باهم باشیم

Just another WordPress weblog


مدرسه

جزوه‌های ِ رفته از یاد

وقتی مدرسه‌م تموم شد (همین یکماه پیش) تصمیم گرفتم همه‌ی جزوه‌هامو آتیش بزنم. مطمئن بودم هرگز لازمشون نخواهم داشت. البته به عنوان ِ یادگاری چند نمونه نگه داشتم که بتونم بعده‌ها به بچه‌هام نشونشون بدم و پز ِ دوران ِ مدرسه‌مو بدم مثلن.

میخواستم با آتیش زدن ِ این کاغذا به یه احساس ِ رهایی و خوشحالی و اینا برسم. کلی برنامه داشتم خلاصه.

همه‌شونو جمع کردم روی ِ هم و گذاشتم تو زیرزمین و منتظر ِ یه فرصت شدم تا نقشه‌م رو عملی کنم. تا اینکه امروز عصر پیرزن ِ صابخونه در زد و گفت فردا قراره اون گروهی که هرسال کاغذا و روزنامه‌های ِ باطله  رو برای ِ بازیافت جمع میکنه بیاد. تو هم اون کوه ِ کاغذی که تو زیرزمین تلنبار کردی رو میتونی بذاری بیرون تا ببرن. مامان گفت راس میگه ببر اینارو خیال ِ همه‌رو راحت کن. اما من رو نقشه‌ای که داشتم پافشاری کردم که میخوام اینارو آتیش بزنم و فلان و اگه آتیش نزنم عقده میشه اینجای ِ دلم(!).

تا اینکه همین چندساعت‌پیش به صورت ِ خودجوش رفتم زیرزمین جزوه‌هامو برداشتم و بردم گذاشتم دم ِ در کنار ِ روزنامه‌باطله‌ها که فردا بیان ببرن.

دلیلش هم خوندن ِ این مطلب بود :

بازیافت کاغذ موجب ۷۵ درصد کاهش آلودگی هوا، ۵۰ درصد صرفه جویی در انرژی و ۹۰ درصد صرفه جویی در مصرف آب می‌شود.

منم که جوگیر.

البته فکر کنم دلیل ِ اصلیش این بود که  سوزوندن ِ این دست‌نوشته‌ها دیگه لطفی نداره برام. باید همون روز ِ آخر ِ مدرسه اینکارو میکردم که خیلی ذوق داشتم.

فارغ‌المدرسه شدیم

لذتی که در دیپلم گرفتن هست در دکترا گرفتن نیست. باور کنید

بالاخره اینهمه‌سال دانش‌آموز بودن تموم شد و به دنیای ِ آدم‌بزرگا وارد شدم.

هم سخت بود هم شیرین. این ۴ سال ِ آخر سختی‌هاش خیلی بیشتر بود. شاید واسه خاطر ِ همینه که خوشحالی ِ تموم شدنش خیلی بیشتره و به دنبالش جشن و پایکوبیش هم بزرگتره.

چهارشنبه مراسم ِ خداحافظی از مدرسه بود.

طبق ِ رسمی که تو آلمان هست مراسم ِ خداحافظی از مدرسه با شوخی‌ها و اذیت کردن‌های ِ مدیر و معلم و بقیه‌ی دانش‌آموزا برگزار میشه. ما هم برنامه‌هایی برای ِ این روز داشتیم که برای ِ اجراش سه‌شنبه شب به مدرسه اومدیم و شب رو تو حیاط ِ مدرسه گذروندیم.

البته بابای ِ مدرسه هم حضور داشت تا ما زیاد خرابکاری نکنیم. برامون در ِ ساختمون رو باز کرد تا ما بتونیم بادکنکایی که باد کردیم رو بدون ِ دردسر وارد ِ دفتر ِ معلما کنیم. تقریبا کل ِ اتاق رو پر از بادکنک کردیم تا وقتی صبح ِ فردا معلما اومدن غافلگیر شن. (کار ِ پرزحمتی بود)

چندتا عکس از این عملیات :

بادکردن ِ بادکنک‌ها

بادکنک‌هارو از پنجره مینداختیم توِ دفتر

و بالاخره اتمام ِ کار (عکس کیفیت ِ خوبی نداره اما فک کنم ملومه که اتاق رو تا نصفه پر از بادکنک کردیم)

تا صبح صبر کردیم و بعضیا سعی کردن چندساعت بخوابن

صبح قبل از اومدنِ بقیه، حیاط ِ مدرسه رو  با حصارهایی که از ساختمون ِ درحال ِ ساخت ِ کنار ِ مدرسه دزدیدیم مسدود کردیم (البته براشون پیغام نوشتیم که پس‌شوم میدیم:دی)

هرکی که وارد ِ محوطه‌ی مدرسه میشد باید از این مسیر رد میشد که به دنباله‌ش خیس میشد. حتی معلم‌ها

و با تفنگ‌های ِ آبپاش و بادکنک‌های ِ پر از آب از بقیه استقبال کردیم. (بعضیا هم نامردی نکردن و  کف ِ اصلاح به سر و صورت ِ ملت مالیدن)

تو زنگ ِ تفریح با مسابقه‌هایی که بین ِ معلما برگزار کردیم (چیزی شبیه ِ مسابقه‌ی محله) و اجرای ِ موسیقی و … مراسم رو به پایان رسوندیم و به دستور ِ مدیر ِ بداخلاق‌مون خرابکاری‌هامون رو تمیز کردیم و مدرسه رو برای ِ همیشه ترک گفتیم.

شب ِ جمعه هم در مراسم ِ فارغ‌التحصیلی‌مون که تو سالن برگزار میشد و به صرف ِ شیرینی و شام و موسیقی بود.

از معلم‌هامون تقدیر و تشکر کردیم و به عنوان یادگاری هدیه‌ای تقدیمشون کردیم

و بالاخره مدرک ِ دیپلم‌مون رو اخذ کردیم و خیالمون راحت شد.

شب ِ بعد هم یه برنامه‌ی خدافظی ِ خودمونی تو یکی از زیرزمین‌های ِ یک مدرسه داشتیم که دور هم فوتبال‌دستی و بیلیارد بازی کردیم و خوب بود و تا صبح بیدار موندیم.

و این بود پایان ِ ۱۴ سال مدرسه.

گوله‌های برف

DSC06488

به خیالمون  داشت زمستون تموم میشدا.. باز امروز از پشت ِ شیشه دیدم ۲ مَن برف نشسته رو آسفالت! مامان رسوندمون مدرسه. البته قبلش من باید برفای ِ رو ماشین رو جارو میکردم. صابخونمون سرشو از پنجره کرد بیرون و از دیدن ِ اونهمه برف غافلگیر شد و منم غافلگیری ِ خودمو تکرار کردم تا احساس ِ تنهایی نکنه در غافلگیر شدن! بهش گفتم که امیدوار بودم دیگه برف نمیاد و داره بهار میشه. گفت انگار تا آپریل همین بساطه. چنان آهی از نهادم برخاست که برفای ِ روی ِ ماشین آب شدن(!)

پسرای ِ کلاسمون  خیلی خوشحال بودن از بارش ِ برف چون میتونستن با گوله‌های ِ برف ساختمون ِ روبه‌روی ِ مدرسمون رو مورد ِ حمله قرار بدن و به شیشه‌های ِ دفتر ِ بانک گوله پرتاب کنن و از خودشون شادی دربیارن مثل ِ پسربچه‌های ِ تخس ِ ۸-۹ ساله!

منم کوچیک که بودم برف دوس داشتم.

ما زشت نیستیم

مدرسه‌ی ما تقریبا یه مدرسه‌ی پسرونه‌س چون حدود ۹۸% از دانش‌آموزانش مذکرالجنس هستن. برداشتی هم که بقیه از این مدرسه دارن همینه: یه مدرسه‌ی فنی‌حرفه‌ای ِ پسرونه که همه از دم مخ ِ ریاضی و برق و فلزدان که قراره همه‌شون مهندس الکترونیک بشن. اگر هم خدایی نکرده توشون دختری هست یا زشته و خرخون یا پسرنما!

مثلا همین چندروز پیش که داشتم با اتوبوس از مدرسه برمیگشتم از زبون ِ ۲تا دخترمدرسه‌ای شنیدم که داشتن به هم میگفتن دخترای ِ فلان مدرسه (مدرسه‌ی ما) اکثرا همجنس‌گران. البته من دشمنی‌ای با همجنس‌گراهای ِ عزیز ندارم اما خب یه جورایی بهم برخورد! چون با لحن ِ بدی گفت.. ینی انگار میخواست بگه: اونا که دختر نیستن!

درسته که ما فقط ۵ تا دختر هستیم تو کلاس ِ ۳۲ نفره‌مون اما هیچم زشت و پسرنما نیستیم! کلی هم دخترونه لباس میپوشیم و آرایش میکنیم. البته قبول دارم که از وقتی به این مدرسه میام کمتر وقتمو جلو آینه میگذرونم و راحت‌تر لباس میپوشم. دلیل‌ش هم اینه که با پسرا چشم‌هم‌چشمی ندارم و باهاشون راحتم. کاری به مد ِ لباس و موهام ندارن. از مارک ِ لوازم‌آرایش‌م هم نمیپرسن. تو دنیای ِ دیگه‌ای هستن که ما دخترا باهاش غریبی‌م. نه اینکه بی‌سلیقه باشن یا زیباپسند نباشن.. نه! منظورم اینه که خیلی راحت‌تر برخورد میکنن. مثل ِ دخترا نمیرن تو نخ ِ ریزه‌پیزه‌های ِ ظاهری.

(جالب اینجاس پسرای ِ مدرسه‌هایی که دختراشون زیادترن مثل ِ رشته‌ی علوم‌شیمی و بیولوژی و تغذیه رفتار ِ مایل به دخترونه‌ دارن.)

خب منم اعتراف میکنم که روحیه‌ی دخترایی که این ۳سال به این مدرسه میرن هم تحت ِ تاثیر حضور پررنگ ِ پسرا قرار میگیره و این یه چیز کاملا طبیعیه.

همه‌ی اینارو گفتم که بگم خوب نیست وقتی از چیزی کامل اطلاع نداریم بهش مارک و برچسب بزنیم و دسته‌بندی‌ش کنیم. همیشه استثناهایی وجود داره! بهترین شاگرد کلاس ِ ما تو ریاضی و برق یه دختره!

چگونه به جای ِ مدرسه، از مطب ِ روانپزشک سر دربیاوریم

ساعت ۶:۳۰ بود که با صدای ِ زنگ ِ ساعت ِ موبایل از خواب بیدار شدم. از اینور به اونور قِل خوردم و دوباره خُفتیدم. یوهو بی هوا ساعت ۷ از خواب پریدم و تند تند لباسامو پوشیدم. جینگی رفتم تو آشپزخونه و شیرجوش رو گذاشتم رو اجاق و چـِپیدم تو دستشویی. مسواکی به دندون زدم و گلاب به روت نور به قبرت بباره نشستم رو تــُیلـِـت که بعد از انجام آنچه باید رخ میداد یوهو دیدم دستمال توالت تموم شده. اول از عدم ِ حضور ِ آفتابه و شلنگ در توالتمون غصه خوردم و فحشی نثار ِ دیرتی کالچـِر (فرهنگ ِ کثیف) ِ اروپایی ها کردم. شلوار بالا نکشیده راه افتادم در جستجوی ِ دستمال کاغذی. تو راه نگاهی تو آشپزخونه انداختم و دیدم بـــــــعله…کوه ِ آتشفشانی سفیدرنگ روی ِ اجاق در حال ِ فعالیته! خاک بر سر ِ شیری که سر بره. دستمال کاغذی پیدا کردم و پاکیزگی نشانه ی ایمان است رو استاد کردم و بعدش شیرجوش رو از رو آتیش برداشتم و به گند ِ سیاهرنگی که روی ِ اجاق نقش بسته بود نگاهی غضبناک انداختم و تمیزش کردم(با یه دستمالِ دیگه بابا)

وقتی آخرین جرعه ی شیرکاکائومو پایین دادم ساعت ۷:۱۸ بود. هُل شدم و با چاقویی که قرار بود نون رو ببره انگشتمو بریدم و نصف ِ آشپزخونه غرق ِ به خون شد. با عصبانیت نون و چاقو رو پرت کردم یه طرف و دوییدم طرف کیفم و دفترکتابامو چپوندم توشو زیپشم نبستم و خواستم در یک حرکت ِ اسلوموشن ِ رامبوطوری بندازمش رو دوشم که همه ی محتویاتش پخش ِ زمین شد.

نشستم زمین و دوباره ریختمشون تو کیف و در حین ِ بستن ِ زیپ انگشتم دوباره خونپاشون کرد و فرش مـُـزّین گشت به خال های ِ قرمز

ساعت ۷:۳۵٫ اتوبوس رفت… بدون ِ من. دوییدم از خونه برم بیرون که گربه ی خانوم فیشر(صاحبخونه) پیچید جلو پام و از پاچه ی شلوارم آویزون شد. پامو بغل کرده بود و ول کن هم نبود بی صفت. از اونجایی که چیز ِ بهتری به مغزم دخول نکرد با یه حرکت ِ پر شتاب لیزا جون رو شوت کردم اونور و خودم اومدم بیرون و در رو پشت سرم بستم و دوییدم طرف ِ مدرسه !

اِوا.. چرا ماشینا تارن؟ ؟ یادم افتاد عینکم رو روی میزم جا گذاشتم. من کیم؟ اینجا کجاست؟

ساعت ۷:۵۶٫ اون خیابون رو هم بپیچم میرسم! ساعت ۷:۵۹٫ پیچ رو پیچیدم و عظمت ِ ساختمون ِ ۱۰۰ساله ی مدرسه روبه روم نمایان شد. ۱۰ ثانیه مونده..دوییدم..۳٫٫۲٫٫۱…….. اِوا پس چرا زنگ نخورد؟! مگه میشه؟ چرا مدیرمون دم ِ در واینستاده تا سر ِ صـُبی بهمون صبح بخیر بگه؟ دوچرخه ها کوشن؟چرا خلوته؟

موبایلمو نگاه کردم و چشام رو تاریخ ِ امروز فریز شد. اِی بمیری! امروز که شنبه س! خاک بر سر ِ تکنولوژی ِ برتر. این موبایله تو داری؟شعورش نمیرسه که فقط دوشنبه تا جمعه زنگ بزنه؟ کور بودی ندیدی مهسا مثل ِ خرسایِ قطبی (الهی بمیرم براشون که داره نسلشون منقرض میشه از بس ما آدمایِ بیشعور و نفهم دوقدم راهو با ماشین شخصی میریم و هوارو آلوده میکنیم و فِرت فِرت میریم مکدونالد غذا میخوریم تا گاواشو زیاد کنه و گاوای ِ محترم گاز ِ متان تولید کنن و زمین گرم شه و یخا آب شن و خرسای قطبی بی خانمان. برای ِ هر غلطی از مواد شیمیایی استفاده میکنیم چون مدرنیم؟ خاک بر سر ِ این سیستم ِ مدرنیزه شده. خاک تو چشم ِ تحصیل کرده ای که هربار میره خرید کیسه پلاستیکی ِ تازه هدرمیده و میمیره اگه همیشه یکی تو کیفش باشه که اینقدر گند نزنه به محیط زیست. تـُف به کشورایی که قطع ِ نخاع میشن اگه قرارداد ِ کیوتو رو امضا کنن. الهی چین از نقشه ی جغرافیا محو شه که خوارمادر ِ کره ی زمین رو آبستن کرده)

اه کجا بودم اصلا؟  تقصیر ِ مهساس که مثل ِ خرس ِ قطبی خوابیده بود

آهان… کور بودی ندیدی مهسا مثل ِ خرس ِ قطبی خوابیده و تکون هم نمیخوره؟ در حال ِ ناسزاگویی به کودکِ درونم بودم که یه ماشین پلیس کنارم لایی کشید و نگه داشت و منو سوار کردو رسوند خونه مون

گویا مامان بیدار شده و بوی ِ سوختگی کشوندتش تو آشپزخونه و دیده کف ِ زمین پر از لکه هایِ خونه و نگران ناک رفته تو اتاقم و باز اونجا هم خون آلود. دیده عینکم رو میزه اما خودم نیستم. میره تو راهرو و شوک: جسد ِ یک عدد لیزا که قبلا گربه بود !!! زنگ زده پلیس و مشخصاتمو داده. اونا هم بهتر میبینن راه ِ مدرسه رو چــِک کنن چون با کیف مدرسه از خونه خارج شدم

و این شد که مامان برای ِ دوشنبه ی هفته ی دیگه ساعت ۱۰صبح برام وقت ِ روانپزشک گرفته

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress