باهم باشیم

Just another WordPress weblog


غربت

نـُه سال گذشت از ۷ ِ عصر ِ ۱۹شهریور۱۳۸۰

وقتی ۹ سال پیش ازش جدا شدم خیلی با الان‌ش فرق میکرد.. همه‌چیش

آدماش فرق میکردن.. حتی کوچه‌خیابوناش هم فرق میکردن با الان

دریاچه ارومیه‌ش آب داشت

زاینده‌رودش جاری بود

بنزین‌ش سهمیه‌بندی نشده بود

از طرح ِ مبارزه با بدحجابی و گشت ِ نسبت خبری نبود

دختراش چکمه میپوشیدن

سگاش آزاد بودن

تورم‌ش کمتر بود

بقیه کشورا تحریم‌ش نکرده بودن

هواپیماهاش فرت‌فرت سقوط نمیکردن

زندانیای ِ سیاسی‌ش کمتر بودن

تلویزیون‌ش ۲۰:۳۰ نداشت

مشایی نداشت

شهداش رو تو دانشگاه خاک نمیکردن

رئیس‌جمهورش لات نبود

آبروش نرفته بود

نداها و سهراب‌هاش زنده بودن

وقتی ازش جدا میشدم خوب بود حالش. الان حالش وخیمه اما

من اینطوری نسپرده بودمش به شما

اما میدونید؟ از یه چیزی خوشحالم! خوشحالم که تو بهترین روزها ترکش کردم و خاطرات ِ خوب دارم ازش فقط

و اینکه چقدر خوب خونده سیاوش حرفای ِ دل ِ منو بعد از این سه‌هزار و دویصت و هشتاد و پنج روز دلتنگی : قاب ِ شیشه‌ای

کاش یه بار دیگه ببینمش… قبل از اینکه دیر شه

پیوند: مطلبی که پارسال تو این تاریخ نوشتم

خاکستر ِ تو

سرفه کرد. از این سرفه‌های ِ ‌الکی‌. دست ِ راستشو کرد تو جیب ِ شلوار ِ جین ِ رنگ و رو رفته‌ش و به خانومی که پشت ِ میز نشسته بود و مشغول ِ صحبت کردن با تلفن بود بی‌حوصله نگاه کرد. خانوم متوجه‌ ِ حضور ِ مرد شد و وقتی تلفن رو قطع کرد رو به مرد کرد و گفت: بشینید لطفا. مردجوان روی ِ صندلی نشست و گفت: میخوام بلیت رزو کنم. زن پرسید: مقصدتون کجاست؟ مردجوان دست ِ راستشو از جیب ِ شلوارش بیرون اورد و همونطور که به حلقه‌‌اش نگاه میکرد گفت: ایران، تهران. زن همونطور که چیزهایی رو تایپ میکرد از مرد پرسید: چند نفر هستید ؟ مرد جواب داد: یه نفر.  زن پرسید: برای ِ کِی؟ مرد جواب داد: هرچه زودتر. زن بدون ِ اینکه نگاهش رو از مانیتور بگیره گفت: بلیت ِ برگشت رو برای ِ چه زمانی میخواید؟ مردجوان دست ِ راستش رو دوباره توی ِ جیبش کرد و گفت: بلیتِ یه‌طرفه میخوام. بدون ِ برگشت. زن نگاهی به مرد انداخت و بعد از مکث ِ کوتاهی به تایپ کردن ادامه داد. چند لحظه بعد گفت: برای ِ شنبه‌ی همین‌هفته ساعت ِ ۱ بعد از ظهر از فرودگاه ِ فرانکفورت. بعد از گفتگوی ِ کوتاهی در مورد مبلغ ِ بلیت و هماهنگی‎‌های ِ لازم در مورد پرواز مرد از آژانس ِ مسافرتی خارج شد و به مقصد ِ آپارتمانش سوار ِ مترو شد.

روی ِ تخت ِ دونفره دراز کشید و به گذشته فکر کرد. به این ۶ سال. سرش رو چرخوند به طرف ِ میز کنار ِ تخت و نگاهش خشک شد روی ِ جعبه‌ی کوچک ِ سفیدرنگ. و اونقدر به بیتا فکر کرد که خوابش برد.

***

بیتا بلوز دامن ِ ارغوانی پوشیده بود و موهای ِ خرمایی‌رنگش رو روی ِ شونه‌هاش ریخته بود. دسته‌گل ِ صورتی رنگی دستش بود و همینطور که بازوی ِ اسلان رو گرفته بود باهم از محضر بیرون اومدن. شام رو تو یک رستوران ِ ایرانی خوردن و شب رو تو خونه‌ی بیتا گذروندن.

***

چهارسال گذشته بود. درس ِ اسلان و بیتا تموم شده بود. بیتا همونطور که ظرف‌هارو توی ِ ماشین‌ظرفشویی میچید گفت: امروز به صابخونه گفتم آگهی ِ خونه رو بده به روزنامه. اسلان توی ِ فنجون‌ها چای ریخت و گفت: چرا قبلش به من چیزی نگفتی؟ بیتا دست از کار کشید و به چشمای ِ اسلان که حالا پشت ِ میز غذاخوری نشسته بود نگاه کرد و گفت: ینی چی؟ قرارمون همین بود. اسلان که سعی میکرد به چشمای ِ بیتا نگاه نکنه گفت: من کار پیدا کردم. همینجا میمونیم. بیتا ظرف‌هارو به حال ِ خودشون رها کرد و پشت ِ میز نشست و گفت: نه. ما اینجا نمیمونیم. برمیگردیم ایران. اسلان من نمیتونم دیگه اینجارو تحمل کنم. من دلم تنگ شده برای ِ مادرم. برای ِ کارم. برای ِ ایران. بفهم. اسلان فنجون ِ چای رو گذاشت جلوی ِ بیتا و گفت: عزیزم. تو میتونی هروقت دلت خواست بری ایران و به مادرت سر بزنی. بیتا گفت: اما من نمیخوام فقط به مادرم سر بزنم. میخوام پیشش باشم. اسلان مادر تنهاست. ما حتی پارسال برای ِ مراسم ِ پدر نرفتیم ایران. چرا نمیفهمی؟ بغض نگذاشت بیتا حرفش را تمام کند. اسلان دستهای ِ بیتا را گرفت و گفت: میریم. صبر کن. پارسال هم وسط ِ امتحانا بود. یادت نیست؟ نمی‌تونستیم بریم. فقط الان صبر کن. من برم سر ِ کار. نمی‌تونم اول ِ کار مرخصی بگیرم. میفهمی که. بیتا اونشب خیلی گریه کرد.

***

از اونشب دوسال گذشته بود. بیتا نزدیک‌های ِ ظهر از خواب بیدار شد. لباس پوشید. به بالکن رفت و سیگاری روشن کرد. از طبقه‌ی دوازدهم به پایین نگاه کرد. به ۶ سال ِ پیش وقتی که برای ِ اولین بار به این آپارتمان اومده بود فکر کرد. روی ِ صندلی ایستاد و پایش رو روی ِ نرده‌ی بالکن گذاشت و خودش رو به پایین پرت کرد.

***

اسلان توی ِ هواپیما نشسته بود و به جعبه‌ی سفید که محکم توی ِ دستاش گرفته بود نگاه میکرد. فکرش پر بود از حرف‌هایی که قرار بود به مادر ِ بیتا بزنه. به اون پیرزن چی میخواست بگه؟ یا کافی بود جعبه‌ی سفید رو جلوی ِ صورت ِ پیرزن بگیره و بگه: این خاکستر ِ دخترته…

پرسه در خاک ِ غریب

وارد ساختمون میشم. یه راهروی طولانی و چندتا در و صندلی و… روی یه صندلی میشینم. به یکی از درها که باز میشه و خانومی ازش بیرون میاد نگاه میکنم و از جام بلند میشم. میرم طرفش و به انگلیسی میپرسم من تازه رسیدم آلمان. میخوام خودمو معرفی کنم. خانومه برمیگرده تو اتاق و تلفن رو برمیداره و با جایی تماس میگیره و به زبونی که ۲روزه میشنوم و نمیفهمم صحبت میکنه. ازم میخواد منتظر باشم. چند دقیقه بعد آقایی وارد میشه و ازم میخواد همراش برم. از پله ها بالا میریم و یه راهروی طولانی ِ دیگه و چندتا در و صندلی و… وارد یکی از اتاق ها میشیم. پشت میز میشینه و از منم خواهش میکنه بشینم. اسم و فامیل و تاریخ تولدمو میپرسه. مجبور میشم براش رو کاغذی که بهم میده بنویسم تا بتونه تو کامپیوتر وارد کنه. کارت دانشجوییمو درمیارم و میذارم روی میز. توقعی ندارم چیزی ازش سردربیاره. حتی شک دارم به اینکه بتونه تشخیص بده اون دختر باحجاب ِ روی کارت منم.

برام توضیح میده که باید به هایم موقت برم و این برگه ای که بهم میده رو نشون ِ نگهبانی بدم و خودمو معرفی کنم. تا روز مصاحبه باید اونجا بمونم و بعدش به هایم دائم منتقل میشم.

۲ تا مامور پلیس منو تا جایی که اون آقا حرفشو زد همراهی میکنن. برگه رو به نگهبانی نشون میدم. مامورا میرن. نگهبان با کسی تماس میگیره. چند دقیقه بعد مرد جوونی میاد و خودشو فرشاد معرفی میکنه. از اینکه بعد از مدت ها یه همزبون میبینم خوشحال میشم.

حالا فرشاد ساکمو گرفته و منو به جایی که قراره موقتا ساکن باشم هدایت میکنه. میگه ساختمون خانوم های تنها و خانواده ها باهمه و به یه ساختمون ۳طبقه اشاره میکنه و توضیح میده اینجا قسمت مردای تنهاس. ساختمون روبه روشو نشون میده و میگه طبقه ی اول سالن غذاخوریه و طبقه ی بالا اداره ی رسیدگی به پناهنده ها. میگه همینجا مصاحبه میشم و میپرسه وکیل داری؟ وقتی میگم نه. میگه فرقی نمیکنه زیاد. دوشنبه بیا خودتو معرفی کن. انگشت نگاری میشی و ازت عکس میگیرن و برات کارت شناسایی صادر میکنن با اقامت ۳ ماهه تا وقت ِ مصاحبه و دادگاه. کنترل پزشکی هم میشی.

تقریبا به انتهای محوطه میرسیم که وارد یه ساختمون میشیم. طبقه ی اول ۳ تا خانوم دم یه در ایستادن و باهم عربی حرف میزنن. فرشاد به زبون همون خانوم و آقای توی اداره ی پناهندگی چیزی میگه و اون خانوم چندتا ملافه میده دست من. از پله ها بالا میریم و جلوی اتاق شماره ی ۱۲۵ می ایستیم. فرشاد در میزنه. دختر جوونی با ابروهای پیوسته در رو باز میکنه. سلام میکنیم. به من لبخند میزنه و میگه خوش اومدی. خودشو سمیرا معرفی میکنه بهم دست میده. وارد اتاق میشیم. یه اتاق ۲۰ متری و ۴ تا تخت ۲طبقه ی فلزی و یخچال و ظرفشویی و میز و صندلی و کمدهای فلزی.

یه زن شاید ۴۰ ساله لب پنجره نشسته و یه لیوان بزرگ چای دستشه. از جاش بلند میشه و بعد از سلام احوالپرسی خودشو منیره معرفی میکنه. سمیرا برام چای میریزه. همگی میشینیم. منیره خانوم تا ملافه هارو تو دستم میبینه به تختای کنار در اشاره میکنه و میگه اینا خالی هستن. بلند میشم و ملافه هارو میزارم طبقه ی بالا تخت. سمیرا میپرسه گرسنه ت نیست؟ چیزی میخوری؟ جواب میدم نه مرسی. میپرسه ژتون غذا گرفتی؟ به فرشاد نگاه میکنم. فرشاد از جاش بلند میشه و لیوان چای رو میذاره رو میز و میگه فردا بهت میدن و میره سمت در و میگه امشب گودبای پارتی ِ سارا و امیره. میبینمتون. در رو باز میکنه و میره.

تختمو به کمک سمیرا درست میکنم . میپرسه چند سالته؟ میگم ۲۳٫ میگه خسته ای بخواب. خسته نیستم اما میخوابم.

بیدار که میشم هوا تاریک شده و چراغ خاموشه. انگار کسی تو اتاق نیست. از تخت پایین میام و بعد از اینکه چراغ رو روشن میکنم به موبایلم نگاه میکنم. بعد از ۳ روز از ماهان اس ام اس دارم. نوشته خوب رسیدی؟ شب زنگ میزنم.

ساعت از ۹ گذشته. ساکمو میذارم تو کمد و درشو قفل میکنم. میخوام از اتاق بیرون برم که یادم میوفته کلید ندارم تا درو قفل کنم. میرم کنار پنجره. زمین چمن فوتبال شلوغه. یه سری دارن فوتبال بازی میکنن و یه سری کنار زمین نشستن. فرشاد رو میبینم زیر چراغ برق با چند نفر دیگه رو زیر انداز نشسته. دارن ورق بازی میکنن. منو میبینه و برام دست تکون میده. میگه بیا پایین. میگم کلید ندارم. روشو برمیگردونه طرف زمین بازی  و سمیرا که روی تاب نشسته و با تلفن حرف میزنه رو صدا میزنه. میگه برو برو بالا درو ببند که این خانوم بیاد پایین. سمیرا سرشو بالا میگیره و منو نگاه میکنه و برام دست تکون میده. از اتاق بیرون میام و پله هارو پایین میرم. سمیرا از در ساختمون میاد تو و همچنان با موبایل حرف میزنه.

