چپ‌چپ نگاهت میکنند یا اگر نقاشی‌ات خوب نباشد سرشان را تکان میدهند و میگویند تو به کی رفتی؟

فکر کردن به اینکه اگر در ایران میماندم چطور آدمی میشدم برایم سرگرم‌کننده است.

تهرانی که نمیشناسم

azadi sq

چندشبه خواب تهران رو میبینم. خیلی دلچسبه٬ طوری که نمیخوام از خواب بیدار شم و زور میزنم تا اون تصاویر ادامه داشته باشن. از یه جایی به بعد دیگه میدونم این خودمم که دارم خوابمو کنترل میکنم و سر خودمو کلاه میذارم ولی ادامه میدم چون میخوام بازم ببینم. چون دلچسبه.

جالبی یا غمگینی‌ش اینجاست که من این تهرانی که تو خواب‌ها و تصوراتم میبینم رو هرگز ندیدم. تجربه‌ای که از تهران دارم خیلی محدوده. توی ۱۳سال جاهای زیادی رو نمیشد دید. نمیشد اونطوری که باید تجربه کرد خیابون‌ها و مکان‌هارو. من هیچ کافه‌ای نرفتم توی تهران. سن و سال‌م به کافه نمیخورد و اون موقع‌ها کافه‌ای نبود به این شکلی که الان هست و پر شده توی شهر. ولی میخونم ازشون و میبینم عکس‌هاشون رو. همین‌هارو هم توی خواب میبینم.

دیدن عکس‌های مرکزهای خرید و آدمهایی که توش راه میرن هیجان‌زده‌م میکنه. چقدر آرزو دارم بین اون آدم‌ها راه برم.

۱۳ سال گذشت از آخرین باری که تهران بودم.

۱۳ سال تهران بودم و ۱۳ سال تهران نبودم.

 

منبع عکس: The Tehran Times

 

دخترم مهرسا

مهرسا یوتاب!  خودم این نام را برایش انتخاب کردم

مهرسا (مانند خورشید) را چون روز مهرگان بدنیا آمده نامیدمش و یوتاب را چون به معنای بی نظیر و یکتاست

یوتاب نام خواهر آریو برزن سردار لشگر داریوش سوم‌ست که در جنگ با سپاه اسکندر مقدونی همراه یارانش تا آخرین نفس از خاک سرزمینش دفاع کرد و کشته شد

نه ماه تمام در جان و تن من رویید و به ثمر رسید

مهرسا حالا پنج ماه دارد

موهای فندقی رنگش با چشمان قهوه ای درشتش ترکیب میشود و مرا مجذوب خودش میکند

احساس اینکه من خالق این موجود دوست داشتنی هستم به من غرور میدهد. احساس میکنم زیبا هستم

اگر وجود مهرسا دخالت در کار طبیعت خداست ارزش این عمل برایم بیشتر میشود

من نمیخواستم فرزندم حاصل چند دقیقه لذت باشد

خواستم خودش یک آغاز باشد  آغاز مسیری که شاید نتوانم بروم

نطفه ی مهرسا از بانک بین المللی اسپرم به من اهدا شده

وسواس خاصی برای پیدا کردن اهدا کننده به خرج دادم

اصرار داشتم یک ایرانی با من سهیم شود … کار سختی بود

مردان ایرانی سخت حاضر به چنین کاری میشوند

اتابک برزن جزو صدهزار نفری بود که حاصل مردانگی اش را در شیشه ای به این بانک اهدا کرده بود که بعد به من رسید

من هرگز او را ندیدم … میگفتند دو سال پیش در اثر سرطان فوت کرده است

دلیل این کارش هم مطلع بودن از مرگش بوده و چون فرزندی نداشته، خواسته از این طریق ریشه اش نابود نشود و در کالبدی دیگر ادامه داشته باشد

دوست صمیمی اش، آبتین، که با هم نامه نگاری داشتیم، می گفت: اتابک از نوادگان آریو برزن بود و پوست نوشته هایی از آن دوران به عنوان مدرک ارائه  میداد و همین باعث شد که نام خانوادگی مهرسا را، یوتاب انتخاب کنم

اطرافیان هر کدام برخوردی متفاوت داشتند، امّا این مادرم بود که همیشه در کنارم ایستاد و از من دفاع کرد و اجازه داد تا من آزادانه تصمیم بگیرم و ثمره ی این آزادی یک فرشته ی کوچک به نام مهرسا شد

خیلی دوست داشتم مهرسا در ایران زمین بدنیا بیاید امّا … اما سیاهی های این دوران این اجازه را به من نداد

هفت سالگی اش را در پاسارگاد جشن خواهم گرفت دوست دارم آن روز شاهنامه ی فردوسی را به او هدیه دهم تا یاور خوبی برایش در زندگی باشد

حس مادر شدن تمام وجودم را در بر گرفته ست، آهنگ تپش قلبم تغییر کرده و با صدای نفس های مهرسا هماهنگ شده

لحظه های شیر دادن به مهرسا را با هیچ لحظه ای عوض نمیکنم

به صدای سنتور علاقه ی خاصی دارد و فقط با نوای این ساز به خواب میرود

دوست دارم زودتر بزرگ شود

حرف ها با او دارم

مهرسا، جانم به جانش بسته ست

مهرسای من

قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد

بسته باد

اسفند۱۳۸۶

کتف و بازو و سیبیل

کتف و بازوم درد میکنه… نه دیگه اونقدرا هم ناورزشی نیستم اما خب ۱۱ کیلومتر پارو زدن و ۶ ساعت تو رودخونه شناور بودن کتف و بازوی آدم رو … بله… کتف و بازوم درد میکنه …معلم ورزش تازه مون میخواست با ما آشنا شه خب… خیلی هم خوش گذشت… خب دیروز که هنوز کتف و بازوم درد نمیکرد که… واسه همین بهم خیلی خیلی خوش گذشت… تازه صحنه های چپ کردن قایق رفقا هم خالی از لطف نبود… خب من و معلم تو یه قایق نشسته بودیم و بعید بود چپ کنیم احساس میکنم از معلم ورزشم خوشم میاد… نه به خاطر اینکه باعث شد خشک به مقصد برسیم… خب اینم میتونه دلیل خوبی باشه… مخصوصا برای منی که سرماخورده بودم و … اما فکر میکنم خاطراتی که از سفر ِ یک هفته ایش به ایران تعریف کرد اونم با اون همه هیجان و احساس خوب باعث شد از معلم ورزشم خوشم بیاد.. شایدم به خاطر خنده های بامزه شه… با اون سیبیل ِ پرپشت

غربت ِ ۸ ساله ی مرسده

این پُست رو پارسال نوشتم … دیدیم حرفام تغییری نکرده پس دوباره آپش میکنم

هشت سال گذشت

هشت سال از ۱۹شهریور ۱۳۸۰

هشت سال از پرواز هواپیمایی از باند ِ فرودگاه مهرآباد که منو از ۱۳ سال خاطره جدا کرد

از ۱۳ سال آدمایی که نقاش ِ خاطراتم بودن

از ۱۳  سال ایران

از ۱۳ سال تهران

سخت بود… سخت بود در عرض ِ یک هفته کل ِ جریان ِ زندگیت بریزه به هم… به طوری که اصلا وقت نکنی در موردش واکنش نشون بدی

و تازه ساعت ِ ۵ بعداز ظهر، وقتی که تو سالن فرودگاه مهرآباد وایسادی و عزیز ترین موجودات ِ زندگیت دارن فشارت میدن و اشکاشونو با شونه هات پاک میکنن می فهمی که: ” آره مرسده… انگار جدی جدی داری میری! ” اما هنوز هم لبخند ِ پت و پهنی تحویلشون میدی و میگی: اینکارا چیه؟ من زود برمیگردم خب!”

و بی اعتنا به اونا که میخونن:

ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم؟

قفسه تموم دنیا

چقدر سخته ساعت ِ ۷ شب از پشت ِ شیشه های ِ هواپیما با تهران وداع گفتن

وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

چقدر سخته نتونی از هم خاطره ای هات خدافظی کنی!!! از هم کلاسی هات… از صمیمی ترین دوستت

(۳ ماه بعد بهش زنگ زدم که گفت وقتی توی ِ صف، اسممون رو گفتن که تو یه کلاس افتادیم خیلی خوشحال شده بود اما وقتی غیبت هام زیاد شد خیلی غصه خورد)

هشت سال پیش فکرشو هم نمیکردم روزی می رسه که عذاب آورترین سوالی که ازم میپرسن اینه:” کی میای ایران؟”

توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری

کی میدونه تلخ ترین دروغی که گفتم دروغ ِ سیزده ِ نوروز ِ ۸۷ بود؟ اینکه دارم میام ایران! اینکه هواپیمام میشینه رو باند ِ همون فرودگاهی که منو با یه کوله پشتی ِ سیاهرنگ راهی ِ غربت کرد…غربتی که امروز ۸ساله شد

باورم نمیشه من ۱۳ سال رو تو یه کوله پشتی جا داده باشم

ناراحتم.. ناراحتم از اینکه چرا اونطور که باید ازش خدافظی نکردم.. چرا اینقدر راحت ازش جدا شدم؟ چرا فکرشو نکردم که روزی برام میشه حسرت و آرزو؟ کاش یه دل ِ سیر نگاش میکردم…کاش یه دل ِ سیر میگشتمش… کاش گوشه گوشه شو ثبت میکردم…

سخته و شاید درک نکنی چی میگم…

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

شاید اونموقع حرف ِ منو بفهمی

هشت ساله ندیدمش… ازش یه مشت خاک دارم فقط

سخته وقتی دلتنگی ِ این خاک توی لحظه هام می شینه

چند سال دیگه میبینمش؟

نمی دونم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

چون نگفت ایران ازش خوشم اومد

تو این ۲ ساعتی که اینجاییم نزدیک ِ ۵ تا فنجون قهوه نوشیدم… از همین فلاکسی که مامان اورده!  خب خیلی سرده . شایدم من سردمه! اما فکر کنم بقیه هم سردشونه. مثلا همین خانومی که روبه روی ماست الان زیپ ِ ژاکتشو تا خرخره کشید بالا. سرده خب لابد دیگه. مامان داره دکور میچینه هنوز! این علامت تعجب رو که گذاشتم برگشت بهم گفت: بنویس ۱۸۰! منم رو این برچسبا که داده دستم و من گذاشتم روی ِ این دفترچه نوشتم ۱۸۰یورو و دادم دستش که بچسبونه رو اون گردنبنده. بقیه هم دارن مثل ما دکورشونو میچینن و بعضیا هم مثل همین آقاهه که کنارمونه کارشون تموم شده! الان نگاش کردم بهم خندید. منم بهش لبخند زدم. همون موقع که اومد ازم پرسید شما از پرزین هستید؟ خوشم اومد ازش. نگفت ایران. گفت پرزین. گفت سالی ۲ بار میره ایران و هربار ۲ ماه میمونه. تو دلم گفتم کوفتت بشه ! منم میخوام . اون زن و شوهره هم کارشون از همه زودتر تموم شد. هنر هم نکردن. همه ی اجناسشون کت و کلفته و زود چیده میشه. مثل مال ما نیست که همش ریز ریز

این پسر افغانه هم که اینطرف ماست ، منصور، مامان گفت منصور و منم بهش دست دادم و خودمو معرفی کردم هم داره میچینه هنوز. یه عالمه مجسمه و سنگ و کوزه های عتیقه. از ایران و افغانستان و پاکستان و هند.

دیوارای اینجا خیلی قشنگه.  همش تابلو نقاشیه. نقاشی های قدیمی.ازشون عکس میگیرم حتما. همه شونم شناسنامه دارن. مثلا همین که الان اون بالا روبه روی منه اگه درست خونده باشم مال ۳۰۰سال پیشه!

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress