باهم باشیم

Just another WordPress weblog


روزمره

از من چه خبر؟

زندگی آفلاین

چند روزی میشه که اینترنت خونه به دلیل مشکل فنی قطع شده.

لازم هست که بگم ما ۴ نفر هستیم و همه دانشجو: من و همکلاسی‌م که داریم پایان‌نامه‌مون رو مینویسم (و طراحی و دوخت و ساخت میکنیم) و ۲ تا دیگه که اینترنشنال بیزینس میخونن و ترم دومی هستن. ۷ سال هم از ما ۲ تا کوچیکترن. (خواستم اشاره‌ کنم به رنج سنی خونه‌مون)

نوشتن پایان‌نامه بدون داشتن اینترنت کار خیلی سخت و خسته‌کننده‌ایه و باعث شده نوشتن رو به کندی پیش ببریم. مدام در حال غر زدن هستیم و البته تنبلی‌مون میاد بریم دانشگاه و اونجا کار کنیم چون سکوت و راحتی توی خونه رو نخواهیم داشت.

همه رو موبایل اینترنت داریم ولی نه سرعتش راضی‌کننده‌س و نه امکاناتش، اینه که جز چت کردن کاری باهاش نمیکنیم.

بیشتر وقتمون رو با حرف زدن دور میز آشپزخونه میگذرونیم. تا امروز چندبار همخونه‌هام رو آرایش کردم یا موهاشون رو درست کردم فقط برای اینکه حوصله‌مون سر رفته بود. مدام در حال مرتب کردن اتاق‌هامون هستیم. تند تند میریم باشگاه. کاردستی درست میکنیم. چندباری هم بازی کردیم: ورق و اکتیویتی و … پریشب اینقدر اوضاع وخیم شده بود که نشستیم و تلویزیون (یا سطل‌زباله) نگاه کردیم! یکی از بچه‌ها مانیتور بزرگی داره که میشه بهش کابل تلویزیون وصل کرد.

دو روز گذشته رو هم به لطف هالووین خودمون رو سرگرم کردیم تا آفلاین بودنمون رو فراموش کنیم. زامبی و خون‌آشام و روح شدیم و راه افتادیم تو خیابونا و به چندتا دورهمی هالووینی سر زدیم و با بقیه‌ی زامبی‌ها و روح‌ها و خون‌آشام‌ها معاشرت کردیم.

امروز هم یه روز  بدون اینترنت دیگه رو پشت سر گذاشتیم. شاید اگه نوشتن پایان‌نامه نبود خیلی از این وضعیت شاکی نبودم.

 

از هر چیز یک کلمه

سه تا سطل خریدم. تا حالا سه تا سطل باهم نخریده بودم. یک سطل ِ نارنجی برایِ کاغذ، یک سطل ِ آبی برای ِ زباله ‌های ِ حمام و یک سطل ِ حصیری هم برای ِ لباس‌چرک‌ها. بعد از خرید ِ سطل‌ها رفتم کتابخانه‌ و کتابی که هفته‌های ِ زیادی بدون ِ اینکه حتی لای‌ش را باز کنم توی کیفم بود را پس دادم. البته به همراه ِ ۱۱ یورو جریمه. اگر بخواهم جریمه‌هایی که تا امروز بابت ِ کتاب به کتابخانه‌های ِ مختلف پرداخت کرده ام را بشمارم مبلغی درمیاید که معادل ِ خرید ِ یک آیپد است. من زیاد کتاب نمیخرم. این کتابهایی که دارم اکثرن هدیه گرفتم و یا از حراجی‌ها و بازارچه‌‎‌های ِ خیریه خریده ام. چون معتقدم کتابی که در کتابخانه یافت میشود را چرا باید خرید؟ من که بیش از یکبار کتابی را نمیخوانم.

از سه‌شنبه برگشته ام خوابگاه. ۱۰ روز تا شروع ِ ترم مانده. خوابگاه خیلی خلوت است. دیشب که از بیرون میامدم فقط دو تا از پنجره‌ها چراغشان روشن بود. این یعنی هیچکس در خوابگاه نیست. همه هنوز پیش ِ خانواده‌هایشان هستند یا رفته‌اند مسافرت و یا اصلن بیرون بودند که چراغشان خاموش بود.

به زودی همخونه می‌آید. اسمش را روی ِ زنگ دیدم. دختر است. کریستین. جز این هیچ چیزی درباره‌اش نمیدانم. امیدوارم هم‌خونه‌ی خوبی باشیم برای ِ هم.

در این روزهای ِ باقیمانده سعی میکنم بیشتر مداد و قلم‌مو در دست بگیرم تا تمرینی باشد برایِ ترمی که قرار است شروع شود.

 

 

رنگ، پارچه، قیچی

توی ِ رستوران نشستم. ناهارمو خوردم و هنوز نیم‌ساعتی وقت دارم تا برگردم آتلیه. دفترمو از توی کیفم درمیارم و شروع میکنم به نوشتن.

پنج‌ماهه که میام کارآموزی. یک‌ماهش مونده. تو این مدت بیشتر از ۱۰۰تا لباس دوختم. چندتایی برایِ خودم. الان که فکرشو میکنم میبینم هیچ‌وقت ازش خسته نشدم.

پارچه‌ها برام خیلی عزیزن. حاضرم ساعت‌ها وقتمو باهاشون بگذرونم. کافیه یه پارچه دستم بگیرم تا کلی طرح ِ لباس تو ذهنم رژه برن. این کار یکی از کارای ِ مورد ِ علاقه‌ی منه.

اعتماد به نفسم تو خیاطی زیاد شده. با قیچی رفیق شدم از اینکه پامو رو پدال ِ چرخ‌خیاطی فشار بدم و ویراژ بدم نمیترسم.

خیلی دوست دارم یه آتلیه‌ی کوچولو واسه خودم داشته باشم. گذاشتم واسه وقتی که رفتم دانشگاه و مستقل شدم.

فقط نباید بذارم خیاطی باعث بشه کمتر بنویسم.

ترس از نوشتن

همش به خودم میگم دیگه زود به زود مینویسم. نمیذارم همه‌چیز تلنبار بشه تو فکرم. مینویسمشون تا بمونن. دلمشغولی‌هام.. درگیری‌هام.. مشکل‌هام.. دلخوشی‌هام.. ترس‌ونگرانی‎هام.. امید و آرزوهام..رابطه‌هام..

ولی..

ولی تنبلی میکنم. شایدم نمیتونم. نمیتونم همش رو همونطور که هستن بنویسم. شاید تو این جابه‌جایی چیزی ازشون کم شه. شکلشون عوض شه. نتونم مفهمومشو برسونم. ناقص ثبت شه. همش نگران ِ اینم.

واسه همین نمی‌نویسم‌شون.

شایدم از تنبلی‌ه. از بی‌حوصلی و عجله داشتن. همین الان دستم آروم نمیگیره رو کاغذ. از دست‌خطم ملومه. به تایپ کردن عادت کرده..

نمیدونم.

این روزها

این روزها سعی میکنم کمتر خونه بمونم. بعد سعی میکنم وقتی خونه هستم سرم رو به یه چیزی گرم کنم. خیاطی میکنم بضی وقتا. مثلن چندوقت پیش با دستمال‌سرهام یه دامن دوختم. یا روی ِ تی‌شرتای ِ خسته‌کننده‌م حرکات ِ ژانگولر انجام میدم. یا با لباسایِ کهنه و زوار در رفته‌م آزمایش میکنم که یه چیزی ازشون دربیاد. نقاشی هم میکشم. بعد وقتی نقاشی میکشم همش به این فکر میکنم که چقدر من هیچی از نقاشی نمیدونم و تصمیم میگیرم که حتمن یه کلاس برم. و هنوز نرفتم. درست کردن ِ دستبند و گردنبند هم جا پُر کن ِ خوبیه برای ِ اوقات ِ بیکاری. این دوران ِ بین‌الشیب‌ی. این دوران ِ انتظار. به دو جا تقاضای ِ کارورزی کردم. برای ِ خیاطی. ۶ ماه باید برم خیاطی یاد بگیرم تا بتونم دانشگاه ثبت‌نام کنم. رشته‌ی طراحی‌لباس.

خلاصه که این روزها بیشتر با خودم زندگی میکنم.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress