کارنامه‌ی نیم‌ترم رو گرفتیم. یه نگاه ِ سرسری بهش انداختم و گذاشتمش تو کیفم. آخه نورش زیاد بود چشمارو اذیت میکرد :دی

زمستون هنوز دست از سر ِ ما برنداشته! گیر داده ها..! یکی نیست بهش بگه آخه پدرت خوب مادرت خوب اونور تو ایران دلشون برف‌وسرما میخواد.. برو سراغ ِ اونا خب..! ای بابا

کمد لباسامو که مرتب میکردم و لباسای ِ تابستونی‌مو میزدم به چوب‌لباسی‌هایی که تازه خریدم آه میکشیدم و با حسرت بهشون میگفتم: کی میشه شمارو بپوشم؟ دلم تابستون ِ داغ میخواد.. اونقدر داغ که دلم برف و زمستون بخواد

امروز خودمو با سرعت رسوندم خونه تا دربی ِ پرسپولیس و استقلال رو ببینم و خوشحال بودم که معلم تاریخ‌مون مریض بود و ما زود تعطیل شدیم و تونستم از دیقه‌ی بیستم بازی رو ببینم

ایندفه برخلاف ِ سنت ِ تساوی ِ همیشگی ِ سرخ‌آبی‌ها بازی یه برنده داشت. کریم باقری با یه شوت از فاصله‌ی خیلی خیلی دور دروازه رو باز کرد و پرسپولیس برنده شد و من جیغ شد همه‌ی صدام. خوشحالم.  به ناخونای ِ قرمزم نگاه میکنم و ریزریز ذوق میکنم و به این فکر میکنم که چه ساده میشه خوش بود :)