باهم باشیم

Just another WordPress weblog


درس

تموم شد

بـِل اَخَره تموم شدن اون امتحانای ِ طاقت‌فرسا و من راحت شدم. ینی همه‌ی کلاس‌‎سیزدهمی‌ها راحت شدن. خوشحالیمون رو بعد از آخرین امتحان که ریاضی بود  با رفتن به دیسکوی ِ شهر، که معمولا جمعه‌ها و شنبه‌ها بازه اما اینبار چهارشنبه درشو به روی ِ ما باز کرده بود تا محفلی باشه برای ِ شادی‌وخوشحالی ِ ما، نشون دادیم. البته چنددرصدی هم فردای ِ اون روز امتحان داشتن که البته بی‌نصیب نموندن و بعد از امتحان حیاط ِ مدرسه رو تسخیر کردن و مراسم ِ منقل و کباب و شراب رو به راه انداختن که صدالبته ما هم در شادی‌شون شریک شدیم.

اگه بخوام خوشبین باشم میتونم بگم امتحانا بد نبود و فقط یکی‌ از سه‌تارو خراب کردم.

۴روز هم دور از درس و مدرسه نفسی کشیدیم تا امروز که کلاس‌ها شروع شد. کمتر از ۲ ماه دیگه نتیجه‌ی امتحانارو میگیریم و امیدوارم قبول شم و مدرکمو بگیرم. چندتا امتحان ِ فرعی هم تو درسای ِ فرانسه و تاریخ و انگلیسی و شیمی مونده البته.

باید کم‌کم خودمو برای ِ امتحانِ شفاهی ِ آخر سال هم آماده کنم. تا هفته‌ی دیگه باید ۴ تا موضوع معرفی کنم تا یکیش برای ِ امتحانِ فلسفه انتخاب شه.

اینم یه عکس از شادی ِ ما تو حیاط ِ مدرسه :

کتابخونه ؛ خونه‌ی دوم ِ من…

عکس‌نوشت: نماهایی از درس‌خوندن ِ من در کتابخونه

قبل از اینکه وارد ِ ساختمون ِ کتابخونه شم میرم فروشگاه ِ سر ِ خیابون و برای ِ چندساعتی که تو کتابخونه هستم هله‌هوله میخرم. میوه و شکلات و نوشیدنی و…  این کتابدارا هم هرروز شاهدن که من با یه کیسه خوراکی وارد ِ کتابخونه میشم. اولا روم نمیشد و قایمکی میرفتم داخل اما الان دیگه هم من عادت کردم هم اونا.

طبقه‌ی دوم ته ِ سالن پشت ِ قفسه‌ها یه اتاقی هست که خالی و خلوته و جون میده برای ِ درس خوندن. شده پاتوق ِ من! البته از دیروز یه پسره هم میاد و پشت ِ اون یکی میزه میشینه و درس میخونه و حتی از منم بیشتر میمونه! من ساعت ۱۲ میرم تا ۴ و نیم بعدش راه میوفتم میرم کلاس ریاضی تا ۸ ِ شب!

امروز یه جای ِ دنج ِ دیگه پیدا کردم واسه مطالعه. قسمت ِ کودک و نوجوان ِ کتابخونه سوراخ سمبه زیاد داره. یه گوشه هست که موکت کردن و کلی هم بالش‌اینا هست که بشه لم داد و کتاب خوند. منم رفتم کفشامو دراوردم و دراز کشیدم و کتاب ِ تحلیل ِ راهزنان ِ شیلر رو خوندم. داشت خوابم میبرد که پاشدم رفتم محوطه‌ی جلوی ِ کتابخونه و نشستم رو چمنا و ناهار خوردم.

کلا محیط ِ کتابخونه رو خیلی دوست دارم.

درسم هم که تموم شه باز به زندگی در کتابخونه‌ ادامه خواهم داد.

تعطیلات بی تعطیلات

DSC04265

برای ِ من بهار وقتی شروع میشه که کنار خیابون پر میشه از گل‌های ِ نرگس که این اتفاق افتاده و من خوشحالم.

تعطیلات ِ عید پاک هم امروز شروع شد و ۱۴ روز ادامه داره. البته نه برای ِ من چون تعطیلاتی که با درس خوندن و آماده شدن برای ِ امتحانا بگذره تعطیلات نیست!

باید ۳ تا کتاب بخونم چون تصمیم گرفتم امتحان ادبیات ِ آلمانی رو تحلیل ِ کتاب بردارم. محاکمه‌ی کافکا و راهزنان ِ شیلر و میشائیل کُلهاس ِ کلایست رو تو این ۲ سال خوندیم که یکی از این ۳ تا موضوع ِ امتحان خواهد بود. کتابای ِ تحلیل ِ هر ۳ تاشون رو خریدم تا بخونمشون.

ریاضی و صنعت رو هم باید حسابی تمرین کنم. من هیچوقت ریاضیم خوب نبوده. برق و فلزاتم هم اصلا خوب نبوده واسه همین باید بگردم یکی رو پیدا کنم تو این ۱۹ روز باهام کار کنه. کلاس ریاضی ثبت نام کردم و دوشنبه هم میرم دانشگاه ِ فنی ِ داهاتمون تا بگردم شاید تونستم یکی از دانشجوهارو راضی کنم تا بیاد با من تمرینای ِ برق حل کنه.

تنها آرزویی که دارم قبول شدن تو این امتحاناس.

هفته‌ی سرنوشت

من

……………… عکس‌نوشت: مرسده هستم در میان انبوه کتاب‌های درسی………………

هرروز که میگذره به اون هفته‌ی خیلی مهم نزدیک‌تر میشم. هفته‌ای که این ۱۴ سال درس و مشق ِ منو تو خودش خلاصه میکنه. (البته نمی‌دونم باید اون ۶سالی که تو ایران درس خوندم رو از این ۱۴ سال کم کنم یا نه!) به هرحال کمتر از ۲ ماه دیگه امتحانای ِنهایی شروع میشه! ۵ تا امتحان! ۴تا کتبی و یکی شفاهی.  آلمانی و ریاضی و صنعت رو باید امتحان بدم و از بین ِ شیمی یا فرانسه یا تاریخ یا فلسفه به دلخواه یکی رو میشه انتخاب کرد برای ِ امتحان ِ کتبی که من از زیر ِ چهارمیش قسر در رفتم چون ۲ سال پیش یه سمینار ِ ۴۰ صفحه‌ای ارائه دادم درباره‌ی خزینه‌های ِ روم ِ باستان که نمره‌ش میشه نمره‌ی تاریخم!

امتحان ِ شفاهی رو هم میشه از بین ِ شیمی و تاریخ و فلسفه و فرانسه انتخاب کرد. من فلسفه برداشتم. حالا باید بگردم ۴ تا موضوع انتخاب کنم و بدم معلم ِ فلسفه‌م تا تاییدشون کنه و اگه تایید شد میده به یه معلم ِ دیگه از یه مدرسه‌ی دیگه تا ایشون یکی از این ۴ تا موضوع رو انتخاب کنه و یه هفته قبل از امتحان بهم بگه تا من خودمو برای ِ ارائه آماده کنم. باید ۱۰ دقیقه حرف بزنم و ۱۰ دیقه‌ی بعد رو به سوالاشون جواب بدم. حالا تو یه پست ِ دیگه کامل‌ به این موضوعات خواهم پرداختندی.

از کل ِ این ۵ تا امتحان باید حداقل ۱۰۰ نمره بگیرم تا مدرک ِ دیپلم‌ بدن بهم! ینی اگه بشه ۹۹تا باید با دیپلم خدافظی کنم که خب من اینو نمیخوام. واسه همین نشستم و برنامه‌ریزی کردم برای ِ این ۵۰ روز ِ باقی‌مانده. فقط امیدوارم بهشون عمل کنم. مثلا امروز کل ِ میزتحریرم رو مرتب کردم و لپتاپ رو بردم گذاشتم یه اتاق ِ دیگه تا نبینمش و حواسمو پرت نکنه. وسایل ِ اضافی رو هم برداشتم. و اینکه تصمیم گرفتم بیشتر ِ وقتم رو تو کتابخونه بگذرونم چون محیط ِ خیلی مناسب‌تری برای ِ درس‌خوندن داره. یه عالمه هم کتاب دم ِ دستمه اونطوری. و اینکه میخوام همراه با خواهری برم باشگاه بدنسازی. دوبار در هفته کافی باشه فکر کنم. برای ِ اینکه بهتر خون به مغزم برسه که این مسئله برای ِ درس‌خوندن خیلی مهمه. و اینکه سعی کنم شب‌ها زود بخوابم. زود بیدار شم و خوب غذا بخورم. خلاصه که این برنامه هارو دارم و دوست دارم اجراشون کنم.

البته اینو هم میدونم که لذتی که در برنامه‌ریزی هست در اجرا نیست :دی

مرگ بر برنامه ریزی

دستام بوی پلاستیک میده. کاش دستکش دستم نمیکردم. اونموقع لااقل بوی رایحه ی مواد شوینده میداد. بهتر از بوی پلاستیکه خب. منتظرم کف آشپزخونه خشک شه تا برم صندلی هارو بچینم. وقتی داشتم تی میکشیدم به این فکر کردم که هفته ی دیگه کلاسا شروع میشه. غصه م گرفت. چقدر زود تموم شد این تعطیلات ۶ هفته ای. وای الان یاد تک تک ِ کارایی افتادم که قرار بود انجام بدم و انجام ندادم یا نصفه نیمه انجام دادم. یاد ۹ تا کتابی که چه خوشخیالانه فکر میکردم میتونم تو این مدت تمومشون کنم. الان که نگام خورد به دیوار روبه روم یادم افتاد قرار بود با این رنگایی که خریدم اتاق رو رنگ بزنیم. اما الان دیوار نارنجی نیست. سفیده.

سرمو چرخوندم اونور چشمم افتاد به جزوه هام. دردم گرفت. قرار بود ریاضی و برق و فلزات تمرین کنم تو این مدت مثلا. سریع رومو برمیگردونم تا بیشتر دردم نگیره که چشمم میخوره به بوم سفیدی که قرار بود دیگه سفید نمونه. اون احساسی که موقع تی کشیدن داشتم متشدّت میشه. خوبه بلیطی که اول تعطیلات تابستونی خریدم تا باهاش کل استانمون رو بگردم جلو چشمم نیست وگرنه الان فریاد میکشیدم. اما خب عوضش مسیر دهاتمون تا شهر منزل رو نزدیک به دویصد بار رفتم و اومدم. لطفش بیشتر هم بود تازه. خب الان خوشحال شدم و جمله های بالا رو فراموش کردم.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress