گفتم تو این فاصله که منتظرم اتوبوس بیاد تا برم کتابخونه اتفاق ِ جالبی که دیشب برامون افتاد رو اینجا ثبت کنم.

دیشب سالگرد یه اتفاقی بود و به همین مناسبت ما شام رفتیم بیرون. ماشین رو پارک کردیم و راهی ِ رستوران شدیم که دیدیم یه گربه‌ی سیاه از زیر ِ یه ماشین اومد بیرون و خودشو مالید به پروپاچه‌ی ما و میو میو کرد. یکم باهاش بازی کردیم که برادرم گفت این که لیزاس! به دنبالش مامان و خواهرم هم گفتن اِ آره خودشه! لیزاس! من گفتم لیزا اینوقت ِ شب اینجا چیکار میکنه که مامان داستان ِ گم شدن ِ لیزا رو تعریف کرد. ۴ ماه پیش لیزا که گربه‌ی صاحبخونه‌مونه از خونه رفته بوده و دیگه برنگشته. اونا هم تو روزنامه و اینترنت آگهی داده بودن که هرکی لیزا رو پیدا کرد خبر بده. خلاصه مامان رفت ماشین اورد و با برادرم لیزا رو بردن خونه و تحویل ِ صاحبان ِ نگرانش دادن و برگشتن و ما رفتیم شاممون رو خوردیم. سر ِ شام هم از احساسات ِ حیوانات و سگ و گربه حرف زدیم. من که از اخلاق ِ گربه ها خوشم نمیومد و اونارو حیواناتی مغرور و دماغ‌بالا میدونستم و در مقابل سگ‌هارو عاشق بودم و به این معتقد بودم که سگ برتر از گربه آمد پدید! به این باور رسیدم که گربه‌ها هم معرفت سرشون میشه. لیزا بوی ِ مارو حس کرد و صدای ِ مارو شنید و مارو شناخت. خیلی تحت ِ تاثیر قرار گرفتم. البته من گربه‌هارو هم دوس داشتم به خاطر ِ قیافه‌های ِ ملوسشون و ادا و اطواراشون اما اخلاقشون رو نمیپسندیدم تا اینکه دیشب اون اتفاق باعث شد نظرم نسبت بهشون عوض بشه.

حالا اینکه چرا لیزا باید جلوی ِ پای ِ ما سبز بشه هم خودش خیلی جالبه!

قدیما یه داستانی نوشته بودم که لیزا توش ایفای ِ نقش کرده بود. اینم لینکش