باهم باشیم

Just another WordPress weblog


آلمان

خوابگاه ـ یک پست ِ ویدئویی

ترم ِ اول تموم شد. همزمان به خوابگاه منتقل شدم. خسته شده بودم از قطارسواری.

ننویسم بهتره. بقیه‌ش رو تو این ویدئو ببینید و بشنوید..

خوابگاه

اندراحوالات ِ دانشگاه / یک پُست ِ صوتی

بشنوید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

دانشجو شدم! ـ هفته‌ی اول

تو نامه‌ی قبولی نوشته بود سه‎‌‌شنبه (۴ اکتبر )  مراسم ِ خوش‌آمدگویی ِ ترم‌اولی‌ها (جشن ِ شوکوفه‌ها) برگزار میشه.

تا شهری که دانشگاه قرار داشت یک ساعت تو راه بودم. توی ِ اتوبوس یکی از دخترایی  که تو امتحان ِ ورودی باهم آشنا شده بودیم رو دیدم و از اینکه تنها نبودم خوشحال شدم و زود رفتم طرفش و باهم راه افتادیم به طرف ِ سالن. چشممون دنبال ِ قیافه‌های ِ آشنا بود ولی از هرکی که بهش میومد از بچه‌های ِ Accessoire Design یا حداقل Mode باشه میپرسیدیم تیرمون به سنگ میخورد. تو چهره‌ی همه میشد دید که هنوز باورشون نشده چه اتفاقی افتاده. همه مات و مبهوت بودن.

ساعت ۱۱ همه‌ی ترم اولی‌ها تو سالن همایش جمع شدیم تا رئیس ِ دانشگاه ِ فورتسهایم بهمون خوش‌آمد بگه. مراسم با قطعه‌ی معروف ِ “قیاس ِ انگشتری” از نمایشنامه‌ی ناتان ِ خردمند شروع شد. بعد رئیس دانشگاه برامون حرف زد و بعدش شهردار سخنرانی کرد و در آخر هم ۲تا از تشکل‌های ِ مهم ِ دانشجویی خودشون رو معرفی کردن. یکی از این تشکل‌ها که کارش برنامه‌ریزی ِ جشن و شادی و خوش‌گذرونی ِ دانشجوهاست بهمون گفت که توی ِ ماه ِ نوامبر پارتی ِ جدیدی‌ها برگزار میشه که خود ِ ترم‌اولی‌ها مسئول ِ برنامه‌ریزی‌ش هستن. ینی ما! هرکی که آماده‌ی همکاری بود باید اسمشو تو لیست مینوشت. منم مثل ِ یک دانشجوی ِ جوزده‌ اسممو تو قسمت ِ طراحی ِ مراسم نوشتم.

نماینده‌هایی از ترمای ِ بالاتر ِ هررشته  راهنمامون شدن و دانشگاه رو بهمون نشون دادن. نفری یه کیسه هم بهمون دادن که توش یه بطری آب‌جو و هله‌هوله و یه سری مجله و اطلاعات و البته یک‌عدد کاندوم وجود داشت.

از بانک و بیمه هم اومده بودن و غرفه‌ی “بیاید با ما آشنا بشید” راه انداخته بودن.

بعد از این مراسم گروه گروه شدیم تا جاهای ِ دیدنی ِ شهر ِ نچندان زیبای ِ فورتسهایم رو بهمون نشون بدن. رئیس ِ موزه‌ی جواهرات ِ فورتسهایم راهنمای ِ گروه ِ ما بود. پیاده راه افتادیم تو شهر و به تاریخ ِ شهر گوش فرا دادیم. شهری که تو جنگ ِ جهانی ِ دوم با خاک یکسان شده بوده و تو ۱۰سال دوباره ساختنش که این با عجله ساختن رو میشه تو معماری ها و خیابون‌سازی‌هاش مشاهده کرد.

بعدش با آلیسا ( همون که تو اتوبوس دیدمش و تمام ِ مدت باهم بودیم) رفتیم خوابگاه. از اونجایی که منم تصمیم دارم مجبور نباشم هرروز ۲ساعت رو تو قطار و تراموا و اتوبوس بگذرونم و مهم‌تر از اون بالاخره مستقل شم و زندگی ِ دانشجویی ِ واقعی رو آغاز کنم ازش کلی اطلاعات در این مورد گرفتم.

ساعت ۹ شب آماده شدیم و به کلابی رفتیم که قرار بود اونشب آغاز ِ سال ِ تحصیلی رو جشن بگیره و اونجا با چندنفر دیگه از هم‌رشته‌ای‌هامون بیشتر آشنا شدیم.

ساعت ۱۲ شب وقتی که دیگه جایی برای ِ تکون خوردن نبود (چه برسه به رقصیدن) کلاب رو ترک کردیم.

فرداش روز ِ ثبت‌نام بود. مدارکی مثل ِ گزارش ِ کارآموزی و کارنامه‌ی کارآموزی و کارت ِ بیمه و قبض ِ شهریه و .. تحویل دادیم و پرونده‌دار شدیم.

کارت ِ دانشجویی و برنامه‌‌ی کلاس‌هارو بهمون تحویل دادن و رسمن دانشجو شدیم! در پوست ِ خودمون نمیگنجیدیم. اول از همه شماره‌دانشجویی‌مو حفظ کردم.

بعدش به کتابخونه‌ی دانشگاه رفتیم تا اکانت‌مون رو فعال کنیم. از این به بعد همه‌ی ایمیل‌ها از طرف ِ دانشگاه رو تو این اکانت دریافت خواهیم کرد. هنوز هیچی نشده ۷تا ایمیل داشتیم!

بعد از کاغذبازی ها به دانشکده‌ی فنی و حقوق رفتیم که از دانشکده‌ی ما (طراحی) ۱۰دیقه با اتوبوس فاصله داره. اونجا اینفوبازاری(infobazar) بود که با تشکل‌های ِ دانشجویی ِ زیادی آشنا شدیم که هرکدوم مسئول ِ چیزی بود. تو یکی از این گروه‌ها برای ِ کلاس زبان و یوگا ثبت‌نام کردم. (در راستای ِ جوزدگی ِ یک دانشجوی ِ ترم‌اولی)

قرار شد ساعت۷شب همه‌ی دانشجوها در جایی جمع شن تا مراسمِ Pub Crawl هم برگزار بشه. در این مراسمِ محبوب که اولِ هرترم برگزار میشه ترم‌بالایی‌ها کلاب‌ها و بارهایِ شهر رو به ترم‌اولی‌ها نشون میدن و تویِ هر بار یا کلابی که میرسن نیم‌ساعتی توقف میکنن و به عیش‌و نوش میپردازن تا سنت‌هارو اجرا کنند با تخفیف ِ ویژه.

از اونجایی که هیشکی از بچه‌های ِ طراحی رو پیدا نکردیم با دانشجوهای ِ مکانیک همراه شدیم. خوش گذشت.

فرداش کلاس داشتیم. معرفی ِ کارگاه ِ طلاسازی. البته خب با آلیاژ کار کردیم فقط. از ساعت ِ ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر مشغول به اره کردن و سوراخ کردن و سوهان زدن بودیم. البته در این میان برای ِ اولین بار به عنوان ِ دانشجو توی ِ سلف ِ دانشگاه ناهار خوردیم!

روز ِ بعد هم به همین منوال بود با این فرق که آلیاژش سخت‌تر بود و با اره‌ی کلفت‌تری کار کردیم. از کتف تا نوک ِ انگشت ِ دست ِ چپم هنوز درد میکنه ولی از نتیجه راضیم. تجربه‌ی شیرینی بود.

خوشحال‌کننده‌ترین قسمت ِ داستان اونجایی بود که فهمیدم از ۲۵نفری که تو امتحان ِ ورودی شرکت کردن فقط ما ۱۳ نفر قبول شدیم! هنوزم باورم نمیشه.

و اینگونه بود هفته‌ی اول ِ دانشگاه.

اینم چندتاعکس از آنچه گذشت:

سخنرانی ِ رئیس ِ دانشگاه

خود معرفی کنی ِ تشکل ِ جشن و شادی ِ دانشجویی و برنامه‌ریزی ِ ترم‌اولی‌هاپارتی

مطیعانه به دنبال ِ راهنماهامون راه میرفتیم

ساک ِ حاوی ِ بطری ِ آب‌جو و غیره

دانشجویانِ پایبند به اصول که جمع شدند برن تور ِ گردشگری ِ کلاب‌ها و بارها

اشاره به خطوط ِ خیلی صافی که اره کردم

نمونه‌ای از یک دانشجوی ِ جان بر کف در راه ِ علم و دیزاین

۷ساعت ِ تمام مشغولش بودم. کم الکی نیست

دانشگاه قبول شدم !

۳۰ آپریل ۲۰۱۱

مهلت تموم شد. باید همه‌ی نمونه‌کارهامونو تحویل ِ دانشگاه میدادیم. ۳۰تا نمونه‌کار آماده کردم. خودم شخصن بردم دانشگاه و تحویل دادم. یکماه پیش وقتی رفته بودم دانشگاه شنیدم که از ترم ِ بعدی یک رشته‌ی دیگه هم اضافه میشه و شرکت‌کننده‌های ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میتونن همزمان در این رشته هم شرکت کنن. من که دیدم تمایلاتم به این رشته‌ی جدید بیشتره برای ِ Accessoire Design هم اسم‌نویسی کردم.

۱۳ می ۲۰۱۱

جواب ِ دانشگاه اومد. رشته‌ی طراحی لباس قبول نشدم. ۶نمره برای ِ راهیابی به مرحله‌ی عملی لازم بود که من ۵ شدم.  تو رشته‌ی Accessoire Design امتیاز ِ کافی رو اوردم و به امتحان ِ ورودی دعوت شدم.

۳۱ می ۲۰۱۱

همراه با یک عالمه ورق ِ A2 و مدادهای ِ طراحی و آبرنگ و مدادرنگی و چسب و قیچی همراه با بقیه‌ی “شاید دانشجو بشویم” ها وارد ِ سالن ِ امتحان شدم. دور تا دور نشستیم. وسط ِ سالن چندتا سه‌پایه‌ی نقاشی که به صورت ِ خیلی بی‌رحمانه‌ای به هم گره خورده بودن همراه با یک میز ِ کوچیک که روش یه صندلی ِ چرخدار بود وجود داشت و روش استوانه‌ی شیشه‌ای که روش مجسمه‌ی مریم ِ مقدس چیده شده بود. اونطرف تر هم یک استوانه‌ که روش حجم ِ بزرگی کاغذ ِ مچاله شده وجود داشت.

ازمون خواستن تو ۶۰ دقیقه ۴ تا طرح از این صحنه طراحی کنیم. من موفق نشدم طرح ِ چهارم رو تموم کنم. ۳تای ِ قبلی هم به نظرم افتضاح شد.

بعد باید از این صحنه ۳ تا طرح ِ گرافیکی میکشیدیم. ۵۰ دقیقه وقت داشتیم. من ۴ تا طرح کِشیدم.

بهمون گفتن میتونیم به  سالن ِ غذاخوری ِ دانشگاه بریم و ناهار بخوریم.

وقتی برگشتیم بهمون گفتم با رنگ از این خرت و پرتا نقاشی کنید. ۶۰ دیقه وقت داشتیم ۴ تا کار آماده کنیم.

توی ِ ۱۰ دقیقه هم باید یه درخت میکشیدیم.

قسمت ِ اول تموم شد و بعد از نیم ساعت پروفسورهای ِ این رشته وارد ِ سالن شدن. ازمون خواستن یک MUST HAVE طراحی کنیم. من بدون ِ لحظه‌ای فکر کردن یه بولینگ‌بگ طراحی کردم.

بعدش قسمتی از یک روزنامه رو برامون خوندن که مربوط میشد به فیلم ِ دزدان ِ دریای ِ کارائیب و پنه‌لوپه‌کروز و جشنواره‌ی کَن و در آخر ازمون خواستن برای ِ پنه‌لوپه‌کروز یه لباس ِ مراسم ِ فرش ِ قرمز طراحی کنیم. اینبار هم بدون ِ فکر کردن قرمز رو برداشتم و پونصدهزار تا گل ِ رز کشیدم که  بشه دامن ِ لباس ِ شب ِ پنه‌لوپه.

ناگهان در باز شد و یکی با یه عالمه کاغذ وارد ِ سالن شد. بهمون گفتن باید با اینا یه Accessoire برای ِ لباسی که طراحی کردیم درست کنیم. وقت برای ِ فکر کردن نداشتم پس سریع دست به کار شدم و یه کیف ِ دستی ِ کوچیک درست کردم.

و بالاخره بعد از ۷ساعت طراحی و نقاشی و کاردستی از سالن اومدم بیرون.

۱ ژوئن ۲۰۱۱

ساعت ۳ برای ِ مصاحبه دعوت شدم دانشگاه. همراه با ۳ نفر ِ دیگه وارد ِ سال شدم. دوتا از پرفسورها اونور ِ میز نشسته بودن و ازم سوال پرسیدن. اینکه چه انتظاراتی از دانشگاه و این رشته دارم؟ اینکه ۱۵سال دیگه خودمو کجا میبینم؟ اینکه دوست دارم تو کدوم قسمت ِ این رشته تمرکز ِ بیشتری داشته باشم؟ بعد درمورد ِ طرحای ِ دیروز حرف زدیم. توضیح دادم که چرا این و این و این رو طراحی کردم. از تصوراتم گفتم و بعد از ۲۰ دیقه گپ‌وگفتگو از دانشگاه اومدم بیرون.

۴ ژوئن ۲۰۱۱

با صدای ِ خواهری از خواب بیدار شدم. گفت از دانشگاه نامه اومده. اول پاکت رو گرفتم دستم سبک‌سنگینش کردم که شاید از وزنش بفهمم قبول شدم یا نه و به آروم‌ترین حد ِ ممکن در ِ پاکت رو باز کردم.

باورم نمیشه. به یکی از اهداف ِ بزرگم رسیدم. قبول شدم!

کنجکاوم بدونم آینده چی برام میاره.

شرایط ِ پناهندگی در آلمان

از اونجایی که روزی نیست میل‌باکسم رو باز کنم و ایمیلی درمورد ِ “شرایط ِ پناهنده شدن در آلمان” توش نباشه بر آن شدم که این پست رو بنویسم.

فایل ِ حاوی ِ مطلب رو از اینجا بگیرید :

اینجا

کامنتدونی رو هم میبندم چون  با خوندن ِ این اطلاعات سوالی باقی نخواهد موند.

سایت ِ انتگراسیون ِ ایرانیان ِ مقیم ِ آلمان هم راهنمای ِ خوبی در این زمینه هست.

امیدوارم کمکی کرده باشم.

دانشگاهانه

هفته‌ی پیش رفته بودم دانشگاهی که امیدوارم بتونم سال ِ دیگه توش ادامه تحصیل بدم. تو یه شهری قرار گرفته که ۱۰۰کیلومتر ازمون فاصله داره. تو نگاه اول از ریخت و قیافه‌ی شهر خوشم نیومد. معیار ِ من از زیبا بودن ِ یه شهر زیبایی ِ ایستگاه ِ قطارش‌ه. ینی تاحالا نشده من از ایستگاه ِ قطار ِ شهری خوشم بیاد و اون شهر زیبا نباشه. البته الان نمیخوام در مورد ِ زیبایی ِ شهرها و ایستگاه‌های ِ قطار بحث کنم.

یه برنامه‌ای گذاشته بودن تا امثال ِ من بیان و با سیستم ِ آموزشی ِ دانشگاه و مراحل ِ پذیرش آشنا بشن. به چندگروه تقسیم شدیم و هرگروه همراه ِ استادی شد و به سالنی رفت. همه غیر از من نمونه‌کارهایی که باید برای ِ ثبت‌نام ارائه داد رو همراه اورده بودن و به استاد نشون دادن. استاد هم همه رو دونه به دونه نگاه میکرد و نظر میداد. کارهای ِ بچه ها خیلی خوب بود. ینی طوری خوب بود که من هی ناامید میشدم که نکنه منو قبول نکنن. استاد گفت باید به ما ثابت کنید که طراحی بلدید. همین! اینکه حداکثر ۲۰ نفر رو برای ِ رشته‌ی طراحی‌لباس میگیرن هم منو یکم ترسوند.

برگشتنی توی ِ ایستگاه قطار منتظر ِ قطارم بودم و کتاب ِ شب ِ ممکن ِ شهسواری رو میخوندم که یکی کنارم نشست و گفت: وقتی دیدمتون مطمئن بودم ایرانی هستید! برگشتم بهش سلام کردم که گفت منو تو دانشگاه دیده و اونم میخواد رشته‌ی طراحی‌خودرو بخونه تو همین دانشگاه. و گفت که ۴ ماهه از ایران اومده و تو یه شهر ِ دیگه یه رشته‌ی دیگه میخونه اما میخواد رشته‌شو عوض کنه. تا یه جایی هم‌مسیر بودیم و بهم دفترنقاشی ِ ۳سالگی‌شو نشون داد که خیلی برام جالب بود. کاغذاش همه زرد و سوراخ شده بودن و توی ِ دفتر هم فقط خط‌خطی‌های ِ کودکانه‌ای بیش نبود. وقتی هم داشت می‌رفت گفت خیلی برام جالب بود که فارسی رو اینقدر خوب و بی‌لهجه حرف میزنی. منم با خودم گفتم: نه پس میخواستی تو این فقط ۹ سال فارسی یادم بره؟

سفرانگیز

یه ده روزی پاشدیم رفتیم مسافرت. درگیر بودم که لپتاپ رو ببرم با خودم یا نه که بعد تصمیم گرفتم موبایلم رو هم نبرم حتی. چندروز دور از اینترنت و زندگی ِ مجازی تجربه‌ی خوبی بود. البته اگر هم همرام میبردم وقتی برای ِ آنلاین شدن نداشتم، چون صبح میزدیم بیرون و فقط شب برای ِ خواب برمیگشتیم محل ِ اقامتمون. تصمیم داشتم داستان بنویسم اما فرصت ِ نوشتن هم پیدا نشد و به همون چندصفحه گزارش ِ سفر، توی ِ دفترخاطرات، بسنده کردم. از هرفرصتی برای ِ عکس انداختن استفاده کردم که چندتاشو اینجا گذاشتم.

از جاهایی که رفتیم باغ ِ وحش‌ش رو بیشتر دوست داشتم. وقتی وارد شدیم اولین حیوونی که دیدیم خر بود. تابلوش رو که خوندیم دیدیم نوشته خر ِ وحشی ِ ایرانی یا همون گورخر ایرانی . کلی ذوق‌زده شدیم از دیدن ِ یه هم‌وطن(!)

خیلی باوقار و خوش‌هیکل بود. اونقدر که تحت ِ تاثیر قرار گرفتم و از این به بعد به هرکی بگم “خیلی خری” منظورم “خیلی ماهی” هست.

البته حیوونای ِ دیگه هم هرکدوم جذابیت ِ خودشون رو داشتن. بونوبوها از همه دوستداشتنی‌تر بودن. مخصوصن نوزاد ِ چندماهه‌ای که خیلی بامزه بود. فیلمش رو توی ِ یوتیوب گذاشتم که میتونید اینجا ببینید. بونوبو‌ها نزدیک‌ترین فامیلای ِ انسان‌ها هستن و نمیشه دوستشون نداشت. و ای‌کاش میشد یکی‌شون رو به فرزندی قبول کرد.

یکی دیگه از چیزای جالبی که باهاش برخورد کردم قفل‌هایی بود که به نرده‌های ِ کنار ِ رود ِ راین بسته بودن. توی ِ ایستگاه ِ قطار دلیلش رو فهمیدم: عشاق قفلی رو به نرده‌ها میبندن و کلیدش رو میندازن تو رود ِ راین تا این حرکت سمبلی باشه برای ِ عشق ِ ابدی‌شون. فرقش با دخیل بستن تو امامزاده‌ها اینه که اونجا قفل میبندی تا یه عشقی پیدا کنی اما اینجا وقتی که عشق‌ت رو پیدا کردی قفل میبندی.

ِ

باغچه‌ات آباد

زنگ زد گفت میای کمک کنی باغچه رو سرو سامون بدیم؟ گفتم میام. گفت اگه بارون گرفت نیا. بارون گرفت اما حاضر شدم و رفتم. وقتی در رو باز کرد گفت چرا اومدی؟ بارون میاد. گفتم تو بیرون نیا خیس میشی. خودم راست و ریستش میکنم. یه بارونی داد تنم کردم و دستکش دستم کردم و قیچی ِ باغبونی رو گرفتم دستم و رفتم سر وقت ِ باغچه. بارون نم‌نم میبارید. با حوصله ساقه‌‌ی پایه‌شیر هارو قطع کردم و با چنگک از تو باغچه انداختمشون بیرون تا بعدن جمعشون کنم. بارون شدید شد. دوساعتی طول کشید تا همه‌ی پایه‌شیرهارو بچینم. مواظب بودم جوون‌ترارو قطع نکنم. قشنگ بودن. سفارش کرده بود ساقه‌هارو از ته قیچی نکنم تا دوباره دربیان. کارم که تمون شد چنگک بزرگه رو برداشتم و پایه‌شیرهای ِ قطع شده رو ریختم تو فرقون و بردم پشت ِ گلخونه خالی کردم. جارو رو برداشتم و یه دور حیاط رو از اول تا آخر جارو زدم و برگای ِ باقیمونده رو جمع کردم.

تمام ِ این مدت یه آرامش ِ خاصی داشتم. منی که همه‌ی کارامو با عجله و هول‌هولکی انجام میدم وقتی تو باغچه کار میکنم حرکاتم آروم میشه. افکارم هم آروم میگیرن. فقط به اون برگا و ساقه‌ها فکر میکنم و حرکت ِ قیچی.

حتی تصمیم گرفتم باغبون شم.

فارغ‌المدرسه شدیم

لذتی که در دیپلم گرفتن هست در دکترا گرفتن نیست. باور کنید

بالاخره اینهمه‌سال دانش‌آموز بودن تموم شد و به دنیای ِ آدم‌بزرگا وارد شدم.

هم سخت بود هم شیرین. این ۴ سال ِ آخر سختی‌هاش خیلی بیشتر بود. شاید واسه خاطر ِ همینه که خوشحالی ِ تموم شدنش خیلی بیشتره و به دنبالش جشن و پایکوبیش هم بزرگتره.

چهارشنبه مراسم ِ خداحافظی از مدرسه بود.

طبق ِ رسمی که تو آلمان هست مراسم ِ خداحافظی از مدرسه با شوخی‌ها و اذیت کردن‌های ِ مدیر و معلم و بقیه‌ی دانش‌آموزا برگزار میشه. ما هم برنامه‌هایی برای ِ این روز داشتیم که برای ِ اجراش سه‌شنبه شب به مدرسه اومدیم و شب رو تو حیاط ِ مدرسه گذروندیم.

البته بابای ِ مدرسه هم حضور داشت تا ما زیاد خرابکاری نکنیم. برامون در ِ ساختمون رو باز کرد تا ما بتونیم بادکنکایی که باد کردیم رو بدون ِ دردسر وارد ِ دفتر ِ معلما کنیم. تقریبا کل ِ اتاق رو پر از بادکنک کردیم تا وقتی صبح ِ فردا معلما اومدن غافلگیر شن. (کار ِ پرزحمتی بود)

چندتا عکس از این عملیات :

بادکردن ِ بادکنک‌ها

بادکنک‌هارو از پنجره مینداختیم توِ دفتر

و بالاخره اتمام ِ کار (عکس کیفیت ِ خوبی نداره اما فک کنم ملومه که اتاق رو تا نصفه پر از بادکنک کردیم)

تا صبح صبر کردیم و بعضیا سعی کردن چندساعت بخوابن

صبح قبل از اومدنِ بقیه، حیاط ِ مدرسه رو  با حصارهایی که از ساختمون ِ درحال ِ ساخت ِ کنار ِ مدرسه دزدیدیم مسدود کردیم (البته براشون پیغام نوشتیم که پس‌شوم میدیم:دی)

هرکی که وارد ِ محوطه‌ی مدرسه میشد باید از این مسیر رد میشد که به دنباله‌ش خیس میشد. حتی معلم‌ها

و با تفنگ‌های ِ آبپاش و بادکنک‌های ِ پر از آب از بقیه استقبال کردیم. (بعضیا هم نامردی نکردن و  کف ِ اصلاح به سر و صورت ِ ملت مالیدن)

تو زنگ ِ تفریح با مسابقه‌هایی که بین ِ معلما برگزار کردیم (چیزی شبیه ِ مسابقه‌ی محله) و اجرای ِ موسیقی و … مراسم رو به پایان رسوندیم و به دستور ِ مدیر ِ بداخلاق‌مون خرابکاری‌هامون رو تمیز کردیم و مدرسه رو برای ِ همیشه ترک گفتیم.

شب ِ جمعه هم در مراسم ِ فارغ‌التحصیلی‌مون که تو سالن برگزار میشد و به صرف ِ شیرینی و شام و موسیقی بود.

از معلم‌هامون تقدیر و تشکر کردیم و به عنوان یادگاری هدیه‌ای تقدیمشون کردیم

و بالاخره مدرک ِ دیپلم‌مون رو اخذ کردیم و خیالمون راحت شد.

شب ِ بعد هم یه برنامه‌ی خدافظی ِ خودمونی تو یکی از زیرزمین‌های ِ یک مدرسه داشتیم که دور هم فوتبال‌دستی و بیلیارد بازی کردیم و خوب بود و تا صبح بیدار موندیم.

و این بود پایان ِ ۱۴ سال مدرسه.

ما زشت نیستیم

مدرسه‌ی ما تقریبا یه مدرسه‌ی پسرونه‌س چون حدود ۹۸% از دانش‌آموزانش مذکرالجنس هستن. برداشتی هم که بقیه از این مدرسه دارن همینه: یه مدرسه‌ی فنی‌حرفه‌ای ِ پسرونه که همه از دم مخ ِ ریاضی و برق و فلزدان که قراره همه‌شون مهندس الکترونیک بشن. اگر هم خدایی نکرده توشون دختری هست یا زشته و خرخون یا پسرنما!

مثلا همین چندروز پیش که داشتم با اتوبوس از مدرسه برمیگشتم از زبون ِ ۲تا دخترمدرسه‌ای شنیدم که داشتن به هم میگفتن دخترای ِ فلان مدرسه (مدرسه‌ی ما) اکثرا همجنس‌گران. البته من دشمنی‌ای با همجنس‌گراهای ِ عزیز ندارم اما خب یه جورایی بهم برخورد! چون با لحن ِ بدی گفت.. ینی انگار میخواست بگه: اونا که دختر نیستن!

درسته که ما فقط ۵ تا دختر هستیم تو کلاس ِ ۳۲ نفره‌مون اما هیچم زشت و پسرنما نیستیم! کلی هم دخترونه لباس میپوشیم و آرایش میکنیم. البته قبول دارم که از وقتی به این مدرسه میام کمتر وقتمو جلو آینه میگذرونم و راحت‌تر لباس میپوشم. دلیل‌ش هم اینه که با پسرا چشم‌هم‌چشمی ندارم و باهاشون راحتم. کاری به مد ِ لباس و موهام ندارن. از مارک ِ لوازم‌آرایش‌م هم نمیپرسن. تو دنیای ِ دیگه‌ای هستن که ما دخترا باهاش غریبی‌م. نه اینکه بی‌سلیقه باشن یا زیباپسند نباشن.. نه! منظورم اینه که خیلی راحت‌تر برخورد میکنن. مثل ِ دخترا نمیرن تو نخ ِ ریزه‌پیزه‌های ِ ظاهری.

(جالب اینجاس پسرای ِ مدرسه‌هایی که دختراشون زیادترن مثل ِ رشته‌ی علوم‌شیمی و بیولوژی و تغذیه رفتار ِ مایل به دخترونه‌ دارن.)

خب منم اعتراف میکنم که روحیه‌ی دخترایی که این ۳سال به این مدرسه میرن هم تحت ِ تاثیر حضور پررنگ ِ پسرا قرار میگیره و این یه چیز کاملا طبیعیه.

همه‌ی اینارو گفتم که بگم خوب نیست وقتی از چیزی کامل اطلاع نداریم بهش مارک و برچسب بزنیم و دسته‌بندی‌ش کنیم. همیشه استثناهایی وجود داره! بهترین شاگرد کلاس ِ ما تو ریاضی و برق یه دختره!

designed by Aliha | powered by Wordpress