باهم باشیم

Just another WordPress weblog


روزمرگی

موسیقی ِ آدمها

عادت ندارم وقتی بیرون از خانه هستم هدفون در گوشم بگذارم و به موسیقی گوش دهم. دوست هم ندارم اینکار را. ترجیح میدهم صدای ِ آدم‌هارا بشنوم. وقتی در اتوبوس نشسته‌ام یا در قطار صداهای ِ اطراف برایم مهم هستند. ناخودآگاه گوش میدهم به حرفهای ِ کسانی که کنارم نشسته اند. جالب است برایم که بدانم درمورد ِ چه چیزی باهم حرف میزنند. درمورد ِ چه چیزهایی چطوری فکر میکنند. نظرشان درموردِ چنان مسئله چیست. فلان رفتار ِ دوستشان که دارند درباره اش حرف میزنند را خوب میدانند یا بد.

حرف‌های ِ بچه‌ها هم برایم شنیدنی‌ست. سوال‌هایی که از پدرمادرشان میپرسند یا وقتی چیزی را تعریف میکنند برایم خیلی جالب است و گوش‌هایم تیز میشود. برخورد ِ بزرگترهایشان با آنهارا هم زیرنظر میگیرم. تحلیلش میکنم برای ِ خودم. با خودم فکر میکنم اگر من بودم چه برخوردی میکردم.

به آدم‌ها زیاد نگاه میکنم. البته قانونِ ۳ ثانیه را هم زیر ِ پا نمیگذارم.  دوست دارم حرف‌ها و صداها و حرکاتِ همنوع‌هایم را.

اگر هدفون گوشم باشد متوجهِ این چیزها نخواهم شد و نمیشنوم صداهایِ هیجان‌انگیزِ اطرافم را.

اتوبوس

عکس از اینجا

قطارنوشته

توی ِ قطار نشستم. دستمو میبرم تو  کیفتم تا موبایلمو دربیارم و موزیک گوش بدم. موبایلمو خونه جا گذاشتم. دنبال یه چیز دیگه میگردم تا تو این یه ساعت سرمو باهاش گرم کنم. کتاب هم تو کیفم نیست. یه خودکار پیدا میکنم. دنبال ِ دفترم میگردم. اینو هم یادم رفته بردارم. پشت ِ یه نسخه شرو میکنم به نوشتن.

قطار خلوته. یه ربع مونده تا حرکت. توی ِ این واگن من هستم و یه پسری که دو تا صندلی اونورتر نشسته و هدفون تو گوششه. صدای ِ یه مرد و دو تا زن میاد که دارن باهم ترکی حرف میزنن. از پشت سرم صدای ِ کیف و باز شدن ِ در ِ بطری اومد. پس یکی دیگه هم اینجا هست. باهم میشیم شیش نفر. صندلی‌هارو میشمرم. باید نیمخیز شم. خندم میگیره از این کارم. ۳۲تا صندلی. ۲۸تا صندلی ِ خالی. از شیشه بیرون رو نگاه میکنم. یه پسربچه که داره به یه پیرزن استفاده از اتومات ِ نوشیدنی‌هارو نشون میده. آدمایی که دارن سوار قطار میشن. اونورتر دوچرخه‌ها کنار هم ردیف شدن. هزارتا دوچرخه شاید. دوچرخه‌ی منم بین ِ هموناس. چندروه که اونجاس. همش یادم میره که چندروز پیش با دوچرخه اومدم ایستگاه و با اتوبوس برمیگردم خونه.

کاغذم داره تموم میشه. کاش ریزتر مینوشتم. کاش قطار زودتر راه بیوفته.

بین‌الشیب

دقیقن یک ماه و دو روزه که هر کاری دوست داشتم انجام دادم. فارغ از نگرانی‌ها و اضطراب‌ها. البته نگرانی از آینده همیشه هست اما این چندوقت سعی کردم به آینده کمتر فکر کنم و از لحظه لذت ببرم.

دیدی بین ِ دوتا سراشیبی و سربالایی یه‌ذره صاف و همواره؟ من الان تو اون قسمتم به عبارتی. امیدوارم سربالایی ِ بعدی زیاد شیب نداشته باشه.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress