باهم باشیم

Just another WordPress weblog


وطن

بعد از ۱۷سال رفتم ایران

در یکی از روزهای مرداد ۱۳۹۷ سوار هواپیمایی شدم که مقصدش تهران بود، شهری که ۱۷سال قبل وقتی سیزده سالم بود ترکش کردم.

با کم شدن ارتفاع هواپیما و دیدن اون همه خاکی که یه ذره‌ش رو سال‌ها توی جعبه‌ی کوچیکی نگهداری می‌کردم اشک‌هام سرازیر شدن از ناباوری و خوشحالی و نگرانی.

پلیس مرز پاسپورت سفیدم رو گرفت و بعد از گفتن «چطور دلت اومد اینهمه سال نیای ایران؟» بالاخره اولین مهر ورودم رو کوبید توی پاسپورت و با گفتن «مبارک باشه» خیالم رو راحت کرد تا برم آدمای آشنای پشت شیشه رو بغل کنم و اشک بریزم از شوق وصل.

چهارده شبانهروز بی‌وقفه کنار آدمای خاطرات بچگیم بودم. انگار همهی سیزدهبدرها و تولدها و عروسی‌‌ها و شبیلداهایی که کنار هم نبودیم رو داشتیم یهبارکی به جا میاوردیم.

تو این سفر فرصت نشد شهر رو خوب بگردم ولی میدونم سفر بعدی نزدیکه و اونبار نوبت تهرانمه که باهاش وقت بگذرونم.

پینوشت۱:

اگرا قرار بود دوباره این سفر رو برنامهریزی کنم:

۱توی ماه بینهایت گرم مرداد این کار رو نمیکردم و ایام نوروز یا اردیبهشت رو انتخاب میکردم

۲یکماهه میرفتم چون برای اولین سفر بعد از اینهمه سال ۲ هفته زمان خیلی کمی بود و فقط برای دیدار با خانواده کفاف کرد (اونم نه کاملا)

۳یه اقامتگاه مستقل جهت جلوگیری از «مهمان» شدن انتخاب میکردم. (البته این مورد غیرممکن بود از بس همه لطف داشتن و هر روز و شب خونهی یکی دعوت بودم که امیدوارم در سفر بعدی این اتفاق کمتر بیوفته.)

پینوشت۲:

خیلی دوست داشتم متن پراحساسی درباره‌ی اولین سفرم به زادگاه‌م بنویسم ولی از اونجایی که تمام مدت اقامت‌م در تهران مثل شبح‌ای در جمع بودم و در ناباوری به سر میبردم٬ از به یاد اوردن حس‌ها و فکرهایی که تو اون مدت درگیرشون بودم عاجزم چه برسه به توصیف کردن‌شون.

غربت ِ ۸ ساله ی مرسده

این پُست رو پارسال نوشتم … دیدیم حرفام تغییری نکرده پس دوباره آپش میکنم

هشت سال گذشت

هشت سال از ۱۹شهریور ۱۳۸۰

هشت سال از پرواز هواپیمایی از باند ِ فرودگاه مهرآباد که منو از ۱۳ سال خاطره جدا کرد

از ۱۳ سال آدمایی که نقاش ِ خاطراتم بودن

از ۱۳  سال ایران

از ۱۳ سال تهران

سخت بود… سخت بود در عرض ِ یک هفته کل ِ جریان ِ زندگیت بریزه به هم… به طوری که اصلا وقت نکنی در موردش واکنش نشون بدی

و تازه ساعت ِ ۵ بعداز ظهر، وقتی که تو سالن فرودگاه مهرآباد وایسادی و عزیز ترین موجودات ِ زندگیت دارن فشارت میدن و اشکاشونو با شونه هات پاک میکنن می فهمی که: ” آره مرسده… انگار جدی جدی داری میری! ” اما هنوز هم لبخند ِ پت و پهنی تحویلشون میدی و میگی: اینکارا چیه؟ من زود برمیگردم خب!”

و بی اعتنا به اونا که میخونن:

ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم؟

قفسه تموم دنیا

چقدر سخته ساعت ِ ۷ شب از پشت ِ شیشه های ِ هواپیما با تهران وداع گفتن

وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

چقدر سخته نتونی از هم خاطره ای هات خدافظی کنی!!! از هم کلاسی هات… از صمیمی ترین دوستت

(۳ ماه بعد بهش زنگ زدم که گفت وقتی توی ِ صف، اسممون رو گفتن که تو یه کلاس افتادیم خیلی خوشحال شده بود اما وقتی غیبت هام زیاد شد خیلی غصه خورد)

هشت سال پیش فکرشو هم نمیکردم روزی می رسه که عذاب آورترین سوالی که ازم میپرسن اینه:” کی میای ایران؟”

توی خونمون به ما میگن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری

کی میدونه تلخ ترین دروغی که گفتم دروغ ِ سیزده ِ نوروز ِ ۸۷ بود؟ اینکه دارم میام ایران! اینکه هواپیمام میشینه رو باند ِ همون فرودگاهی که منو با یه کوله پشتی ِ سیاهرنگ راهی ِ غربت کرد…غربتی که امروز ۸ساله شد

باورم نمیشه من ۱۳ سال رو تو یه کوله پشتی جا داده باشم

ناراحتم.. ناراحتم از اینکه چرا اونطور که باید ازش خدافظی نکردم.. چرا اینقدر راحت ازش جدا شدم؟ چرا فکرشو نکردم که روزی برام میشه حسرت و آرزو؟ کاش یه دل ِ سیر نگاش میکردم…کاش یه دل ِ سیر میگشتمش… کاش گوشه گوشه شو ثبت میکردم…

سخته و شاید درک نکنی چی میگم…

آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

شاید اونموقع حرف ِ منو بفهمی

هشت ساله ندیدمش… ازش یه مشت خاک دارم فقط

سخته وقتی دلتنگی ِ این خاک توی لحظه هام می شینه

چند سال دیگه میبینمش؟

نمی دونم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress