باهم باشیم

Just another WordPress weblog


مادر

خدای ِ من تویی! مامان

دیروز نشسته بودیم با مامان چای میخوردیم و طبق ِ معمول بحث رو به دین و خدا کشوندیم و مثل ِ همیشه من وجود ِ خدارو رد کردم و مامان هم باهام مخالفت کرد و هی من دلیل اوردم و هی اون دلیل اورد تا اینکه یه جا برگشتم گفتم مامان خدای ِ من تویی! همچین چشاش برق زد و خندید بهم. بعد گفتم ببین من چقدر خوشبختم که میتونم با خدام چای بخورم. باهاش گپ بزنم. بزنیم تو سر و کله‌ی هم. خدای ِ من همیشه به من میرسه و نیازهامو برآورده میکنه.  اما خدای ِ تو چی؟ اصلن دیدیش تاحالا؟ اصلن نشسته به حرفت گوش کنه؟ میتونی مثل ِ الان بشینی باهاش چای بنوشی؟ نه نمیتونی. خدای ِ من قدر ِ منو میدونه و منو دوس داره و اینو بهم نشون میده. خدای ِ من از جنس ِ خودمه. منو میفهمه.  اما خدای ِ تو چی؟ البته کلی چیزای ِ دیگه هم گفتم که بیشتر باعث ِ خنده و شوخی شد.

حالا بگذریم که مامان از اون روز منو “بنده‌” و “مخلوق‌” ِ خودش خطاب میکنه

دخترم مهرسا

مهرسا یوتاب!  خودم این نام را برایش انتخاب کردم

مهرسا (مانند خورشید) را چون روز مهرگان بدنیا آمده نامیدمش و یوتاب را چون به معنای بی نظیر و یکتاست

یوتاب نام خواهر آریو برزن سردار لشگر داریوش سوم‌ست که در جنگ با سپاه اسکندر مقدونی همراه یارانش تا آخرین نفس از خاک سرزمینش دفاع کرد و کشته شد

نه ماه تمام در جان و تن من رویید و به ثمر رسید

مهرسا حالا پنج ماه دارد

موهای فندقی رنگش با چشمان قهوه ای درشتش ترکیب میشود و مرا مجذوب خودش میکند

احساس اینکه من خالق این موجود دوست داشتنی هستم به من غرور میدهد. احساس میکنم زیبا هستم

اگر وجود مهرسا دخالت در کار طبیعت خداست ارزش این عمل برایم بیشتر میشود

من نمیخواستم فرزندم حاصل چند دقیقه لذت باشد

خواستم خودش یک آغاز باشد  آغاز مسیری که شاید نتوانم بروم

نطفه ی مهرسا از بانک بین المللی اسپرم به من اهدا شده

وسواس خاصی برای پیدا کردن اهدا کننده به خرج دادم

اصرار داشتم یک ایرانی با من سهیم شود … کار سختی بود

مردان ایرانی سخت حاضر به چنین کاری میشوند

اتابک برزن جزو صدهزار نفری بود که حاصل مردانگی اش را در شیشه ای به این بانک اهدا کرده بود که بعد به من رسید

من هرگز او را ندیدم … میگفتند دو سال پیش در اثر سرطان فوت کرده است

دلیل این کارش هم مطلع بودن از مرگش بوده و چون فرزندی نداشته، خواسته از این طریق ریشه اش نابود نشود و در کالبدی دیگر ادامه داشته باشد

دوست صمیمی اش، آبتین، که با هم نامه نگاری داشتیم، می گفت: اتابک از نوادگان آریو برزن بود و پوست نوشته هایی از آن دوران به عنوان مدرک ارائه  میداد و همین باعث شد که نام خانوادگی مهرسا را، یوتاب انتخاب کنم

اطرافیان هر کدام برخوردی متفاوت داشتند، امّا این مادرم بود که همیشه در کنارم ایستاد و از من دفاع کرد و اجازه داد تا من آزادانه تصمیم بگیرم و ثمره ی این آزادی یک فرشته ی کوچک به نام مهرسا شد

خیلی دوست داشتم مهرسا در ایران زمین بدنیا بیاید امّا … اما سیاهی های این دوران این اجازه را به من نداد

هفت سالگی اش را در پاسارگاد جشن خواهم گرفت دوست دارم آن روز شاهنامه ی فردوسی را به او هدیه دهم تا یاور خوبی برایش در زندگی باشد

حس مادر شدن تمام وجودم را در بر گرفته ست، آهنگ تپش قلبم تغییر کرده و با صدای نفس های مهرسا هماهنگ شده

لحظه های شیر دادن به مهرسا را با هیچ لحظه ای عوض نمیکنم

به صدای سنتور علاقه ی خاصی دارد و فقط با نوای این ساز به خواب میرود

دوست دارم زودتر بزرگ شود

حرف ها با او دارم

مهرسا، جانم به جانش بسته ست

مهرسای من

قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد

بسته باد

اسفند۱۳۸۶

دخترک با چشمای ِ اشک‌آلود  به عروسکش نگاه کرد… چندهفته پیش شب ِ کریسمس وقتی  جعبه‌ی بزرگ ِ قرمزرنگ رو که با روبان‌ طلایی تزئین شده بود از مادرش گرفته بود خیلی ذوق کرده بود. وقتی جعبه رو باز کرد بود و عروسک ِ موطلایی رو تو اون لباس ِ صورتی ِ تورتوری دیده بود چشماش برق زده بود. عروسک رو بغل کرده بود و اونقدر محو صورت خوشگل ِ عروسک شده بود که یادش رفته بود مامانشو ببوسه و فقط با هیجان گفته بود: مرسی ماماااان!

حالا عروسک ِ موطلایی روی تخت افتاده بود و چشم نداشت.  موقع تاب‌بازی از دست ِ دخترک افتاده بود و چشماش قِل خورده بود افتاده بود زمین. دخترک همونطور  به عروسک که حالا دو تا سوراخ جای ِ چشماشو گرفته بودن نگاه میکرد و اشک میریخت. دستشو گذاشت رو دهنش تا کسی صدای ِ گریه‌شو نشنوه. تصمیم گرفت هرشب موقع خواب دعا کنه و از خدای مهربون بخواد تا چشمای ِ عروسک مثل ِ روز اول بشه.

دخترک هرشب دعا میکرد و به خدای مهربون میگفت: خداجونم مامان گفته تو بچه هارو خیلی دوس داری و زود آرزوهاشونو برآورده میکنی. ازت میخوام که چشمای ِ عروسکم رو درست کنی.

روزها گذشت اما عروسک همچنان کور مونده بود.

مادر دخترک متوجه ِ غمگینی ِ دخترک شده بود. یه روز صداش کرد و بهش گفت: دخترم چیزی شده؟ چی تورو اینقدر ناراحت کرده؟ به من بگو! دخترک اول سکوت کرد. نمیخواست مادرشو ناراحت کنه. اما یوهو بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن و همونطور که هق هق میکرد ماجرا رو تعریف کرد.

مادر دخترک رو بوسید و با لبخند گفت: خب اینکه چیزی نیست. فردا عروسک رو میبریم پیش دکتر عروسکا تا تعمیرش کنه. دخترک یه دنیا خوشحال شد.

فردای اون روز عروسک با دوتا چشم آبی دخترک رو نگاه میکرد.

دخترک رو کرد به مادرش و گفت: مامان تو از خدا مهربون تری :)

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress