باهم باشیم

Just another WordPress weblog


زن

ادبیات ِ ماسکولیستانه

شاید خوبیت نداشته باشه که یه روز بعد از روز جهانی ِ زن یه مطلب ِ ماسکولیستی بنویسم ولی مینویسم چون دلم میخواد.

راستش امروز که تو قطار نشسته بودم و کتاب میخوندم (چون هرروز باید یکساعت تو قطار بشینم و کتاب بخونم تا برسم محل ِ کارآموزی‌م) به این فکر کردم که چقدر ادبیات ِ مردا بهتره. نه. منظورم دستور ِ زبان و اینا نیست. منظورم تبحر در به کار گیری از الفاظ و اصلاحاته. ینی اینطور که تو مشاهداتم دیدم مردا بهتر و قشنگ‌تر احساسشون رو نسبت به مسائل بیان میکنن. شاید چون صریح‌ترن. شاید چون عفت‌ِ کلام براشون اینقدر مهم نیست که برای ِ خانوما. اصن شاید واسه همینه که “عفت” اسم ِ دختره. هرهر. ولی جدی میگم. من به شخصه وقتی توصیف ِ یه چیزی، یه حسی، یه وضعیتی رو از زبون و قلم ِ یه مرد میشنوم و میخونم بیشتر لذت میبرم. شایدم مردایی که من باهاشون همصحبت شدم یا ازشون چیزی خوندم بااستعدادتر از زنایی بودن که باهاشون همصحبت شدم یا ازشون چیزی خوندم. کی چی میدونه.

ولی یه چیز ِ دیگه هم هست.

شاید چون موضوعاتی که مردا ازشون صحبت میکنن بهتر و زیباتر و جالب‌تر از چیزایی هست که زنا ذهنشون رو باهاش درگیر میکنن. مثلن یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین چیزی که یه مرد بهش فکر میکنه و ازش حرف میزنه یا مینویسه “زن”ه. بله زن. زن و زیبایی و زندگی. اینه که حرف‌ها و نوشته‌ها قشنگ میشن و به دل میشینن. شاید. ولی چرا وقتی یه زن در مورد ِ یه مرد مینویسه یا حرف میزنه با اینکه مثل ِ شعرای ِ فروغ شاید به دل بشینه ولی اونطور نیست که وقتی یه مرد از یه زن میگه و مینویسه. از نظر ِ ادبی بودن میگم. شاید به خاطر ِ اینه که از اون اول به مرد بیشتر میدون دادن که احساساتش رو بیان کنه؟ آزاد بوده از چیزای ِ ممنوعه‌ای مثل ِ زن و احساس بگه؟ ولی یه زن فرصت ِ گفتن و نوشتن از احساساتش نسبت به جنس ِ مخالفش رو نداشته؟ البته که اینطور هم بوده. مگه به فروغ نگفتن هرزه؟ البته حتمن مثال‌های ِ بهتری از فروغ وجود دارن که خب من مطالعشون نکردم. ببخشید.

شاید هم تنها دلیلی که فکر میکنم مردا بهتر از زنا مینویسن و حرف میزنن اینه که خودم یه زنم (و فمینیست هم نیستم). و لذت میبرم وقتی یه مرد یه زن و تمام ِ زنانگی‌ش رو اینقدر ملکوتی توصیف میکنه² و به قول ِ گفتی قند تو دلم آب میشه. شاید. کی چی میدونه.

خلاصه که خواستم این افکارم که تو اون یکساعت ِ توی ِ قطار به ذهنم رسید رو باهاتون درمیون بذارم. همینطوری.


² البته که من در مورد ِ مردانی که زن و هرچی به زن مربوط میشه رو تحقیر میکنن و با نا ادبیات ِ زشتی که دارن حال ِ آدم رو به هم میزنن حرف نمیزنم.

شیرین – دختر ِ افغان

میرفتم خونه‌ی خواهرش گلدوزی و مهره‌دوزی یاد میگرفتم. بابام که نذاشت برم مدرسه. همونجا دیدمش. ینی اون منو دید. عاشقم شد. راستش منم خوشم میومد ازش. بعدن دوست شدیم باهم. نه اینطوری که دختر پسرا تو کشور ِ شما با هم دوست میشن. نه. ما فقط سلام میکردیم به هم. به هم لبخند میزدیم. در رو برام باز میکرد. این ینی باهم دوست شده بودیم. یه روز که رفتم خواهرش نبود خونه. نشستیم باهم حرف زدیم. بعد هم اون اتفاق افتاد. دوتایی‌مون خیلی ناشی بودیم. بعدن که تموم شد فهمیدیم چیکار کردیم. گفت میاد خواستگاریم. اومد خواستگاریم. خانوادم مخالفت کردن. گفتم قول ِ منو به فهیم دادن. فهیم پسرعمه‌مه. گفتن از قبل از بدنیا اومدنم قولمو به عمه‌م دادن. دیگه کلاس گلدوزی نمیرفتم. نمیدیدیم همدیگرو. تا اون روز. همون روزی که با مامان رفتیم درمانگاه. چندروزی بود ناخوش بودم. حالت تهوع و درد داشتم. آزمایش دادم. دکتر گفت حامله‌م. انگار دنیا خراب شد رو سرم. رو سر ِ مامانم هم. از همونجا فرار کردم رفتم خونه‌ی خواهر ِ بسیم. همه چیزو بهشون گفتم. مطمئن بودم بابام منو میکشه. داداش ِ بسیم گفت اونا حتمن میدونن کار ِ بسیم‌ه. میان اینجا. گفت نمونید. برید خونه‌ی خاله سمیعه. رفتیم خونه خاله سمیعه. شبش بصیر اومد خبر داد بابا و مامان و پسرعمه‌هام رفتن خونه‌ی بسیم اینا واسه جنگ و دعوا. گفتم دخترمون رو بدید. گفتن بسیم رو میکشیم. بابای ِ بسیم خواسته آرومشون کنه منو دوباره از بابام خواستگاری کرده. گفته هر شرطی بذارید قبوله. گفته زن میدیم به فهیم. راضی نشدن. گفتن آبروی ِ فامیلمون رفته. گفتن این ننگ فقط با خون پاک میشه. خانواده‌ی من خیلی مذهبی‌ن. چند سال پیش دخترعموی ِ فهیم و فاسق‌ش رو کشتن. دولت  هیچکاری نکرد. ینی نمیتونست هم کاری کنه. دخالت نمیکنن تو اینجور چیزا. فرداش باز بصیر اومد گفت خانوادم رفتن شکایت کردن. گفتن بسیم منو دزدیده. مامورا اومدن خونه‌شونو گشتن. بصیر گفت میان پیداتون میکنن. گفت از اینجا برید. بسیم تابستونا میرفت ایران کار میکرد. گفت برید ایران. رفتیم ایران. رفتیم پیش ِ آشنای ِ فهیم. یه خطبه عقد هم خوندیم. شدم زن ِ فهیم. پاییز بهار بدنیا اومد. بسیم میرفت بنایی میکرد. یه بار نزدیک بود بگیرنش برش گردونن افغانستان. یوهو میریختن میگرفتن. اگه کاغذ نداشتی برت میگردوندن افغانستان. شوهر و پسر ِ آمنه‌خانوم رو گرفته بودن کتک زده بودن. از طبقه دوم ِ ساختمون پرتشون کرده بودن پایین. بعدش برشون گردونده بودن افغانستان. آمنه خانوم بعد از یه هفته خبردار شد که چی شده. زن ِ طفلک برگشت مزارشریف. منم همیشه نگران ِ بسیم بودم. هرروز از زیر قرآن ردش میکردم وقتی میرفت سر ساختمون. بهش میگفتم زنگ بزنه بهم. خبر بده از خودش. بهار سه ساله شد که تصمیم گرفتیم از ایران بریم. نمیشد غیرقانونی تو ایران زندگی کرد. اونم با بچه. من میخواستم بهار رو بفرستم مدرسه. درس بخونه. واسه خودش چیزی بشه. تو ایران نمیشد. پول جمع کرده بودیم. داداش ِ بسیم هم کمکمون کرد. رفتیم ترکیه. بعدش رفتیم یونان. پنج ماه یونان بودیم تا قاچاقچیه کارمونو درست کنه. اومدیم آلمان.

آنتی‌فمینیسم

_  زن ندارم!

+  خب بخر

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress