باهم باشیم

Just another WordPress weblog


پناهندگی

تجربه‌ی چند مهاجر – قسمت ششم

به بهانه‌ی ۱۵ سالگی از ایران رفتن

 

پی‌نوشت: این متن رو هم ۴ سال پیش برای سالگرد ۱۱ سالگی نوشته بودم

چیزهایی که نگفته بودم

درست یازده سال است که دیگر در ایران زندگی نمیکنم. در این سال ها هیچبار به ایران نرفته ام. به این فکر میکنم که در این یازده سال چه اتفاقاتی افتاده است. مسلمن اتفاقات زیادی افتاده است که هرکدامشان در زندگی من تاثیر گذاشته. فکر میکنم و خاطرات ورق میخورند و به عقب میروند به آن سال های اول که همه چیز جدید و سخت بود. ندانستن ِ زبان بزرگترین چالش ِ زندگی مان بود. آن روزهای مدرسه را یادم میاید. کلاسی میرفتم که نه کلاس درس بود و نه کلاس زبان. شاید چیزی بود از هردوی ِ اینها. چند بچه‌ی خارجی که هیچکدام زبان همدیگر را نمیفهمیدند. الان که فکر میکنم میبینم من هیچوقت همکلاسی فارسی زبان نداشتم. شاید اگر در شهر بزرگتری زندگی میکردیم این اتقاق میوفتاد. از بچه‌های کلاس میگفتم. ترک زبانی که به من اعداد را یاد میداد و روس‌زبانی که به او رنگ‌ها را یاد میدادم. معلمی که هرروز به ما دیکته میگفت تا گوشمان را با کلمات آشنا کند. دیکته‌هایی که تصحیح نمیشدند. بعد از چندماه به کلاس هفتم رفتم. البته قبلش از من امتحان ریاضی گرفتند و تصمیم گرفتند مرا به کلاس هفتم بفرستند. شاید هم به خاطر این بود که شش سال را در ایران درس خوانده بودم. وقتی که به کلاس آلمانی‌ها رفتم هم چیز زیادی از زبانشان نمیدانستم. من هیچوقت درست حسابی و از اول زبان آلمانی را یاد نگرفتم. هرچه بود از کشف‌هایِ خودم در مکالمات ِ روزمره و کوچه خیابان بود. انشا مینوشتم در حالی که دستور زبان ِ آلمانی را بلد نبودم. همه چیز در آلمانی جنسیت دارد که با پیشوندش مشخص میشود. تا به امروز جنسیت ِ خیلی از کلمات را نمیدانم و اقلب پیشوندش را طوری میگویم که شنیده نشود.

کمپ پناهندگی را به یاد میاورم. پر فراز و نشیب ترین روزهای ِ عمرم. هرروزش ماجرایی داشت. زندگی کردن با هفتصد نفر آدم ِ دیگر از فرهنگ‌های ِ دیگر پرماجرا خواهد بود.

به اتاقمان فکر میکنم. یک اتاق ِ بیست و پنج متری برای ِ یک خانواده. دستشویی و حمام ِ مشترک با هم‌طبقه‌ای هایمان که تعدادشان به سی نفر هم میرسید.

بهترین دوست‌های زندگی‌ام را در همان راهروهای ِ کمپ پیدا کردم. توی ِ آن محوطه‌ی عظیم که زمانی اردوگاه ِ فرانسوی‌ها بود. توی ِ آن باند ِ هلی‌کوپتر که زمین ِ بازی‌مان بود.

خریدهای ِ هفتگی  در روزهای ِ زوج با بن‌های ِ پانصد امتیازی که در یک فروشگاه ِ پنجاه متری خرج میشد.

اقامت‌های ِ سه ماهه و اجازه‌ی عبور و مرور تا شعاع ِ سی کیلومتری.

و چیزهای ِ دیگری که مدت‌ها بود یادشان نکرده بودم.

در کنار اینها ماجرای ِ دادگاه‌ها و نامه‌هایِ وکیل و آن منتظر ماندن‌هایِ طولانی و نامه‌های ِ چهل صفحه‌ای و جواب‌های منفی و ترک‌خاک و درخواست‌های تجدید ِ نظر و…

یادم میاید یکبار در زنگ تعلیمات اجتماعی جلویِ تخته ایستادم و برای ِ معلم و همکلاسی‌هایم درباره‌ی شرایط زندگی ِ یک پناهنده در آلمان سخنرانی کردم که منجر به باز ماندن ِ دهان ِ سی نفر آدم شد. هرگز فکرش را هم نمیکردند کنار ِ گوششان همچین چیزهایی وجود داشته باشد. درک نمیکردند همکلاسی‌شان برای ِ آمدن به اردو باید به اداره‌ای برود و اجازه بگیرد. نمیدانستند روزهای ِ امتحان کلید ِ کافه‌ی کمپ را میگیرد تا بتواند در آرامش درس بخواند چون در یک اتاق ِ ۲۵ متری که چندنفر دیگر هم زندگی میکنند نمیشود برای ِ امتحان درس خواند.

در همین شرایط عجیب و غریب موفق شدم وارد دبیرستان شوم. کاری بس شق القمر بود چرا که کم اتفاق می‌افتد دانش‌آموزی از آن مدل مدرسه بیشتر از ۹ کلاس درس بخواند. دانش‌آموزان ِ آن مدل مدرسه بعد از کلاس ِ نهم دنبال کار میروند. برای ِ همین خیلی به هتل شباهت دارد. این را وقتی به دبیرستان رفتم فهمیدم. کنار بچه‌هایی که از آن مدل مدرسه نبودند و چیزهای ِ دیگری از ریاضی و فیزیک و شیمی میدانستند که من تا به حال به گوشم هم نخورده بود. سخت‌ترین دبیرستان را هم انتخاب کرده بودم. دبیرستانی که درس‌های اصلی‌اش برق و مقاومت‌مصالح بود. همین مسئله باعث شد تا سه سال را در چهار سال تمام کنم و دیپلم بگیرم. در بین ِ همسن و سالهایم در کمپ دومین نفری بودم که دیپلم میگرفت و اولین نفری که به دانشگاه رفت. همیشه از این اتفاق ذوق زده‌ام.

یکی دوسال ِ پیش که به کمپ‌مان سر زدم از آن پنج ساختمان‌ِ غول پیکر فقط یکی باقی مانده بود. با پرس و جو فهمیدم به گروه‌های ِ موسیقی اجاره میدهند برای ِ تمرین. از بس که آنجا از همه جا دور بود و صدایش به جایی نمیرسید.

نگهبانی را هم خراب کرده بودند. همانجایی که از غریبه‌ها کارت‌شناسایی میخواست و به مهمان اجازه نمیداد بیشتر از ساعت ِ ده ِ شب بماند. همانجایی که به سگ‌ش یواشکی غذا میدادیم.

از اینکه عکسی از کمپ‌مان ندارم ناراحتم. دیگر هم که چیزی برای ِ عکس‌گرفتن وجود ندارد.

با دوست‌هایم قرار گذاشته بودیم سال‌ها بعد به آنجا برویم و به بچه‌هایمان نشان دهیم تا ببینند نوجوانی ِ مادر و پدرهایشان در کجا سپری شده. برای ِ همین مناسبت روی ِ دیوارهایش را یادگاری مینوشتیم . دیوارهایی که محل ِ ثبت ِ عشق‌هایمان هم بودند. فلانی عاشق ِ فلانی است. یا فلانی بعلاوه‌ی فلانی مساوی است با قلب.

اولین بار در همین کمپ عاشق شدم. عاشق ِ یک پسر ِعراقی که دوچرخه‌سواری در محوطه‌ی کمپ باعث و بانی‌اش بود و قرارهای ِ کنار ِ پنجره‌ای و حرف زدن با دست‌ها. این عشق‌ها کوتاه بودند و با آمدن ِ اتوبوس ِ جدید و پناهنده‌های ِ جدید امکان داشت تمام شوند.

شاید روزی سراغ ِ دفترخاطرات‌های ِ آن روزهایم بروم که همه چیز را با جزئیاتش نوشته ام.

بعد از اینکه از کمپ ِ پناهندگی بیرون آمدیم تا امروز ارتباطم را با پناهنده‌ها قطع نکرده‌ام. تا قبل از دانشگاه با جایی کار میکردم که به پناهنده‌ها کمک میکرد. برای ِ ترجمه با خیلی‌هایشان به دکتر و بیمارستان رفتم. حرفهای ِ وکیلشان را برایشان ترجمه کردم و در پیدا کردن ِ خانه یا کار همراهشان بودم. الان هم اگر فرصتش پیش بیاید دوست دارم از این کارها بکنم چون که میدانم شروعِ زندگی در یک کشور ِ دیگر خیلی سخت است و داشتن ِ راهنما یا یک دستی برایِ اینطور کمک‌ها خیلی با ارزش است.

چند وقت پیش برای ِ اولین بار رفته بودیم سفارت ِ ایران برای ِ عکس‌دار کردن ِ شناسنامه‌هایمان و گرفتن ِ کارت‌ملی. آن آقای ِ سفارت از مامان پرسید حالا ارزشش را داشت این همه سختی کشیدن؟ مامان یک چیزهایی درباره‌ی آینده‌ی ما گفت. کاری ندارم مامان چی جواب داد ولی الان که خودم به این سوال ِ آقای ِ سفارت فکر میکنم میبینم که جوابش فقط یک جمله است: ارزشش را داشت. درست است که سالهاست از کشور و عزیزانم دور مانده ام. و درست است سختی‌های زیادی را تحمل کرده ام. درست است یک پناهنده‌ام و رنگ ِ پاسپورتم هنوز آبی‌ست. ولی با همه‌ی اینها فکر میکنم چیزهایی که در این سالها تجربه کرده‌ام ارزشش خیلی خیلی زیاد است. اگر نمی‌ماندیم و مثل خیلی‌ها برمیگشتیم و آن اتفاق‌ها برایمان نمی‌افتاد من آدمی که الان هستم نمیشدم. من این آدم را دوست دارم.

شرایط ِ پناهندگی در آلمان

از اونجایی که روزی نیست میل‌باکسم رو باز کنم و ایمیلی درمورد ِ “شرایط ِ پناهنده شدن در آلمان” توش نباشه بر آن شدم که این پست رو بنویسم.

فایل ِ حاوی ِ مطلب رو از اینجا بگیرید :

اینجا

کامنتدونی رو هم میبندم چون  با خوندن ِ این اطلاعات سوالی باقی نخواهد موند.

سایت ِ انتگراسیون ِ ایرانیان ِ مقیم ِ آلمان هم راهنمای ِ خوبی در این زمینه هست.

امیدوارم کمکی کرده باشم.

پرسه در خاک ِ غریب

وارد ساختمون میشم. یه راهروی طولانی و چندتا در و صندلی و… روی یه صندلی میشینم. به یکی از درها که باز میشه و خانومی ازش بیرون میاد نگاه میکنم و از جام بلند میشم. میرم طرفش و به انگلیسی میپرسم من تازه رسیدم آلمان. میخوام خودمو معرفی کنم. خانومه برمیگرده تو اتاق و تلفن رو برمیداره و با جایی تماس میگیره و به زبونی که ۲روزه میشنوم و نمیفهمم صحبت میکنه. ازم میخواد منتظر باشم. چند دقیقه بعد آقایی وارد میشه و ازم میخواد همراش برم. از پله ها بالا میریم و یه راهروی طولانی ِ دیگه و چندتا در و صندلی و… وارد یکی از اتاق ها میشیم. پشت میز میشینه و از منم خواهش میکنه بشینم. اسم و فامیل و تاریخ تولدمو میپرسه. مجبور میشم براش رو کاغذی که بهم میده بنویسم تا بتونه تو کامپیوتر وارد کنه. کارت دانشجوییمو درمیارم و میذارم روی میز. توقعی ندارم چیزی ازش سردربیاره. حتی شک دارم به اینکه بتونه تشخیص بده اون دختر باحجاب ِ روی کارت منم.

برام توضیح میده که باید به هایم موقت برم و این برگه ای که بهم میده رو نشون ِ نگهبانی بدم و خودمو معرفی کنم. تا روز مصاحبه باید اونجا بمونم و بعدش به هایم دائم منتقل میشم.

۲ تا مامور پلیس منو تا جایی که اون آقا حرفشو زد همراهی میکنن. برگه رو به نگهبانی نشون میدم. مامورا میرن. نگهبان با کسی تماس میگیره. چند دقیقه بعد مرد جوونی میاد و خودشو فرشاد معرفی میکنه. از اینکه بعد از مدت ها یه همزبون میبینم خوشحال میشم.

حالا فرشاد ساکمو گرفته و منو به جایی که قراره موقتا ساکن باشم هدایت میکنه. میگه ساختمون خانوم های تنها و خانواده ها باهمه و به یه ساختمون ۳طبقه اشاره میکنه و توضیح میده اینجا قسمت مردای تنهاس. ساختمون روبه روشو نشون میده و میگه طبقه ی اول سالن غذاخوریه و طبقه ی بالا اداره ی رسیدگی به پناهنده ها. میگه همینجا مصاحبه میشم و میپرسه وکیل داری؟ وقتی میگم نه. میگه فرقی نمیکنه زیاد. دوشنبه بیا خودتو معرفی کن. انگشت نگاری میشی و ازت عکس میگیرن و برات کارت شناسایی صادر میکنن با اقامت ۳ ماهه تا وقت ِ مصاحبه و دادگاه. کنترل پزشکی هم میشی.

تقریبا به انتهای محوطه میرسیم که وارد یه ساختمون میشیم. طبقه ی اول ۳ تا خانوم دم یه در ایستادن و باهم عربی حرف میزنن. فرشاد به زبون همون خانوم و آقای توی اداره ی پناهندگی چیزی میگه و اون خانوم چندتا ملافه میده دست من. از پله ها بالا میریم و جلوی اتاق شماره ی ۱۲۵ می ایستیم. فرشاد در میزنه. دختر جوونی با ابروهای پیوسته در رو باز میکنه. سلام میکنیم. به من لبخند میزنه و میگه خوش اومدی. خودشو سمیرا معرفی میکنه بهم دست میده. وارد اتاق میشیم. یه اتاق ۲۰ متری و ۴ تا تخت ۲طبقه ی فلزی و یخچال و ظرفشویی و میز و صندلی و کمدهای فلزی.

یه زن شاید ۴۰ ساله لب پنجره نشسته و یه لیوان بزرگ چای دستشه. از جاش بلند میشه و بعد از سلام احوالپرسی خودشو منیره معرفی میکنه. سمیرا برام چای میریزه. همگی میشینیم. منیره خانوم تا ملافه هارو تو دستم میبینه به تختای کنار در اشاره میکنه و میگه اینا خالی هستن. بلند میشم و ملافه هارو میزارم طبقه ی بالا تخت. سمیرا میپرسه گرسنه ت نیست؟ چیزی میخوری؟ جواب میدم نه مرسی. میپرسه ژتون غذا گرفتی؟ به فرشاد نگاه میکنم. فرشاد از جاش بلند میشه و لیوان چای رو میذاره رو میز و میگه فردا بهت میدن و میره سمت در و میگه امشب گودبای پارتی ِ سارا و امیره. میبینمتون. در رو باز میکنه و میره.

تختمو به کمک سمیرا درست میکنم . میپرسه چند سالته؟ میگم ۲۳٫ میگه خسته ای بخواب. خسته نیستم اما میخوابم.

بیدار که میشم هوا تاریک شده و چراغ خاموشه. انگار کسی تو اتاق نیست. از تخت پایین میام و بعد از اینکه چراغ رو روشن میکنم به موبایلم نگاه میکنم. بعد از ۳ روز از ماهان اس ام اس دارم. نوشته خوب رسیدی؟ شب زنگ میزنم.

ساعت از ۹ گذشته. ساکمو میذارم تو کمد و درشو قفل میکنم. میخوام از اتاق بیرون برم که یادم میوفته کلید ندارم تا درو قفل کنم. میرم کنار پنجره. زمین چمن فوتبال شلوغه. یه سری دارن فوتبال بازی میکنن و یه سری کنار زمین نشستن. فرشاد رو میبینم زیر چراغ برق با چند نفر دیگه رو زیر انداز نشسته. دارن ورق بازی میکنن. منو میبینه و برام دست تکون میده. میگه بیا پایین. میگم کلید ندارم. روشو برمیگردونه طرف زمین بازی  و سمیرا که روی تاب نشسته و با تلفن حرف میزنه رو صدا میزنه. میگه برو برو بالا درو ببند که این خانوم بیاد پایین. سمیرا سرشو بالا میگیره و منو نگاه میکنه و برام دست تکون میده. از اتاق بیرون میام و پله هارو پایین میرم. سمیرا از در ساختمون میاد تو و همچنان با موبایل حرف میزنه.

میرم طرف فرشاد و بقیه. همه بلند میشن و سلام میکنن. خودمو معرفی میکنم و بهشون دست میدم. وحید سارا امیر نازنین سودابه و محسن و بچه هاشون لیلا کوچولو و برادرش سهراب و منیره خانوم.

موبایلم زنگ میزنه. از جمع جدا میشم و میرم طرف زمین بازی و رو تابی که سمیرا روش نشسته بود میشینم.

– الو ماهان؟

– سلام خوبی؟

– خوبم تو چطوری؟ کجایی؟

– خوبم. رسیدیم یونان. یالچین خبر داد رسیدی. دیشب بهت زنگ زدم خاموش بودی. کجایی الان؟

– کمپ. کی راه میوفتی؟

– فعلا معلوم نیست. این یارو خیلی داره لفتش میده. شاید پس فردا.

– ماهان تورو خدا مواضب خودت باش. خیلی نگرانم.

– مواظبم. تو مواظب خودت باش. یک هفته دیگه پیشتم عزیزم. باید قطع کنم. فعلا خدافظ

قطع میکنه و میگم خدافظ.

موبایل رو تو دستم فشار میدم و میرم سمت بقیه.

یک ماه بعد ماهان از کانادا زنگ میزنه و میگه کارامو زود درست میکنه تا برم پیشش.

بهش نمیگم که ۲ روز از ازدواج ِ صوری م با سعید میگذره و باید ۳ سال صبر کنم تا اقامت بگیرم.

designed by Ali Jmlzdh | powered by Wordpress