باهم باشیم

Just another WordPress weblog


سفر

نـُه سال گذشت از ۷ ِ عصر ِ ۱۹شهریور۱۳۸۰

وقتی ۹ سال پیش ازش جدا شدم خیلی با الان‌ش فرق میکرد.. همه‌چیش

آدماش فرق میکردن.. حتی کوچه‌خیابوناش هم فرق میکردن با الان

دریاچه ارومیه‌ش آب داشت

زاینده‌رودش جاری بود

بنزین‌ش سهمیه‌بندی نشده بود

از طرح ِ مبارزه با بدحجابی و گشت ِ نسبت خبری نبود

دختراش چکمه میپوشیدن

سگاش آزاد بودن

تورم‌ش کمتر بود

بقیه کشورا تحریم‌ش نکرده بودن

هواپیماهاش فرت‌فرت سقوط نمیکردن

زندانیای ِ سیاسی‌ش کمتر بودن

تلویزیون‌ش ۲۰:۳۰ نداشت

مشایی نداشت

شهداش رو تو دانشگاه خاک نمیکردن

رئیس‌جمهورش لات نبود

آبروش نرفته بود

نداها و سهراب‌هاش زنده بودن

وقتی ازش جدا میشدم خوب بود حالش. الان حالش وخیمه اما

من اینطوری نسپرده بودمش به شما

اما میدونید؟ از یه چیزی خوشحالم! خوشحالم که تو بهترین روزها ترکش کردم و خاطرات ِ خوب دارم ازش فقط

و اینکه چقدر خوب خونده سیاوش حرفای ِ دل ِ منو بعد از این سه‌هزار و دویصت و هشتاد و پنج روز دلتنگی : قاب ِ شیشه‌ای

کاش یه بار دیگه ببینمش… قبل از اینکه دیر شه

پیوند: مطلبی که پارسال تو این تاریخ نوشتم

سفرانگیز

یه ده روزی پاشدیم رفتیم مسافرت. درگیر بودم که لپتاپ رو ببرم با خودم یا نه که بعد تصمیم گرفتم موبایلم رو هم نبرم حتی. چندروز دور از اینترنت و زندگی ِ مجازی تجربه‌ی خوبی بود. البته اگر هم همرام میبردم وقتی برای ِ آنلاین شدن نداشتم، چون صبح میزدیم بیرون و فقط شب برای ِ خواب برمیگشتیم محل ِ اقامتمون. تصمیم داشتم داستان بنویسم اما فرصت ِ نوشتن هم پیدا نشد و به همون چندصفحه گزارش ِ سفر، توی ِ دفترخاطرات، بسنده کردم. از هرفرصتی برای ِ عکس انداختن استفاده کردم که چندتاشو اینجا گذاشتم.

از جاهایی که رفتیم باغ ِ وحش‌ش رو بیشتر دوست داشتم. وقتی وارد شدیم اولین حیوونی که دیدیم خر بود. تابلوش رو که خوندیم دیدیم نوشته خر ِ وحشی ِ ایرانی یا همون گورخر ایرانی . کلی ذوق‌زده شدیم از دیدن ِ یه هم‌وطن(!)

خیلی باوقار و خوش‌هیکل بود. اونقدر که تحت ِ تاثیر قرار گرفتم و از این به بعد به هرکی بگم “خیلی خری” منظورم “خیلی ماهی” هست.

البته حیوونای ِ دیگه هم هرکدوم جذابیت ِ خودشون رو داشتن. بونوبوها از همه دوستداشتنی‌تر بودن. مخصوصن نوزاد ِ چندماهه‌ای که خیلی بامزه بود. فیلمش رو توی ِ یوتیوب گذاشتم که میتونید اینجا ببینید. بونوبو‌ها نزدیک‌ترین فامیلای ِ انسان‌ها هستن و نمیشه دوستشون نداشت. و ای‌کاش میشد یکی‌شون رو به فرزندی قبول کرد.

یکی دیگه از چیزای جالبی که باهاش برخورد کردم قفل‌هایی بود که به نرده‌های ِ کنار ِ رود ِ راین بسته بودن. توی ِ ایستگاه ِ قطار دلیلش رو فهمیدم: عشاق قفلی رو به نرده‌ها میبندن و کلیدش رو میندازن تو رود ِ راین تا این حرکت سمبلی باشه برای ِ عشق ِ ابدی‌شون. فرقش با دخیل بستن تو امامزاده‌ها اینه که اونجا قفل میبندی تا یه عشقی پیدا کنی اما اینجا وقتی که عشق‌ت رو پیدا کردی قفل میبندی.

ِ

یه جای ِ دنج برای ِ بوسیدن

یه جای ِ دنج پیدا کردم برای ِ نوشتن. روی ِ نیمکت زیر ِ سایه‌ی درخت و جایی که رفت و آمد نداره.  به قول ِ گفتنی یه جای ِ خوب برای ِ بوسیدن. دور از مزاحم.

مامان رو تو غرفه تنها گذاشتم. تنها که نه. اونهمه آدم میان و میرن. خیلی گرم بود. نتونستم بمونم و اومدم تو پارک که خنک‌تره.

اولین باره که میام لوکزامبورگ. این شهری هم که الان رو یکی از نیمکت‌هاش نشستم و مینویسم خیلی قشنگه. تو همین ۴ ساعتی که اینجاییم کلی از سوراخ‌سمبه‌هاشو گشتم و خوشم اومده. یه شهر ِ کوچیک و آروم به اسم ِ اشترناخ.

این لوکزامبورگی‌ها زبون ِ بامزه‌ای دارن. انگار آلمانی رو از چرخ‌گوشت رد کرده باشی! خوب آلمانی میفهمن اما فهمیدن‌شون یکم سخته.

تا ساعت ۵ نمایشگاهه. این چندساعت ِ باقی‌مونده رو میخوام بخوابم. روی ِ همین نیمکت.

خوابیده بودیم باهم

پیراهن مردونه ش رو میپوشم و از اتاق خواب بیرون میام. میرم تو آشپزخونه و تو کابینت ها دنبال قهوه میگردم و وقتی پیداش میکنم قهوه جوش رو روشن میکنم و فنجونی برمیدارم و منتظر میشم.

قهوه میریزم و میشینم روی صندلی و آرنج هامو میذارم روی میز و قهوه مینوشم و فکر میکنم به مردی که پشت ِ اون در خوابیده روی ِ تخت.

چندسال گذشته؟ ۵ سال شاید.

.

یه صبح ِ سرد ِ پاییزی اومده بود توی کافی شاپ و قهوه سفارش داده بود و روزنامه خونده بود. براش قهوه برده بودم و نگاهم کرده بود و لبخند زده بود و لبخند زده بودم.

روز ِ بعد هم قهوه خواسته بود و روزنامه خونده بود مثل روزهای بعد و بعدتر.

اون روز که بارون باریده بود بیشتر مونده بود توی کافی شاپ و بینایی ِ ساراماگو رو خونده بود و وقتی دومین قهوه رو برده بودم براش گفته بودم کوری قشنگ تره و گفته بود چون شما میگی شک ندارم که کوری قشنگ تره و بسته بود کتاب رو و خندیده بودم.

روز بعد اسمم رو پرسیده بود و گفته بودم و به زبان فارسی گفته بود حدس میزدم ایرانی باشی و تعریف کرده بود از چشم هام.

یک هفته نیومده بود و نگران شده بودم و وقتی روز هشتم سر ساعت همیشگی قهوه سفارش داده بود پرسیده بودم کجا بودید و خندیده بود و گفته بود سفر. تعریف کرده بود از ونیز و قایق ها و دریا. گفته بود وکیل شرکتیه که قطعات اتوموبیل میفروشه و سفر زیاد میره باید.

روز بعد که یکشنبه بود با گرم کن ورزشی اومده بود و شیرگرم خواسته بود. گفته بودم که شب ها میدوم و خوشحال شده بود و پیشنهاد داده بود باهم بدویم.

هرشب ساعت ۸ روی پل میدیدم همدیگر رو و می دویدیم و مینشستیم روی نیمکت کنار رودخونه و حرف میزدیم و دوباره میدویدیم و روی پل از هم جدا میشدیم.

.

.

برنامه ی صبح ها ادامه داشت با قهوه و روزنامه و گاهی گپی اگر خلوت بود.

چندماه گذشته بود؟ خاطرم نیست.

.

زمستون بود و نمیدویدیم هرشب. دعوتم کرده بود به کنسرت یونانی که خواننده دوستش بود. قبول کرده بودم و شب دنبالم اومده بود و تعریف کرده بود از لباس و آرایش ِ موهام.

با سارا آشنام کرده بود که مادرش یونانی بود و پدرش ایرانی و صدای خوبی هم داشت. سارا خونده بود و ما نوشیده بودیم و رقصیده بودیم باهم.

آخر شب دعوتم کرده بود به خونه ش و پذیرفته بودم و خوابیده بودیم باهم.

.

۲ هفته بعد ازم خواسته بود باهم زندگی کنیم  و در عرض یک ماه تمام زندگی م منتقل شده بود به آپارتمانش که در همسایگی ِ کافی شاپ بود.