میرم طرف فرشاد و بقیه. همه بلند میشن و سلام میکنن. خودمو معرفی میکنم و بهشون دست میدم. وحید سارا امیر نازنین سودابه و محسن و بچه هاشون لیلا کوچولو و برادرش سهراب و منیره خانوم.

موبایلم زنگ میزنه. از جمع جدا میشم و میرم طرف زمین بازی و رو تابی که سمیرا روش نشسته بود میشینم.

– الو ماهان؟

– سلام خوبی؟

– خوبم تو چطوری؟ کجایی؟

– خوبم. رسیدیم یونان. یالچین خبر داد رسیدی. دیشب بهت زنگ زدم خاموش بودی. کجایی الان؟

– کمپ. کی راه میوفتی؟

– فعلا معلوم نیست. این یارو خیلی داره لفتش میده. شاید پس فردا.

– ماهان تورو خدا مواضب خودت باش. خیلی نگرانم.

– مواظبم. تو مواظب خودت باش. یک هفته دیگه پیشتم عزیزم. باید قطع کنم. فعلا خدافظ

قطع میکنه و میگم خدافظ.

موبایل رو تو دستم فشار میدم و میرم سمت بقیه.

یک ماه بعد ماهان از کانادا زنگ میزنه و میگه کارامو زود درست میکنه تا برم پیشش.

بهش نمیگم که ۲ روز از ازدواج ِ صوری م با سعید میگذره و باید ۳ سال صبر کنم تا اقامت بگیرم.

غربت ِ ۸ ساله ی مرسده

این پُست رو پارسال نوشتم … دیدیم حرفام تغییری نکرده پس دوباره آپش میکنم

هشت سال گذشت

هشت سال از ۱۹شهریور ۱۳۸۰

هشت سال از پرواز هواپیمایی از باند ِ فرودگاه مهرآباد که منو از ۱۳ سال خاطره جدا کرد

از ۱۳ سال آدمایی که نقاش ِ خاطراتم بودن

از ۱۳  سال ایران

از ۱۳ سال تهران

سخت بود… سخت بود در عرض ِ یک هفته کل ِ جریان ِ زندگیت بریزه به هم… به طوری که اصلا وقت نکنی در موردش واکنش نشون بدی

و تازه ساعت ِ ۵ بعداز ظهر، وقتی که تو سالن فرودگاه مهرآباد وایسادی و عزیز ترین موجودات ِ زندگیت دارن فشارت میدن و اشکاشونو با شونه هات پاک میکنن می فهمی که: ” آره مرسده… انگار جدی جدی داری میری! ” اما هنوز هم لبخند ِ پت و پهنی تحویلشون میدی و میگی: اینکارا چیه؟ من زود برمیگردم خب!”

و بی اعتنا به اونا که میخونن:

ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم؟

قفسه تموم دنیا

چقدر سخته ساعت ِ ۷ شب از پشت ِ شیشه های ِ هواپیما با تهران وداع گفتن

وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

چقدر سخته نتونی از هم خاطره ای هات خدافظی کنی!!! از هم کلاسی هات… از صمیمی ترین دوستت

(۳ ماه بعد بهش زنگ زدم که گفت وقتی توی ِ صف، اسممون رو گفتن که تو یه کلاس افتادیم خیلی خوشحال شده بود اما وقتی غیبت هام زیاد شد خیلی غصه خورد)

هشت سال پیش فکرشو هم نمیکردم روزی می رسه که عذاب آورترین سوالی که ازم میپرسن اینه:” کی میای ایران؟”

توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری

کی میدونه تلخ ترین دروغی که گفتم دروغ ِ سیزده ِ نوروز ِ ۸۷ بود؟ اینکه دارم میام ایران! اینکه هواپیمام میشینه رو باند ِ همون فرودگاهی که منو با یه کوله پشتی ِ سیاهرنگ راهی ِ غربت کرد…غربتی که امروز ۸ساله شد

باورم نمیشه من ۱۳ سال رو تو یه کوله پشتی جا داده باشم

ناراحتم.. ناراحتم از اینکه چرا اونطور که باید ازش خدافظی نکردم.. چرا اینقدر راحت ازش جدا شدم؟ چرا فکرشو نکردم که روزی برام میشه حسرت و آرزو؟ کاش یه دل ِ سیر نگاش میکردم…کاش یه دل ِ سیر میگشتمش… کاش گوشه گوشه شو ثبت میکردم…

سخته و شاید درک نکنی چی میگم…

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

شاید اونموقع حرف ِ منو بفهمی

هشت ساله ندیدمش… ازش یه مشت خاک دارم فقط

سخته وقتی دلتنگی ِ این خاک توی لحظه هام می شینه

چند سال دیگه میبینمش؟

نمی دونم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress