گربه وقتی مُرد رفت بهشت. بهشت خیلی بزرگ بود. گربه دید رو زمین پره از موجودات ِ صورتی رنگی که شبیه ِ موش‌ن و اینور و اونور وول میخورن . بعد خدا رو دید که رو درختی چمباتمه زده و فرشته‌هایی که به هرطرف پرواز میکنن رو میگیره و میکنه لای ِ دندوناش. زیر ِ درخت پُر بود از بال‌های ِ سفید ِ فرشته‌ها.

گربه رفت پای ِ درخت و میومیو کرد. خدا هم میومیو کرد که بیشتر شبیه ِ عربده بود. “من همیشه فکر میکردم تو باید گربه باشی اما مطمئن نبودم” اینو گربه گفت. خدا گفت: “من فقط درمقابل ِ تو گربه‌ام” که گربه گفت:”خوشحالم که سگ نیستی”. خدا مشغول تمیز کردن ِ سیبیل‌هاش شد. گربه گفت:”میخوای کمک کنم چندتا دیگه از این فرشته‌ها بگیری؟”. خدا جواب داد:”تو از بلندی بدت میاد” گربه گفت”درسته! من بلندی رو دوست ندارم” و یاد ِ اتفاقی افتاد که باعث شده بود برای ِ همیشه از بلندی بترسه. گربه گفت:”پس چطوره چندتا از این موشای ِ صورتی بگیرم.” خدا گفت:”اینا موش نیستن اما میتونی هرچندتا که دلت میخواد بگیری. اما زود نکششون. بذار عذاب بکشن.” گربه گفت:”یعنی باهاشون بازی کنم؟” خدا گفت:”آره”. گربه پرسید:” اگه اینا موش نیستن پس چی‌ن؟” و چنگ زدو یکی از اون موجودات ِ صورتی رو گرفت. موجود ِ صورتی تکون‌تکون خورد و جیغ ‌زد.

“اینا روح ِ آدمای ِ گناهکاره” خدا اینو گفت و چشمای ِ سبز و زردشو آروم بست و ادامه داد:”حالا هم اگه اشکالی نداره می‌خوام چرت بزنم.” گربه گفت اینا تو بهشت چیکار میکنن؟ خدا گفت:”بهشت ِ ما جهنـّم ِ اوناست.”