سفر میرفت… درس میخوندم… سفر میرفت… کار میکردم… درسم تموم شده بود… سفر میرفت.

.

.

۲سال گذشته بود؟ خاطرم نیست. سفر رفته بود و تماس گرفته بود که برنمیگرده. وسایلش رو فرستاده بودم براش و خونه رو پس داده بودم به صاحبخونه و برگشته بودم به خونه ای که با ۳ نفر دیگه تقسیمش کرده بودم اون قدیم ها.

استخدام شده بودم تو یه شرکت تبلیغاتی و سارا رو میدیدم گاه گاهی و دوست بودیم باهم.

.

.

چندسال گذشته بود؟ ۳ سال؟

سارا دعوتم کرده بود به کنسرتش و رفته بودم و دیده بودمش. تازه برگشته بود.

به رقص دعوتم کرد و رقصیدیم باهم دوباره.

.

حالا خوابیده روی تخت. پیراهن ش تنمه و به فنجون ِ خالی ِ قهوه نگاه میکنم. صبح شده.

سفرنامه ی فرانسه – قسمت ِ یکی مونده به آخر

امروز صبح چون ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم حس ِ دوش گرفتن نداشتم و زودی حاضر شدم و با سلینا و لیزا رفتم پایین برای صبحونه و بعدشم نمیدونم چرا دوباره حاضر شدیم تا راه بیوفتیم به سوی ِ پل ِ Pont du Gard . از اونجایی که محل سکونت ِ ما جایی بود نزدیک ِ خدا باید ۲ ساعتی تو اتوبوس میشستیم و طرح ِ صندلی های ِ اتوبوس رو به شلوارمون میگرفتیم تا برسیم به جایی که باید.

جناب ِ راهنما مریض بودن و نیومدن و ما مجبور به بازدید خسته کننده ترین موزه ی عالم شدیم که مربوط بود به آب و کانال و پُلسازی و این چیزایی که من ِ نامعمار درکش نمیکردم شاید.

بالاخره دوتا خانوم ِ باشخصیت مارو همراهی کردن تا پُل ِ ۲۰۰۰ساله ای که رُم ها ساخته بودن و چقدر هم زیبا و محکم ساخته بودن که سالم ترین پُلی بود که مونده بود از اون قرن ِ یکم و ای ول داشت. حالا این که تصویه ی تمام ِ آب ِ شهر رو این پُل انجام میداد بماند.

گفت به گروه های ۲۰تایی تقسیم شیم تا از روی پل رد بشیم چون نریزه یه وخت پُل و خراب شه و بیا و درستش کن.

از تونل ِ تاریکی رد شدیم و وقتی رد شدیم و رسیدیم اونور ِ درّه که قبلا رودی بود خروشان تازه فهمیدم اصلا حسّ نگرفتم هنگام ِ عبور از ۲۰۰۰سال تاریخ.

راه افتادیم به سوی ِ شهر ِ Montpelier

بارون گرفت و شانس که نداریم و زیر بارون دنبال رستورانی گشتیم تا چیزی بخوریم که بینهایت گرسنه بودیم طبق ِ معمول و راه رفتیم تو اون کوچه های ِ باریک و تنگ و پر از مغازه که لذت بردم و عکس گرفتم و دوست داشتم اونجارو! جون میداد برای قدم زدن با یار در دوران نامزدی :))

به فست فودی که فحشش میدم همیشه قناعت کردم و ساعت ۵ راه افتادیم به نقطه ی کوری که توش سکونت داشتیم.

چمدونمو بستم تا حدودی و رفتیم شام و گفتند فردا ساعت ۹ صبح چمدونارو ببریم تحویل راننده اتوبوسمون بدیم تا بار رو ببنده و ۹:۳۰ راه بیوفتیم.

بعد از شام تو راهروهای ِ هتل ویلون بودیم و یه ذره اینجا یه ذره اونجا و … آخر ِ شب معلم ها و ۲ تا از بچه هارو تو سالن مطالعه گیر اوردیم که داشتن بازی میکردن و من و لیزا همراهشون شدیم. یکی از بازی های ِ مورد علاقه من! گروه های ِ دونفری و چندتا آدمک و یه دونه تاس و یه عالمه کارت که توش چیزهایی رو نوشته بود که باید نقاشی میکردیم و همگروهیمون حدس میزد اون چیه و اگر درست بود اجازه داشتیم تاس بندازیم.

خیلی خندیدیم. مثلا من باید کوبا رو نقاشی میکردم یا یکی باید قهر کردن رو نقاشی میکرد یا … خیلی خوب بود.

قرار بود بریم دیسکو که نرفتیم و غصه خوردم خیلی.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress